Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب غرنوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غرنوشت. نمایش همه پست‌ها



غرنوشت



داری به این فکر می‌کنی که «ع» را چقدر غلیظ بگویی که با موج برخورد می‌کنی. نفر اول خانمی محجبه است. مثل ژاپنی‌ها خبردار سلام می کنی و کمی خم می‌شوی، می‌بینی دستش را جلو می‌آورد. آرام دست می‌دهی و نفس راحتی می‌کشی که بابا این‌ها مردم رله‌ای هستند که می‌رسی به خانم دوم. از سینه‌های این خانم، بیش از آنچه انتظار می‌رود در دید قرار دارد (بعضی خانم‌ها به تفاوت قد در انتخاب لباس توجه نمی‌کنند) چشمانت را درویش می‌کنی و دستت را دراز می‌کنی که زودتر شر ماجرا را بکنی و رد بشوی، که خودش را و دستش را عقب مي‌کشد! شاخ از نهادت جوانه می‌زند! با نفر سوم، که آقای جا افتاده‌ای است دست می‌دهی و دیده بوسی می‌کنی، می‌روی برای روبوسی سوم که آقا خودش را عقب می‌کشد، ضایع می‌شوی و تو هم عقب می‌کشی، حالا او جلو می‌آید، داری با خودت فکر می‌کنی که این صحنه را در کدام فیلم لورل و هاردی دیده بودی که حاج آقا می‌گوید «[دلگرم] جان حزبول می‌زنی!» بعد از عمری مغزت آژیر خطر می‌کشد که حاجی آلرت! این یارو می‌خواهد وصلت کند به اهل ارزش! نوامیسش را وصلت کن! با احتیاط می‌پرسی چطور مگر؟ می گوید «خوب حزبول‌ها سه بار ماچ می‌کنند» جل الخالق! این جاروکش‌ها روبوسی را هم سیاسی کرده‌اند. بی‌خیالی طی می‌کنی با نفر بعدی دست می‌دهی، می‌گوید «بابا تو چقدر سوسولی، مرد که شل دست نمی‌ده!» اعصابت می‌گوید حاجی اگر گاز ماز خواستی بزنی ما در خدمتیم. می‌رسی به بانوی بعدی، می‌آیی احتیاط به خرج دهی و دستت را دیر می‌بری جلو، بانوی زیبا در آغوشت می‌کشد! بالاخره که می‌آیی و می‌نشینی، احساس می‌کنی از جنگ برگشته‌ای!

×××

یکی آرام و دزدکی می‌گوید «پسسست، شعر جدید برای خاتمی را شنیده‌ای؟» هنوز جوابت را نشنیده، گوشی را مثل «جنس» از جیبش در می‌آورد و صدایش را کم می‌کند و یک فایل را ردیف می‌کند و می‌دهد دستت می‌گوید گوش کن حالش را ببر! با خجالت تمام صدای گوشی را کمتر می‌کنی و گوش می‌کنی و گوش می‌کنی، حتی یک «کاف» هم ندارد. می‌گویی پس چرا اینقدر دزدکی؟ این که خیلی باحال بود؛ می‌گوید «خوب آخه سیاسی بود!» ظاهرا در این کشور مشاغلی مانند سیاست و فروش مواد، در یک رده قرار گرفته‌اند!

×××

تنگی را می‌آورند، می‌دهند حاجیتان جهت کنترل کیفیت بو کند. می‌گویم بالام جان، من فکر می‌کردم نتیجه‌ی تقطیر نفت خام، بنزین و گازوییل می‌شود، این چرا بوی آب شنگولی و روغن ترمز را با هم می‌دهد؟ می‌گوید حاجی اشکال نتراش، کار کار خود ذکریاست! می‌گویم اگر حضرت ذکریا بجای الکحول این را نوش می‌کرد، بجای این که نور چشمش کم بشود، چشمانش مشتعل می‌شد که! در میان نارضایتی حضار و اظهار ندامت‌های آشکار از اینکه از این حاج نظرخواهی شده است، عصاره سگ از مجلس خارج، و دختر رز به زیباترین وجهی وارد می‌شود. می‌ریزی و دست به دست می‌دهی که یکی از آن ور غر می‌زند «ای بابا! آخه این به کجامون می‌رسه؟» بالاخره عنان اعصاب را باز می‌گذاری که خم را بگذارد جلوی طرف و بگوید «شما از شیر نوش جان کنید». منتظری که ظریفی پیدا بشود و «نوش باد» را بگوید، می‌بینی همه خاموشند. سرت را می‌گیری این ور مجلس ببینی این ور چه خبر است که می‌بینی خبری نیست. با خودت می‌گویی خوب ظاهرا باز خودمان باید دست به کار شویم. سرت را بر می‌گردانی که... ای بر مذهب جمیع شیاطین! این ها همه را یک ضرب بالا کشیده‌اند، و تازه یکی دو نفر آنچنان «اااااه» می‌گویند و دهانشان را کج می‌کنند که انگار لب بر لب افعی گذاشته و زهرمار را مستقیما دندان به دندان کرده‌اند! دیگر بی خیال می‌شوی، بر می‌گردی به بانوی زیبای این وری شادباش بگویی که می‌بینی مثل چای نبات دو طرف لیوان را گرفته و قلپ قلپ نوش می‌کند! پس از سال‌ها کم می‌آوری! یک مزمزه‌ای می‌کنی و جامت را یک جور مظلومی می‌گذاری روی میز. حسش پرید!

