Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها



لاله ها نمی میرند



مـي گـفتي اي عــزيـز، ستـرون شـدست خاك
ايــنـك بـبـيــن بــرابــر چـشـم تـو چـيـسـتنـد؟
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
بـاز آخـــريـن شـقــايـــق ايـن خـاك نـيـسـتـنـد

- شفیعی کدکنی



استادی



"Anybody can look at a pretty girl and see a pretty girl. An artist can look at a pretty girl and see the old woman she will become. A better artist can look at an old woman and see the pretty girl that she used to be. But a great artist-a master-and that is what Auguste Rodin was-can look at an old woman, portray her exactly as she is...and force the viewer to see the pretty girl she used to be...and more than that, he can make anyone with the sensitivity of an armadillo, or even you, see that this lovely young girl is still alive, not old and ugly at all, but simply prisoned inside her ruined body. He can make you feel the quiet, endless tragedy that there was never a girl born who ever grew older than eighteen in her heart...no matter what the merciless hours have done to her. Look at her, Ben. Growing old doesn't matter to you and me; we were never meant to be admired-but it does to them."

Robert A. Heinlein



خاک مادری



سکوت، بر من چنان فرود آمده که عشقی به خون در نشسته: می‌سوزد و می‌کوبد و باروهای شکیبایی را، یک به یک فرو می‌گیرد. نسیم، دست هوسناکش را بر گرده‌ی شالی‌های سبز و زرد می‌کشد و شالی‌های سرخوش، موج می‌زنند و آه می‌کشند و بهترین عطر جهان را جار می‌زنند. جنگل آن دورها، دست در گردن کوه انداخته؛ بادی می‌آید از طرف گردنه‌ی حیران، خنک و شوخ و کنجکاو؛ دست می‌کند در پیراهنم. پیام هزار بوسه‌ی کوه است و عشق چشمه‌های زلال؛ مو بر تنم راست می‌شود.

- بریزم؟
- بریز

×××

بوی نمک و ریزه‌ی گوش ماهی و هق‌هقِ دریاچه‌ی تنها. شب است و شب و شب. مسافران، بالاخره، همه در چادرها خوابیده‌اند. نسیم خنک دریا، آهِ آبگیر بزرگی است که یتیم مانده است. سر آشتی دارد و بوسه و نوازش، با جنگل نازنینش، با جنگل عزیزش؛ دست‌های لرزان دریا، شانه‌ی موج را بر دامن شنی جنگل می‌کشند. دریای عاشق، نمی‌داند که نمک با سبزه بیگانه است. دریای بی‌نوا...

- بریزم؟
- بریز

×××

این رود نیست؛ مرز است؛ دیوار است. نرم و آهسته، گه خرامان و گاه پای‌کشان، پای این تپه‌های تب‌زده را آبشویه می‌کند؛ کافه بالای رود است، سر در دامن یک کشتگاه خرم و سبز. میز را از تنه‌ی درختان سرهم کرده‌اند. اینجا مسافری نمي‌آید؛ میزهای اینجا «شیک» نیست! نشسته‌ام و شیر و خامه و عسل طبیعی را نگاه می‌کنم؛ قر و قاطی و خوشمزه! رود، با حوصله و بداندیشی کمونیست‌های سابق آن ور مرز، دارد پای سنگی گردنه را می‌تراشد و می‌برد. جنگل از تعجب خشکش زده: ندیده بوده کسی چند ساعت در کنارش بنشیند و شعله‌ی شهوت سرخش از گریبان سبزه‌اش نیاویزد. جنگل زیبا، جنگل دلربا...

- بریزم؟
- بریز

×××

در این خلوت دنج جهان، میان جنگل و گردنه و رود و دریا و کوه، گوشه‌ای یافته‌ام، فارغ از هیاهو؛ اگر که جهان دندان‌گرد، بگذارد. زنجره حنجره می‌درد. گرمای نم‌گین، یاد خوشایندی را در دل زنده می‌کند. خون تمشک، لب‌ها را وسوسه می‌کند. اشتباه می‌کردم اگر فکر می‌کردم پیر می‌شوم. اینجا که می‌آیم، در این آینه‌بندی‌های تردستانه‌ی آستارا، می‌فهمم که از تب و هیجان است که زبانه می‌کشم! اینجا هر لبخند، برق یک قلب مذاب است.

اما، چرا هرگز، شکوه سخن من، در تو چنان اثر نکرد که شکوه نگاه تو در من؟ بخت تو بلند بود و بخت من ناساز: جهان مردم‌سالار، ناچندان شده بود (و از آن گزیرش نبود) وقتی که ما در رسیدیم. سخن، در ذات نمی‌توانست شکوهش را از سوراخ می‌نیمالیزم بگذراند. خوشا بخت تو، که نگاه از همان اول، ذاتاً می‌نیمال بود!