×××

شام را گذاشته‌اند روی میز، می‌روی و می‌بینی عشقت روی میز چشمک می‌زند. یکی دو ملاقه می‌ریزی که فورا بغل دستی می‌گوید «اینطوری سرت کلاه می‌ره ها! مرغ بردار!» می‌خواهی بگویی که عرض ارادت خدمت معشوق واجب‌تر است و با سوپ جو به اندازه مجموعه‌ی مرغ‌های هستی حال می‌کنی، که از آن‌ور یکی بشقاب را می‌دهد دستت و می‌گوید بسم‌الله! تا می‌آیی بشقاب را بپیچانی، از چند طرف کفگیر غافلگیرت می‌کند. چشمت به بشقابت می‌افتد، بازار مکاره: قرمه‌سبزی و فسنجان همسایه، مرغ و ماهی همپایه! هراسان نگاه می‌کنی مبادا سوگلی رنجیده باشد. چشمکی می‌زند و لبخندی، و به خلوت می‌خواندت…

×××

۱۵ دقیقه از وقت خداحافظی گذشته، به تعداد جایگشت‌های ممکن، همه با همه خداحافظی کرده‌اند، اما خانه خالی نمی‌شود؛ مشکل ریاضی‌ای که جلوی در به وجود آمده، بغرنج‌تر از آن است که کسی قادر به حل آن باشد: چه کسی باید اول بیرون برود؟ وقتی ایرانیان به در می‌رسند، حل مسأله نیاز به یک سوپرکامپیوتر، پیشرفته‌ترین نرم‌افزار برنامه‌ریزی خطی و دانشمندان کنجکاوی دارد تا مسأله را مدل کرده و حل کنند. حالا حالاها منتظریم!

×××

محض رضای جناب باری تعالی، جز دروغ و دو رویی و دزدی، معیار اخلاقی یا اجتماعی دیگری در این کشور باقی مانده که بیشتر از ۱۰ نفر بتوانند در مورد آن به اجماع برسند؟

×××

البته خیلی خوش گذشت!



نفسی، نه فقط برای بودن




My mind rebels at stagnation. Give me problems, give me work, give me the most abstruse cryptogram, or the most intricate analysis, and I am in my own proper atmosphere. I can dispense then with artificial stimulants. But I abhor the dull routine of existence. I crave for mental exaltation.

- Sherlock Holmes; Doyle, Sir Arthur Conan




غرنوشت



(نجوا می‌کند) بیا جلو... حالا بچرخ... حالا دستتو اینطوری (دستش را بحالت شاعرانه‌ای می‌گیرد بالا) ببر بالا... حالا داماد بیا... دست عروستو بگیر... حالا (کمرش را مثل حاجی فیروز در اوج مستی می‌چرخاند) بچرخید... آفرین... آفرین... حالا عروس برو دور درخت... داماد برو از آن ور... یک جوری نشان بده که پیدایش کرده‌ای... فیلمبردار بیا با من... فیلمبردار... (صدایش را بلند تر می‌کند، باز هم فیلمبردار نمی‌شنود؛ کمر شلوار فیلمبردار را می‌گیرد می‌کشد طرف خودش؛ برای یک لحظه هم که شده، همه چیز هویدا می‌شود!) آفرین حالا دراز بکشید روی زمین مثل فیلم هندی‌ها... (دختر آنچنان آیشواریا رای را میمیک می‌کند که فک پسر مثل پتک می‌خورد زمین؛ ولی کسی فرصت فکر کردن به او نمی‌دهد) ساپورتش کن داماد، پس کجاست این غیرت دلبری... آفرین... خوب دیگه تمومه، (بلند فریاد می‌زند) زوج بعدی...

(دو دختر و پسر دیگر از صف سیاه و سفید و تور جدا می‌شوند و جلو می‌آیند)

×××

خرت خرت. خرت خرت. می‌سابند و می‌سابند. جا عوض می‌کنند و باز می‌سابند. می‌سابند و عکس می‌گیرند. همیشه یکی هست که نگذارد بسابند، یا نگذارد آنقدر که دلشان می‌خواهد، بسابند. کم‌کم مفهوم مدیر سایشگاه شکل گرفته، ولی نامردی می‌کند و به فامیل خودش حال بیشتری می‌دهد! عجب چهره‌هایی! نگاه‌ها همه افق را دید می‌‌زند! یک عده با خودشان فکر می‌کنند مال من باید بهتر از این باشد. یک عده فکر می‌کنند که اگر مال آنها نصف این هم باشد کلاهشان را باید بالا بیندازند. یک عده هم فکر می‌کنند که اصلاً مالی خواهند داشت که اینطور باشد یا نباشد؟ یک کوه مو، ساپورت شده با یک تُن جیگز و فیکسچر فلزی، روی شانه‌های لُخت و سفیدی که از شدت هیجان، جدی جدی پتانسیل لرزیدن را دارند.

حاج آقا- ...دوشیزه خانم، وکیلم؟ (همه می‌خندند! حتی حاج آقا هم ته دلش به کلمه‌ی دوشیزه می‌خندد!)
گروه کر- عروس رفته دانشگاه شوهر پیدا کنه! (اوا آقاي داماد، ببخشید، حواسمون نبود!)
حاج آقا- ماشاا...! ماشاا...! حاجیه مکتب هم که رفته‌اند! سرکار خانم مکرمه‌ی محجبه، دوشیزه خانم تیتیش‌السلطنه، با مهریه‌ی یک جلد کلام‌ا... مجید، یک شاخه‌نبات و و شش دانگ خزانه‌ی بانک مرکزی، وکیلم؟
گروه کر- عروس رفته با دوست پسرای سابقش خداحافظی کنه
حاج آقا (با اعصاب مگسی، به داماد نگاه می‌کند که ککش نگزیده)- استغفرا...، دوشیزه خانم، برای بار شانصدم سوال می‌کنم، وکیلم؟
عروس (از پشت کوه و جنگل سفره‌ی عقد، دست دست می‌کند، دارد فکر می‌کند موژین جون بار چندم بله را گفته بود، می‌خواهد رکورد بزند که پیش فک و فامیل عزت داشته باشد) ... امممممم... با اجازه بزرگترا...

(ناگهان داماد خمیازه‌ای می‌کشد که تا سال‌ها، نخواهند گذاشت فراموشش شود!)

×××

سالن بزرگ، از وسط با یک حصار نصف شده. کل جمعیت مذکر منهای یک اینطرف مرز، کل جمعیت مؤنث بعلاوه‌ی آقای داماد که بر خلاف نقش سمبولیک‌اش، خواجه‌ی حرمسرا فرض می‌شود، آن طرف مرز. البته حصار از دو طرف نزدیک به دیوار آزاد است و در هر طرف ده صندلی مخصوص جوانان قرار داده‌اند که بهر حال، آینده‌شان را جلوی چشم داشته باشند! سالن غذاخوری آن بیرون است.

- آقایان بفرمایید شام. آقایان محترم بفرمایید شام.

ارباب تستسترون، صحنه‌ی حمله‌ی تیمور به نیشابور را دوباره با همه‌ی جزئیات ریزش، اجرا می‌کنند. در همین حین نماینده‌ی اماکن می‌آید جهت بازرسی سالن. در سالن مردی نیست. حتی مگس‌های مذکر را هم سوت کرده‌اند. سالن شرعاً و حقاً «اوکی» می‌باشد. صرف شام که تمام می‌شود و ملت بر می‌گردند سالن، می‌بینند که از حصار خبری نیست! دم تالارصاحاب گرم!

×××

(قاه قاه می‌خندند. حق هم دارند. زودتر از همه، کل میز غذا را چپو کرده‌اند داخل بشقابشان. کودک درون خوشحال این سه پسر، ته دل آرزو می‌کند که کاش فقط در این صحنه هم که شده، چشمبند سیاه یک دزد دریایی روی چشم‌هایش بود)

- ایشالا خوشبخت باشن
- ایشالا، ایشالا. به به، عجب بره‌ای بریون کرده این آقای داماد. راستی شما فامیل عروسید یا داماد؟
- من فامیل نیستم. دوست عروس و دامادم. همکلاسیشان. شما چطور؟
- (سرش را پایین می‌اندازد) فامیل عروس
- من فامیل داماد (نفر سوم سرش را بالا می‌گیرد و سینه جلو می‌دهد؛ ظاهراً کاملاً قانع شده که در روابط پیچیده‌ی آن شب، او و کل جمعیت فامیلش هم بطور سمبلیک با آقای داماد شریکند!)

×××

(دیدید دید؛ دیدید دید! همه در خیابان فلاشر زده‌اند، ملت ریخته‌اند وسط اتوبان، تمرین ژیمناستیک می‌کنند؛ البته با کت و شلوار و کراوات؛ به نظر می‌رسد یک عده‌ای رهگذر هم همینطوری از این تفریح رایگان استفاده می‌کنند و حتی در آن شرکت فعال دارند!)
- همین ۶ سال پیش بودها! چقدر زود گذشت... یادش بخیر!
- (بدجور افسرده است، سر در گریبان که می‌گویند، از روی همین مدل ساخته‌اند) آره، یادته؟ مال ما از مال این‌ها بهتر بود. نبود؟ چند تا بچه‌اند که حالیشان نیست عروس را با کدام سین می‌نویسند. ببین چه مراسمی گرفته بودند. چه پسری تور کرده این تیتیش جون.
- (فوری کم می‌آورد! با خودش می‌گوید عجب غلطی کردیم سر این حرف را باز کردیم) عزیزم. عروسی ما اینقدر زرق و برق نداشت، ولی ... (تازه می‌فهمد اشاره‌ی بدی کرده به عروسیشان، آب دهانش می‌پرد به گلویش! ترجیح می‌دهد خوشمزگی کند) یادته خاله خانوم مامانت رو؟ یادته موقع دیدن فیلم عروسیمون رو که می‌گفت این‌همه میوه چایی دادین قوم و خویش خودتون، به ما یه بستنی هم ندادین که یهو همون موقع تو فیلم نشون داد خاله خانوم یه کاسه بستنی خالی رو گذاشتن زمین و یه پرشو برداشتن؟ یادته چقدر خندیدیم؟
- (می‌خندد) آره، بنده خدا! اون موقع هنوز فیلم‌برداری مُد نشده بود! (دوباره برمی‌گردد به مود سر در گریبان) فکر می‌کنی ما هنوز هم مثل روز اول همدیگه رو دوست داریم؟ یادته چطور نمی‌تونستم نخندم؟ انگار چوب لباسی کرده بودن تو دهنم!
- آره خانومم، من از روز اول هم بیشتر دوستت دارم.
- پس چرا امسال سالگرد ازدواجمون یادت رفت؟
- (ای بابا! این زن این اتفاقات را در هارد و رَم که نگه نمی‌دارد هیچ، در کَشِ سی.پی.یو هم نگه نمی‌دارد! یکراست در رجیستر ذخیره کرده که با یک سایکل آماده پروسس باشد! بهر حال وقتِ کش مکش نیست، نبضش دستم است!) عزیزم، من مثل خرس بی‌حافظه‌م! از بس که عقل ندارم! ولی به جون یاسی، به جون خودم، از روز اول هم بیشتر دوستت دارم.
- (ظاهراً سر از جیب گریبان به در آورده؛ دمش گرم! نگاه مشتاقی دارد، جداً هوس کرده عروسیشان را ری‌پلی کند) ...
- (می‌داند امشب امتحان سختی در پیش دارد!) ...

×××

- (خیلی استرس دارد، حتی شاید عصبی است؛ تنش دارد می‌لرزد. آرایشگاه از این دختر عجب گودزیلایی ساخته! تازه خودش می‌گوید اینقدر دخالت کرده و جلو گرفته، که آرایشگر شاکی شده گفته به کسی نگویی من درستت کرده‌ام! یک پا دو پا می‌کند، بالاخره می‌گوید) شروع کنیم؟
- آره، بالاخره که باید شروع کنیم. اگه تا صبح صبر کنیم، فقط کارمون رو سخت‌تر می‌کنیم.