- بریزم؟
- بریز
- سیگار؟
- پسر نفس ما الآن سوخت موشک است. فندک بزنی، جسدمان را باید از روی کره‌ی ماه جمع کنند!
می‌خندد. خوشی‌های می‌نیمال!



گاهی که لذت را به خودم راه می‌دهم



با خودم فکر کرده بودم که بی برو برگرد عروسی می‌کنیم. باغ را خوشگل می کنیم و یک مراسم مکش مرگ منی می‌گیریم، با دامبال فراوان. تو از آن ور با دوستان به همچشمی مشغول و ما این ور با رفقای جانی مرتکب حال و هول. سیرکی به پا می‌کنیم و کولی‌وار چند شبانه روز می‌رقصیم و عیش می‌کنیم، بعدش هم می‌رویم سر خانه زندگیمان. فکر کرده بودم ماه عسل را می‌رویم هند و تو بالاخره یک عکس با عشق قدیمت آیشواریا رای می‌گیری و روحت تازه می‌شود. می‌رویم سری به زیباترین سواحل دنیا می‌زنیم و من پاهای کشیده‌ی زن خودم را دید می‌زنم و عشق دنیا را می‌کنم. وقتی هم که بالاخره حوصله‌مان سر رفت، یک چند تا توله تولید می‌کنیم و من مادربازی‌های تو را نگاه می‌کنم و تفریحاتم روحانی می‌شود. بی‌خیال تحصیل و دکترا و کوفت و زهرمار می‌شوم و مانند انسان، به گشادی ذاتی میدان می‌دهم که زندگیم را از خودپسندی و رضایت پر کند تا دیگر نیازی به اثبات برتری و قدرت نداشته باشم. می‌روم پشت بازو را تپل می‌کنم با خودم حال بی حد می‌کنم، با این خیال که خیلی خفنم؛ گاهی هم یک گیر سه پیچی بهت می‌دهم بفهمی چقدر دوستت دارم - البته این تیریپ با من سازگار نبود، ولی خوب تو به گیر عاشقانه معتقدی! فکر کرده بودم یک زندگی نرمی راه میندازیم برای خودمان، دختر لِنگ‌درازت را بزرگ می‌کنیم و حسابی لوسش می‌کنیم. شیفته‌ی این فکر بودم که دخترک را تو چنان تربیتی می‌کنی که جد من هم نتواند جمع و جورش کند. از تو چه پنهان بدم هم نمی‌آمد سر دخترک گاهی دعوا کنیم! آخرش هم بیاید زبان بریزد و من هم بی رد خور، فی‌المجلس، خر بشوم. می‌دانی، واقعاً دلم اینها را می‌خواست. اینکه با خیال راحت، دستم را بیندازم دور شانه‌ات، از دامن مادرانه‌ات مایه بگذارم و عموی بچه‌های پویان باشم و دایی بچه‌های نازلی. با خودم می‌گفتم گاهی هم حسادتت را قلمبه می‌کنم و آن پیشانی خوشگلت را که وقتی غضب می‌زنی قرمز می‌شود و رگش می‌زند بیرون نگاه می‌کنم. می‌دانم که درک می‌کنی اینها عاشقانه می‌بود، نه بدخواهانه. فکر می‌کردم بیست-سی سالی با هم زندگی می‌کنیم و من شکمم را آنقدر تقویت می‌کنم که جزو علمای برجسته به حساب بیایم. و راستش را اگر بخواهی، هر چند ممکن بود حتی قولش را هم به تو بدهم، باز آن پشت‌ها، وقتی که نبودی و سرت جای دیگری گرم بود، به توصیه‌ی بَکس خیامی، بقدر کفایت خمره خالی می‌کردم که تا قبل از اینکه زشت و غیر قابل تحمل و سیاه شوم، این سکته‌ی قلبی ارثی یک راست و بدون اینکه خجالتم بدهد، بفرستدم در آن قاب زیبای طلاییت روی میزعسلی کنار تخت، آنجا که بتوانی حس نوستالژیک همسری داغدیده و مادری فداکار را هم تجربه کنی با بچه‌ها. می‌دانی، برایت همه‌ی چیزهای عاشقانه‌ی دنیا را خواسته بودم. همه چیز. هیجان، آرامش، دیوانگی، جدایی‌های گاه گاهی، اطمینان، عشقبازی‌های نامنتظره‌ی لحظه‌های بیداری ناگهانی شبانه، پیاده‌رویهای زیر نم نم باران شمال، بوی نارنج؛ واقعاً همه چیز را خواسته بودم، حتی چیزهایی را که نمی‌دانستم و ایمان داشتم که کشف خواهم کرد؛ حتی برای موقعی که تو باشی و من خودم نباشم...