[چند ساعتی می گذرد، احساس می‌کنند اتاق هتل گرم‌تر و گرم‌تر می‌شود]

- آخ، یواشتر درش بیار
- اینقدر نازک نارنجی نباش عزیزم، این لامصب سیستمش یه جوریه که نمی‌شه
- خوب تو هم رعایت کن دیگه، شب اوله که با همیم، اینقدر سنگدل نباش
- خوب... اینم از این... کار من که تمومه. خوب عروس خوشگلم، بخوابیم؟ من از خستگی دارم می‌میرم.
- آآآآآآآآآآآآآآه، منم خیلی خسته شدم! نمی‌دونستم اینقدر سفت درستش کردن! واقعاً گرمه، یا منم که عرق کردم؟
- آره گرمه؛ ببخشید دردت گرفت. کاریش نمی‌شد کرد.
- نه عزیزم، امشب بهترین شب زندگیم بود. ازت ممنونم. واقعاً عجب تجربه‌ای بود.
- آره؛ یک عمر صبر کردیم، چی فکر می‌کردیم چی شد! آخه یکی نیست بگه این همه سیخ و میخ را چرا می‌کنند توی موهای ملت که اینطوری تا صبح بشینیم به در آوردنشون؟ هر یه آخی که گفتی دلم ریش شد.
- ای من فدای ...

(تلفن فرصت نمی‌دهد که این گفتگوی نه چندان عاشقانه، ولی امیدوارانه، ادامه پیدا کند)

- الو؟ سلام مادر (مکث) نه (صورتش سرخ می‌شود) نه (صورتش بیشتر سرخ می‌شود) کدام حوله؟ ندیدم (دیگر لبو شرمنده‌ی چهره‌ی داماد ماجراست) آخه مادرم این چه حرفیه؟ (دود از گوشهای داماد می‌زند بیرون) به جهنم که حرف در می‌آرن، مگه من واسه فامیل زن گرفتم؟ (مکث) باشه، باشه (مکث، کف و خون، اژدها) بااااااااشه، مادر ساعت چهار صبحه (مکث، چهره‌اش باز می‌شود) خدافظ (مکث) خدافظ فدات خدافظ (گوشی را می‌گذارد)

-مامانت بودن؟
- آره
- چرا عصبانی شدی؟ من و مامانت با هم صحبت کرده بودیم که. خوب شما رسمتونه، حرف در میآرن مردم.
- (داماد با خودش فکر می‌کند آخرالزمان شده؛ به خودش می‌گوید بی‌خیال ایده‌آلیزم، وقت مرد شدن است. دیگر حتی برایش مهم هم نیست!) بی‌خیالش، بیا بگردیم ببینیم کجا گذاشتنش...

×××

نگه دار آقا جان، نگه دار! همان‌جا نگه دار! می‌خواهم سیفون بکشم روی این نمایش! چی چی را نمی‌توانی، اینجا را دیگر کارگردان منم!



غرنوشت



اپیزود یک: از مرگ و دستیارانش

پسر عمه برای دومین بار در عمرش از اروپا تشریف آورده ایران. حتی الفبای فارسی/عربی را بلد نیست. نیمی فارسی/نیمی ترکی/نیمی انگلیسی (من درصد مرصد بلد نیستم، خودتان حساب کنید!) منظورش را می‌رساند. به دلیلی که نمی‌دانیم، همان شب اول پایش ضربه دیده و تاندونش کشیده شده، طوری که شب دوم از درد خوابش نمی‌برد. نزدیک صبح بیدارم می‌کند و می‌گوید اخوی، درد می‌کند! یک استامینوفن می‌دهم می‌خورد و ژل پیروکسیکام می‌مالم، طاقت نمی‌آورد، می‌گوید الا و بلا باید برویم بیمارستان. نمی‌داند می‌خواهد چه ریسک بزرگی را در زندگیش مرتکب شود، من هم دم به دمش نمی‌دهم.

می‌رسیم اورژانس، دم در ۱۰ تا تخت هست، بخاطر غافلگیر کردن من هم که شده، یک صندلی چرخدار نیست! پسر عمه‌ی خجالتی را با سلام و صلوات می‌خوابانیم روی تخت، می‌گازیم داخل اورژانس. پرستار دم در، شخص آقای تریاک است که در هیبت انسانی مجسم شده است. می‌پرسد مرگتان؟ عرض می‌کنیم درد پا؛ مرحمت فرموده بفرستیدمان پیش اورتوپد! می‌گوید اورتپد فقط برای شکستگی‌های زیر شش ساعت است، بروید پیش جراح عمومی. پسر عمه جا می‌خورد؛ یک جوری به من نگاه می‌کند که یعنی فهمیدم چرا می‌گفتی صبر کن تا بعد از ظهر ببرمت مطب یک «دوختور حیسابی». می‌رویم خدمت آقای جراح عمومی که... تشریف ندارند! ۶ نفر هم در صف پیش از ما سبد گذاشته‌اند. تقریباً ۲۰ دقیقه صبر می‌کنیم تا حضرت طبیب تشریف می‌آورند. ظاهراً آقای دکتر نسخ از پیش آماده شده دارند (فرض بفرمایید تمپلیت نسخه) ۶ نفر قبل از ما را در سه دقیقه راضی و راهی می‌فرمایند، نوبت ما که می‌شود، می‌پرسند امر؟ شرحی می‌دهیم، بجای پای بیمار، چهره‌ی ملیح بیمار را نگاه می‌کنند، فوراً عکس می‌نویسند. در حالی که تخت را به سمت رادیولوژی می‌تازانیم، می‌اندیشیم آیا آقای دکتر اهل قزوین نبودند؟ عکس را می‌گیریم و برمی‌گردیم، آقای دکتر باز نیستند! هر بار هم که می‌روند، کیف و بند و بساطشان را هم با خودشان می‌برند. احتمالاً میز اطباء هم در بیمارستان، به همان اندازه بی‌وفاست، که میز مدیران دولتی. آقای دکتر روپوش سفید هم نمی‌پوشند، احتمالاً کسر شأنشان می‌شود؛ شاید هم به علت سوابق ارزشی، فکر می‌کنند کلاس فرماندهی به لباس شخصی پوشیدنش است. القصه، باز انتظار می‌کشیم، پسر عمه روی تخت خوابش می‌برد. بنده با دقت و پشتکار به خاراندن پاچه‌ی ائمه و معصومین مشغولم که این بنده‌ی خدا زنده به دیار کفر بازگردد، مبادا که مدیون پدر و مادر مهربانش بشویم. در این حین بنده‌ی خدای دیگری می‌رسد، دست به شکم و اشک به چشم؛ نه می‌تواند بایستد، نه راه برود، نه بنشیند. دکتر اتاق بغلی هم که متخصص داخلی باشند، تشریف ندارند. بی‌تاب پشت سر هم می‌رود اعتراض می‌کند، خودش و زنش چند بار می‌روند دنبال دکتر می‌گردند، اما «نو ریسپانس تو پیجینگ!» به ساعت این حقیر، ۱۷ دقیقه طول می‌کشد که دکتر می‌آید، می‌گوید چرا شلوغش کرده‌اید، چیزی که نشده! از نظر آقای دکتر، فقط امر خطیر موت، اتفاق چشمگیری به حساب می‌آید. دکتر خودمان آمد، باز بدون معاینه‌ی بیمار فقط عکس را دید، نه پرسید چه دارویی مصرف می‌کند، نه پرسید به چه داروهایی حساسیت دارد، نه پرسید مشکل جسمانی و روحانی خاصی دارد یا نه. یک ضرب یک نسخه‌ی ژنریک نوشت، داد دستمان. نسخه‌ای را هم که نوشتند، داروخانه دو بار اشتباه داد و حاجیتان تصحیح کرد تا بالاخره آن چیزی گیرمان آمد که منظور نظر دکتر ماجرا بود؛ حساب کنید که اگر حالیمان نبود، داروی دیگری به نشیمنگاه پسر عمه‌ی گرامیمان تزریق می‌شد. آخرش هم پیش خودمان حساب می‌کنیم و از بیمار هم بازخورد می‌گیریم که همان داروهایی که خودمان منزل تجویز کردیم، خوب اثر کرده است. صبر می‌کنیم تا عصر برویم مطب یک دکتر قابل اطمینان.

هر دو دکتر، صورتی با پوست سوخته، و دستانی پینه‌بسته داشتند. مشخصاً بچه‌های مستعدی بوده‌اند که پیش از قبولی در کنکور، کرت‌های آباء و اجدادی را آب می‌داده‌اند. حالا ما چطور حالی اهل تصمیم کنیم که هنرها و فنون ظریفه، شهری هستند. برای انجام کارهایی که نیازمند مهارت و مسئولیت‌‍پذیری بالا هستند، فقط ایمان و تقوی و عمل صالح به همراه چاشنی کنکور کافی نیست. باید انسان‌پروری کرد. اگر هدفی والا دارید و می‌خواهید به روستانشینان هم فرصتی برابر با شهرنشینان اعطا کنید، قبل و حین آموزش فنون ظریفه، بورژوازی و اتیکت شهری را هم با مهمانی گرفتن و سایر اقدامات قبیحه فرو کنید در خون نوجوان دانشجو. هواپیما و قلب و مغز، گندم نیستند که بشود بجای امروز، فردا آبش داد. های‌تک، ریل تایم عمل می‌کند، اعتمادپذیری بالا می‌خواهد، اینطور نیست که هواپیما را سر راه بزنند کنار روی یک ابر، پنچریش را بگیرند.

یک شماره‌ی تلفنی از بازرسی کل کشور داده بودند، جهت تماس برای اعلام شکایات. اول خواستیم تماس بگیریم، بعد به خودمان گفتیم حاجی تو خودت طراح سیستمی، دیگر بهتر می‌دانی که تا یک سیستمی تا فیها خالدون مفکوک نباشد، پزشکش اینطور بی‌مسئولیت نمی‌شود. فقط وقتی یک سیستم نسبت به جان انسان تا این حد بی‌تفاوت می‌شود که کارش از بیخ خراب است. در نتیجه بی‌خیال تماس شدیم و طبق عادات الدیرینة الایرانیة، یک «امهاتهم جمیعاً اجمعین تک تک»ی گفتیم و آمدیم بیرون.

من همیشه متعجب بودم که چرا هم در ادبیات رسمی و هم در ادبیات کوچه بازاری ما، همیشه به دلبر طبیب می‌گویند؟ تجربه‌ی تاریخی و اجتماعی ما که از زنان دوا و مرهمی ندیده (و آنها هم از ما به همچنین)! حالا دانستم که با این طبیبان، آن خطاب یک چیزی در مایه‌های «بر عکس نهند نام زنگی کافور» بوده. عجب پدر بزرگ‌های بلا سوخته‌ای داشته‌ایم!

سفارش اکید شد خدمت اهل منزل، که اگر روزی روزگاری حادثه‌ای ما را رخ نمود، یا یک ضرب ببرندمان خیاطی، و یا در صورت رفوناپذیری، ببرندمان فرحزادی، باغی، جایی، که تحت سایه و کنار گل و همراه غلغل انهار و صوت بلبل فوت کنیم، نه در کنار سپیدپوشان لکه‌دار، و تازه مغزمان هم بجای ریلکسیشن قبل از موت، در حال تحلیل سیستم باشد، آنهم در حالی که سیستم به «جاست»!