نشد که نشد. البته تو اشتباه می‌کردی، تو را خوب شناخته بودم. خودم را نشناخته بودم. این دیوی را که همه‌ی انرژی سال‌های نیمه‌ی اول بیستم را کرده بودم هوارِ سرش، نمی‌شد تا ابد خواب کرد. هوای خون داشت. هوای رگ گردن، هوای توطئه و بلند پروازی. نمی‌خواست شکم گنده باشد، نمی‌خواست خمره‌هایش را از چشم کسی پنهان کند. نمی‌خواست شکار نکند، شکار نشود، بازی نکند. نمی‌خواست گیر بدهد برای اثبات دوستی، مرامش با شک جور در نمی‌آمد. نمی‌توانست ببیند از او بهتر هم هست، نمی‌توانست بنشیند و دست روی دست بگذارد و ببیند سایرین از او گذر می‌کنند. روحم، کافه‌نشینی را تاب نمی‌آورد. ازدواج به ضرب وِرد عربی حالیش نمی‌شد. تضمین در عشق برایش محال بود. نمی‌خواست مجبور باشد که با تو باشد. نمی‌خواست مجبور باشی که باشی. وحشی بود و همه چیز را وحشیانه می‌خواست؛ نتیجه نمی‌توانست غیر از این باشد. می‌دانی؟ اگر غیر از این می‌شد، من جنایتی کرده بودم که از عهده‌ام بر نمی‌آمد. تو از آن ور، آرام و متمدن و خانم، با همه‌ی بند و بست‌های اخلاق مهذبت، مته زده بودی به عمق روح پلیدم. بخاطر عشق همه کار می‌کردی، شاید حتی می‌مردی، ولی آنچه من عشق می‌نامیدم، با آنچه تو به آن علاقه داشتی، جور در نمی‌آمد. می‌دانی، عشق مذهبیت حالم را به هم می‌زد، برای من زیادی پاک بود. نمی‌شد، تو که بهتر از همه می‌دانی. مشکل این بود که تو بهترین بودی و من بقدر کافی خوب نبودم. ولی من جا داشتم و تغییر می‌کردم، تو به انتها رسیده بودی و انگیزه‌ی تغییر نداشتی. تقلای بی وقفه‌ی من، ترساندت؛ و زبان من برای آرام کردنت کافی نبود.

در تاریکی چشمانت را جستم، در تاریکی چشمانت را نیافتم و شبم تا همیشه بی‌ستاره ماند. من مانده بودم و خانه‌ای که تو را دعوت نمی‌کردم از عاری که داشتم نسبت به سقفی که خودم آقایش نباشم، و تو مانده بودی با پسرکی که در دنیای پدران، می‌خواست پسر بابا نباشد. نمی‌شد باباجان. جور نمی‌شدیم. می‌خواستم یک دهاتی مدرن باشم، با همه‌ی غریزه‌های دل به هم زنش. نشد! از من رعیت بازی و حریرپوشی و زر دوزی بر نمی‌آمد. تواضع و گردن خمیده، تیریپ من نیست. من رجزم می‌آمد و ادعایی که خلف خر را پاره می‌کرد. باید آهن می نوشیدم و زره می‌پوشیدم و کافه را به هم می‌زدم، حتی اگر شده دون کیشوت‌وار. رد خور نداشت. باید شاخ می‌بودم. و این طور شد که آخرش شاخ از جیب‌هایم جوانه زد. آخرش عصب زدم. گازت زدم. می‌دانی، ته ماجرا امیدوار بودم که برگردی یک پنجه‌ی عمیقی بکشی، یک جورِ عاشقانه‌ای، یک جورِ علاقمندانه‌ای. دریغ. هر چه زخم زدی جایش را نگه داشتم و پزش را به این و آن دادم، هر چه پنجه کشیدمت که نظرت را جلب کنم، استخوان لای زخمت گذاشتی و هر روز به رخم کشیدی. جواب نگرفتم از بودن و نبودنت؛ از خودت را گروگان گرفتن و رقیب جور کردنت؛ از حرف نزدن و میانجی طلب کردنت.