اپیزود دو: از مرگ و مصونیت

چند روز پیش، در کمتر از ۲۵ ثانیه، ۷ پیامک آمد برای موبایل کویرمان که هفته‌ای یک پیامک هم ندارد. شلوار عوض کردیم از شدت استرس، به این خیال که پیامک اول و دوم خبر جنگ است و سومی فراخوان به پادگان و چهارمی شهادتین و بقیه هم احتمالاً عرض تهنیت و تسلیت بابت شهادت قریب‌الوقوع. معاینه به عمل آمد، دیدیم که نخیر، هر هفت پیامک دقیقاً با یک متن نوشته‌اند: «khosro shakibayi raft» حقیقتش را بخواهید ما هم می‌دانستیم که خسرو شکیبایی خواهد رفت، ولی مقصد دیگری را انتظار می‌کشیدیم!

در دوره‌ای شکیبایی را خیلی دوست داشتم، هامون که حال بی‌حد داده بود و خانه‌ي سبز و غیره هم در آن وانفسا جواب می‌داد. بعدها بود که فهمیدم خسرو، با آقای ابو تل، رفاقت نزدیکی به هم زده؛ حقیقتش هم دلم گرفت، و هم باعث دوریمان شد. وقتی مرد، غمگین شدم از کم شدن استعدادی درخشان، و انسانی دوست داشتنی. گفتم خدا رحمتش کند. فاتحه، و همین!

و اما، این چند روز هر جا رفتیم، از خسرو نوشته بودند، تا جایی که ما را به شکرخوری وادار فرمودند. در وبلاگ حاج آقا مِشَدی دیدیم که به مقاله‌ی پرویز جاهد لینک داده‌اند و فحش و ناسزا را مثل صابون، مالیده‌اند به تن نویسنده، که چرا نوشته‌ای شکیبایی معتاد بود؟ به تو چه مربوط؟ چرا پرده‌دری و آبروریزی می‌کنی و ....

از مجموعه‌ی نظراتی که در وبلاگ آقای جاهد و رفیق مشهدی خودمان داده شده، چند چیز دستگیرم شد:

۱- عده‌ی زیادی فکر می‌کنند که مرگ مصونیت می‌آورد! حالا چرا، ما هم نمی‌دانیم؛ شاید بازمانده‌ی دوره‌ی مرده‌پرستی قدیم است. فکر می‌کنند اگر کسی مرد، باید فقط خوبی‌هایش را گفت. من در جوابشان می‌گویم بروند تاریخ روم را بخوانند تا مثلاً به این رسم بر بخورند که هر شخص مشهوری از جمله امپراتور که می‌مرد، در کاروان تدفینش عده‌ای جوکر و دلقک راه می‌افتادند و اشتباهات و بدیهایش را با طنز و بطور مسخره بصورت شعر و نمایش اجرا می‌کردند که بازماندگان عبرت بگیرند. چنین رسمی حتی در مورد امپراتوران معروف و قدرتمندی مانند یولیوس کایزر (همان ژول سزار خودمان)، اوگوستوس، هادریان‌ها و ... هم اجرا شده است. بدی‌های انسان‌ها هم باید در تاریخ ثبت بشود تا درس عبرت آیندگان باشد. اعتیاد شکست اراده‌ی انسانی است، و مادون شأن انسان. نمی‌توان به بهانه‌ی شخصی بودن، آن را ندیده گرفت. دلیل دارد که آن ور دنیا سینه نمی‌زنند، عوضش بلایی هم اتفاق نیفتاده است. آنها از تاریخ «درس» می‌گیرند. به مرده‌پرستان نوین هم پیشنهاد می‌کنیم جهت حفظ رسوم، مرده‌ها را هم همان وسط هال منزل به خاک بسپارند که دم دست باشند.
۲- عده‌ای به بهانه‌ی خصوصی بودن مسأله، به نویسنده اعتراض کرده‌اند. یک ستاره‌ی سینما که زیر «اسپات لایت» زندگی می‌کند، زندگی‌ای عمومی هم دارد. خسرو شکیبایی ستاره‌ی محبوبی بود و ناگزیر، الگوی جوانان بسیار. حتی سیگار کشیدن او هم بدآموزی داشت، چه برسد به اعتیاد. اگر اعتیاد خصوصی باشد، پس اشکالی نخواهد داشت که رییس جمهور معتاد انتخاب کنیم، معلم خصوصی معتاد برای فرزندمان بگیریم، با یک معتاد ازدواج کنیم و ....
۳- عده‌ی زیادی عمیقاً عقده‌ی حقارت دارند. چقدر من در کامنت‌های بحث‌های اجتماعی می‌خوانم که «پس کی ما ایرانی‌ها می‌خواهیم آدم شویم» و غیرمستقیم القاء می‌کنند که فکر می‌کنند آدم نیستند. چه می‌دانم، شاید حق با آنها باشد؛ داوری در این مسأله کار من نیست!
۴- راستش را بخواهید، ناامید شدم. ما هر سال کلی هزینه و ده‌ها نفر کشته می‌دهیم (همه آشخور کشور، یعنی رفقای کوچه و بازار) تا با قاچاق و پخش مواد مخدر مبارزه کنیم (حالا اینکه چقدر موفقیم، و اینکه آیا اراده‌ی کافی برای به نتیجه رساندن این مبارزه وجود دارد یا نه بماند) به هر حال، از نظر ما اعتیاد یک «بد»، یک «شر» اخلاقی است، تا جایی که مبارزه با آن، ارزش خون سربازان ایرانی را دارد. وقتی مردم بخاطر اینکه یک هنرپیشه‌ی سینما که محبوبشان است، حاضر هستند معیارهای اخلاقی را خم کنند، دیگر ببینید چکار نمی‌کنند. من همچنان عقیده دارم که وقتی قهرمانمان بد است، باید قهرمانمان را عوض کنیم، نه معیارهای اخلاقیمان را.
۵- اگر یک هنرپیشه‌ی معتاد سینما تا این حد بزرگ می‌شود که از ضعف اخلاقیش تا این حد دفاع می‌شود، دیگر وای به حال اهل قدرت...

خوشحالم که جنگ نشد، ولی می‌دانم که بدون جنگ هم، با این اخلاق اجتماعی خودخواه و فاسد، این کشور رو به ویرانی دارد.

خدمت برادر مشهدی و سایر دوستان هم نظر ایشان هم عرض می‌شود که شما با این همه ادعای آزادی و دموکراسی، ظاهراً بهتر از آنچه هست نیستید. به همین دلیل هم آنچه هست، هست!

پی‌نوشت: حالا مرد می‌خواهد که یک نفر بنویسد چه شد که حسین رضازاده «نرفت»



غرنوشت



هر چه بیشتر نوشته‌های ملت را در وبلاگستان می‌خوانیم، بیشتر به شدت تحریم عقل در ایران واقف ‏می‌شویم. بزرگترین سرمایه‌ی بشری عقل و وقت است، ظاهراً ما اولی را نمی‌شناسیم و فقط دورادور سلام و ‏علیک داریم و دومی را هم چون زیاد داریم، هدر می‌دهیم ببینیم چه کسی اعتراض می‌کند تا حالش را ‏بگیریم! آره بابا جان، ما ملت شاخی هم هستیم، تا کور شود هر آنکه نتواند دید! دشمن هم زیاد داریم، ‏همه‌اش به خاطر اینکه ما بچه باحال محلیم و آنها به ما حسودی‌شان می‌شود.‏

یک خانمی با کلی ادعای دانش و فهم، با این استدلالات کشکی تیشه به ریشه‌ی آموزش جن.سی و ‏استفاده‌ی بچه‌های دبیرستانی از موبایل می‌زند و نگران بلوغ زودرس جوانان است و فکر می‌کند بلوتوث یعنی ‏‎]‎اهم!‏‎[‎، از آن گوشه یوتول و سایرین را به اتهام جدایی‌طلبی - به خاطر مقالاتی در باب هویت و قومیت و مقاله‌ای در باب نام دریای خزر - در ‏بالاترین پوست می‌کنند چون کاسی‌ها (یا کاسپی‌ها) یک ربطی به گیلک جماعت دارند و این‌ها برای اثبات ‏وطن‌دوستی، ناشیانه از تاریخ انقلابات گیلان در مقدمه مقاله استفاده کرده‌اند؛ از آن ور هم یک سری جماعت ‏هنگام صحبت کردن طوری شعار می‌دهند که «خارپشت شاکی» روی اعصاب انسان دوانیده می‌شود. نقل ‏قول: ‏

‏«... در آن زمان بر فراز خلیج همیشه فارس با هواپیمای ‏F14‎‏ در حال پرواز بودم که ناگهان با بوق سیستم ‏هشدار، متوجه شدم که هواپیمای پیشرفته‌ی استکباری دشمن به سمت ما موشک‌های پیشرفته‌ی ابرقدرت ‏جهانخوار را شلیک کرده است ‏‎]‎موشک خوشبختانه به تامکت خوشگلمان نمی‌خورد و با فاصله منفجر می‌شود ‏ولی ترکش‌هایش صدمه‌ای به هواپیما می‌زنند که پس از کلی ماجرا و کش و قوس، خلبان با مهارت و ‏شجاعت و بطرزی معجزه‌آسا موفق می‌شود در تهران بنشیند و می‌بینند که هواپیما کلی آسیب دیده، آن وقت ‏توسط پرسنل تعمیرات، هواپیما پس از ۶۰۰۰ نفر ساعت کار دوباره آماده‌ی پرواز می‌شود؛ ادامه:‏‎[‎‏ حالا هم ‏همین هواپیماها و حتی هواپیماهای مسافری را، با وجود سن بالا و کمبود قطعات به علت تحریم ناجوانمردانه، ‏غیرت و همت بچه‌ها روی هوا نگاه داشته!»‏

- ‏(فرازی از خاطرات یک خلبان قهرمان، خلاصه و ویرایش شده ولی با همان کلمات)‏


از کجا شروع کنم؟ (اصلا شروع کنم یا بی‌خیال بشوم بروم دلسترم را بخورم حالش را ببرم و عشق دنیا را ‏بکنم؟)‏

ما آخرش نفهمیدیم اگر «تن آدمی شریف است»، پس دیگر این همه تبعیض برای چیست؟ دیگر اعالی و ‏اسافل ندارد که! همه جایش شریف است! همه با کله از همان اسافل در آمده‌ایم، در حالی که چند نفر با دقت ‏زل زده بوده‌اند به ما! تازه تجربه نشان داده که در اکثر موارد، اعالی انسان، به نفع اسافل انسان تبعیض قائل ‏می‌شود جهت کسب فیض روحانی! آخر چرا بعضی طوری خودشان را می‌گیرند که انگار از دماغ مادرشان در ‏آمده‌اند، بالاخص که خودشان مادر هم باشند؟ از یک طرف می‌گویند ازدواج خوب است و اسلام آن را به ‏عنوان راه حل جهت ‏‎]‎اهم!‏‎[‎‏ تشویق کرده (اسلام می‌گوید سوم دبستان که رسیدید، حله!) ، از آن ور می‌گویند ‏دختران دبیرستانی متأهل چون از طبقات بی‌فرهنگ اجتماع هستند(!)، نباید با دیگران در یک کلاس بنشینند! ‏‏(دبیرستان یعنی از ۱۵به بالا) ببینید و عبرت بگیرید که یک روشنفکر میان‌مایه، چگونه می‌تواند از ‏‎[…]‎‏ هم ‏مرتجع‌تر و خطرناک‌تر باشد. عزیز دل! بچه‌ی دبیرستانی شما، هر چند هرگز به شما که طاقت شنیدنش را ‏ندارید نخواهد گفت، ولی اطلاعات بخور و نمیری در مورد مسائل جن.سی خواهد داشت. حیف که چون شما ‏و مدرسه او را راهنمایی نمی‌کنید، ممکن است که کارگاه آموزشی را با استاد ناجوری پاس کند! من پسرهای ‏دبیرستانی‌ای می‌شناسم که جوان ناکام نخواهند بود، چون از پدرشان هم کامرواتر بوده‌اند! خود دانید؛ یا ‏این‌ها، یا خودتان و کارشناس مدرسه! ‏
یک زمانی شلوار جین و ابروی برداشته و این اراجیف، همان موبایل امروز بود. حال می‌کردید سر صف به ‏خاطر فوکول و شلوار جین، جرتان می‌دادند؟ آن زمان هم یک عده‌ای مثل شما فکر می‌کردند فوکول و جین، ‏نشانه‌ی دعوت بی‌دریغ از جماعت مذکر متزلزل(!) جهت ‏‎]‎اهم!‏‎[‎‏ است.‏
حالا این وسط بلوغ زودرس کجایش بد است؟ حتی اگر منظور شما، جنبش‌هایی انقلابی در اسافل نوجوانان ‏باشد باز هم بد نیست. برای من بلوغ یعنی عشق، یعنی شعر، یعنی انرژی، یعنی گسترش اعجاب‌آور جهان! ‏خواهرم، کمی شعر بخوان همه چیز دنیا درست می‌شود، بخصوص نظرت در مورد بلوغ زودرس و انقلابی! شما ‏جماعت عادت به مخالفت دارید، می‌دانید چه می‌گویم؟ چراییش مهم نیست، درک می‌کنم؛ غلیان احساس ‏است دیگر، می‌گذرد! شاخ‌هایتان هم هنگام غلیان احساسات وطن‌پرستانه می‌گویند نگویید «ایمیل»، بگویید ‏‏«پست الکترونیک»؛ چون فارسی‌تر است! منطقتان مرا کشته! اصولتان مرا کشته! اصولا فقط در کار کشتنید!‏