می‌دانی، هنوز که هنوز است، شیرجه که می‌زنم داخل خم، طینتم که مخمر می‌شود، آن لحظه هایی که حس می‌کنم دنیا گاوبازی را کنار گذاشته و سهواً دارد حال می‌دهد، آن ساعت‌هایی که لامصب اگر بمیرم هم باز با عزراییل عکس یادگاری می‌گیرم، آن دقایقی که روحم باور می‌کند که بالاخره لوطی شده، آن ثانیه‌های اندکی که مثل آدم آرام می‌گیرم و بی‌خیالِ جِزجِز کردن همیشه می‌شوم؛ وقتی که عمیقاً قانع می‌شوم که پهلوان اول شهرم، درست سر بزنگاهی که همه‌ی دنیا و مافیها جمیعاً اجمعین دایوِرت می‌شوند به آتی‌سازِ سمت چپی، در آن لحظه‌های رویایی که برای لمحه‌ای، تَوَهم برتری رهایم می‌کند، یادت خِفتَم می‌کند. وقتی که فکرم ردت را می‌گیرد و به آن صبح‌های خلوت گلابدره‌ی بیست سالگیمان می‌کشانَدَم، همه‌ی باورهای هسته‌ای مردانه هم، نمی‌توانند قانعم کنند که اشک نباید ریخت. من می‌مانم و خرابه‌ی دستهایی که قرار بود سقفی بسازند، ولی ناباورانه و نابهنگام روی سر صاحبشان خراب شدند. من می‌مانم و این هراس وحشی، که بچه‌ات مرا عمو صدا خواهد زد. من می‌مانم و این دیو زنجیر گسسته، که بالاخره تا ریشه‌ام ریشه دوانده. پافیلی ته طلایی را روی میز صیقلی، چرخ می‌دهم و چرخ می‌دهم و چرخ می‌دهم و با خودم بیهوده می‌فلسفم که نمی‌توان با خون یک شکارچی، بیل به دست زندگی کرد.



شب این شهر



نیاوران، پشت چراغ قرمز نارون، ساعت ۱:۴۰ صبح

نشسته‌ام در ماشین، ویگن گوش می‌کنم. یکی از آن سیگارهای لامصب هندوراسی روشن کرده‌ام. سرمای گزنده‌ی زمستان، بلانسبت، دهانم را گلابدان کرده؛ ولی زندگی، هر چند برده‌وار و اسفناک، باز هم «بهتر از این نمی‌شه»! عطر سیگار تسکینم داده. دو تا ماشین بغلی، مجموعاً ۵ دختر مامان، صدای بلندگو را بلند کرده‌اند و بلندتر از آن جیغ جیغ می‌کنند و قهقهه سر می‌دهند. حواسم به سیگار و موسیقی است و دارم شعر شب را در فکرم مزمزه می‌کنم. شیشه‌ی نیمه باز ماشین که دود آبی را بیرون می‌دهد، سرما را هوار کرده سرم. سیگاری نیستم، ولی این برگ‌های معطر گاهی خرم می‌کنند.

- (تق تق به شیشه‌ی نیمه باز) آقا، مهمون نمیخوای؟ (یک لبخند ملیحی می‌زند که زمستان جهنم می‌شود)
- (گیجم) بله؟ (متوجه لبخند دختر می‌شوم، آدرنالین، دودمانم را به باد می‌دهد) بفرمایید، بفرمایید
چراغ سبز می‌شود، دختر می‌گوید کمی جلوتر نگه دارم. دو ماشین دیگر با فاصله‌ی ۱۰ متر، آن جلوتر با خودشان مشغولند. در ذهنم دارم توابع توزیع احتمال نمایی و پواسون را تصور می‌کنم و محاسبه می‌کنم که تا قبل از رسیدن گشت چقدر فرصت داریم.