یوتول را هم که باید دعوایش کرد که چرا بحث خاص را به غوغای عام واگذاشته! من چون به عقل عامه ‏اعتقادی ندارم، حتی در موردش وقت تلف نمی‌کنم! ولی چون خود یوتول حسابی دمق است و پست جدید نداده و ‏قهر کرده و کامنت‌دانش را هم بسته، و انگشت شست و میانه خیرات می‌کند، با اعلام همدردی و تشویق ‏فراوان، به همین میزان تنبیه بسنده می‌کنم! همه‌ی ایران هم سرای توست، حتی شده به زور!‏ ولی خوب یک وطن یدکی هم ضرری ندارد! خدا را چه دیدی؟ شاید وطن ما به زور، نخواست وطنمان باشد!

و اما شعار و بزرگنمایی! آخر برادر من! خلبانی که من از ته دل تحسینت می‌کنم! تو دیگر چرا؟ تو که در همان استکبار دوره دیده‌ای! مدرکت معادل مدرک دکتراست! از تو ژاژخایی دور باد! مگر هواپیمایی ‏که خودت سوار بودی غیر استکباری بود؟ موشکش چطور؟ ساخت ایران بود؟ نخیر! همان استکبار ساخته بود! ‏بعد از ۴۰ سال هم همچنان فقط خود جاروکشش می‌تواند بسازد و لاغیر! و تازه شانس آوردیم که بزرگترین ‏استکبار ممکن ساخته بود، و خوب هم ساخته بود، چون خدا وکیلی این ‏F14‎‏ و موشکهایش «بد کوفتی ‏هستند»! حالا تحریم ناجوانمردانه یعنی چه؟ شما می‌روی می‌ریزی داخل سفارت یارو، ملت را یک سال و ‏اندی گروگان می‌گیری، بعد هر روز شعار «مرگ بر» سر می‌دهی و پرچمش را لگدکوب می‌کنی و آتش ‏می‌زنی، انتظار داری طرف ماچت هم بکند؟ به خود دعوا کاری ندارم، کار سیاستمدارهاست، ولی خداییش «تحریم ناجوانمردانه‌ی دشمن بر علیه خودمان» دیگر چه صیغه‌ای است؟ جل الخالق! ‏
راستش را هم بخواهی، من ترجیح می‌دهم به جای «همت و غیرت»، بچه‌ها «علم و تجربه و مهارت»، و ‏هواپیماها هم «قطعه‌ی سالم و با کیفیت» داشته باشند! در علوم هوا - فضا، با تحقیق فراوان روشن شده است ‏که غیرت و همت، ارتباطی با اوج‌گیری و قابلیت اعتماد موتور هواپیما ندارد.

این داستان عبارت «خلیج همیشه فارس» هم عجیب است! اولاً که اگر کارتان درست است، بگویید پارس! ‏فارس را همان عرب‌هایی می‌گویند که در کارتان موش می‌دوانند! ثانیاً «همیشه» یعنی چه؟ خانه‌ی پرش این ‏خلیج ۳۰۰۰ سال است که خلیج پارس است؛ قبل از آن که اصلا پارسی نبوده که خلیج داشته باشد. حتماً نام ‏دیگری داشته. شما به ۳۰۰۰ سال می‌گویی «همیشه»؟ (جالب است که همه‌ی نقشه‌های رفرنس مورد ‏استنادمان هم یا رومی و یونانی است، یا عربی؛ در اینجا جا دارد که از همت جغرافیدانان ایرانی همه اعصار ‏تشکر ویژه در قزوین به عمل بیاوریم!) از این به بعدش هم همچین معلوم نیست خلیج پارس باقی بماند. فعلاً ‏که ناوگان خفن امریکایی بدجوری «سوکسه میاد»! من راضی بودم اگر خلیج اسمش پارس نبود، ولی آن ‏ناوگان خفن و فناوری پشتش ایرانی بود. اسم کیلو چند بابا، پشت بازو رو ببین حال کن!‏

تمة!‏

پی‌نوشت: اگر کسی به وطن‌دوستی من شکی ببرد، می‌کشمش!‏
پی‌نوشت ۲: مراتب بالا فقط جهت اور.گس.م روحی نویسنده عرض شد و ارزش دیگری ندارد.‏
نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.