- ببین (خیلی جوجه است، ولی حس می‌کنم چند برابر من تجربه دارد) من با بچه‌ها یه شرطی بستم.
- خوب
- یه کشیده‌ی آروم می‌زنم بهت؛ نصف نصف، قبوله؟ (فکم می‌افتد زمین) یه لب هم بهت می‌دم (حالا کف و خون قاطی می‌کنم!)
- بینیم بااااااااااااا! (جل‌الخالق! عجب لحن لاتی دارد، من هم بدتر از او)
- (نیشخند می‌زند) نفری ۱۰۰ تومن گذاشتیم وسط ها. سهمت می‌شه ۲۰۰.
- معنی «نه» رو می‌فهمی؟ (مکث می‌کنیم. شاید ۳۰ ثانیه. نمی‌خواهم بگویم پیاده شود، خیلی کنجکاوم. برای بازی هم که شده نمی‌توانم اخم کنم. خنده‌ام گرفته!)
- دوست دختر داری؟
- نه
از صندلی پشتی، جعبه‌ی پیتزا را بر می‌دارد و شماره‌اش را می‌نویسد. روان‌نویس نازک، روی مقوا لرزان می‌نویسد. نمی‌توانی بگویی دستش می‌لرزد یا مقوا پرز دارد. پیاده می‌شود و می‌رود. بدون اینکه پشتش را نگاه کند سوار می‌شود و صدای جیغ و های و هوی بلند می‌شود. با خودم فکر می‌کنم حتماً شرط را باخته. قبل از اینکه دود را بیرون بدهم، دیگر چند تا نور قرمز شده‌اند، آن دورهای خیابان. در اولین فرصت، جعبه را می‌اندازم داخل یکی از این سطل‌های ماشینی کنار خیابان. نمی‌دانم چرا. در واقع دوست داشتم دوباره ببینمش؛ چهره‌ای در ذهنم نمی‌گذارد.


شهرک غرب، چهار راه خوردین و ایران زمین، پشت چراغ قرمز، ساعت ۱ شب

مامک خادم گوش می‌کنم، هوا گرم است و پیراهنم نم دارد. نگرانم که کمربند ایمنی، رویش رد بیندازد. با خودم فکر می‌کنم که فرار کنم از این شهر. خیلی گرم است. حالم را بهم می‌زند. پشت سر هم از خودم می‌پرسم چرا کولر نمی‌زنی؟ جواب می‌دهم نمی‌دانم، مگر تو گرمت است؟ جواب می‌دهم که نه، ولی حالا چرا کولر نمی‌زنی؟
چراغ انگار که گیر کرده باشد، سبز نمی‌شود. تایمر هم روی PO قرار دارد و معلوم نیست چقدر دیگر دنده به دستیم. ماشین کناری ۲ دختر و یک پسرند و توی سر هم می‌زنند. ماشین، از آن‌هایی است که انگار از آینده آمده. آدمهایش هم همینطور.

- آقا شما چرا اینقدر تنهایی؟
گرما کلافه‌ام کرده، حوصله‌ی جا خوردن هم ندارم. دستش را از پنجره بیرون گذاشته. با خودم فکر می‌کنم چقدر مست است!
- شما از کجا می‌دونی من تنهام؟
- تنهایی دیگه، کسی باهات نیست. نوحه هم گذاشتی. (توی فکرم می‌گویم: مادرتو! تو چه می‌فهمی موسیقی یعنی چه) دوست دختر نداری؟
- نه ندارم
- چرا نداری؟ دوست دختر نمی‌خوای؟ این دوست من خیلی خوشگله‌ها، مایه‌دارم هست
خیلی مبهم با آرنجش دختر راننده را نشان می‌دهد. دخترک راننده و پسرک از خنده ریسه می‌روند. ای لعنت به دمب شیطان! چشمان راننده هم خیره است؛ مست مست! با خودم فکر می‌کنم هر مسیری را این‌ها رفتند، من آن یکی را بروم.
ذهنم را شخم می‌زنم که چیزی بگویم. حس می‌کنم خودش تنهاست. حدس می‌زنم پسرک دوست خودش است. دختر، تنش را بغل کرده، خم شده روی پنجره‌اش. غمی آشنا چنگ می‌اندازد و خفتم می‌کند. چراغ سبز می‌شود و دختر راننده چنان تیک آف می‌کند که صدایش را در اهواز هم می‌شنوند. یک جفت چشم نمدار که نمی‌توانی بگویی مستانه است یا غمگین، ناپدید می‌شوند. ماشین عقبی امان نمی‌دهد نوستالژیک شوم. با خودم می‌گویم: مادرشو! و گاز می‌دهم.



پی‌نوشت: ما می‌دانستیم که بالاخره یک ظالمی پیدا می‌شود و می‌گوید خوشتیپ، خفن، خودت را تحویل بگیر! پیشدستی نکردیم و جلو نگرفتیم که نگویند خودش را تحویل گرفته! بر کلیه‌ی دانشمندان و دوستان معلوم است که نویسنده‌ی سطور بالا، در تیپ و پول و دلبری و ...، حتی رقیب احمدی‌نژاد هم نیست و اگر احمدی‌نژاد دلبر است، ما هم هستیم! با وجود این، نوشته بالا عیناً طی شش ماه اخیر برایم اتفاق افتاده است. چون متواتر شد، تعجب کردم و نوشتم. خوشتیپ نیستم که تعجب کرده‌ام، وگرنه برای «ممد گلی» که این‌ها ارزش گفتن نداشت!

نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.