Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب هوای تازه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هوای تازه. نمایش همه پست‌ها



نوروز



دوست داشتم بتوانم بگویم خوشحالم. از امید بگویم و آینده ای نزدیک که در آن خنده نه تنها ارزان، بلکه ممکن باشد و از نفرت، جز چاشنی درام و تراژدی، اثری در کاممان نماند.

دروغ نمی توان گفت.

نوروزمان پیروز نیست، اما بشادی خیمه در دل دوستان باید زد و در این جنگ مهیب که با سیاهی و تباهی درگرفته، پشت یاران همدل نگاه می باید داشت. زخم گلوله بخودی التیام میابد و داغ نفرت اگر که مرهم ننهند، تا ابد می سوزاند. سپر غم، از سپرغم و شکوفه می باید ساخت و سرود مرغ بهاری؛

فرار نمی توان کرد.

گرمی طبیعت را نمی توان دیدن و گرمی در دل خود نیافتن. مسافت های بعید، یاد یاران پنهان ندارد و زهر دوری، جز به تریاک محبت درمان نپذیرد. زمستان از درون و برون خوب کوفتمان. اینک ما و لشکر غم و خون ریخته عاشقان؛ ساقی بخوانیم و ساتگین برداریم و سرود شادی بخوانیم که چنین وقت دگر نتوان یافت.

سرافراز و عاشق می باید زیست...

شــــــــاد زی با سیــاه چشمان، شـــاد
کــه جـهان نـیـــست جز فسانه و بـــاد
ز آمـــــده تـــــنـگدل نـبــــایـــــد بــــود
وز گـذشــتــه نـکـرد بــــایـد یـــــــــــاد
نــيک بــخت آن کسی که داد و بخورد
شــوربخت آن که او نه خورد و نه داد
ابــــر و بــــاد اسـت این جهان فسوس
بـــــــــــــــاده پیش آر، هر چه بـادابـاد




Modern Democracies



A country which proposes to make use of modern war as an instrument of policy must possess a highly centralized, all-powerful executive, hence the absurdity of talking about the defense of democracy by force of arms. A democracy which makes or effectively prepares for modern scientific war must necessarily cease to be democratic.

-- Aldous Huxley



لاله ها نمی میرند



مـي گـفتي اي عــزيـز، ستـرون شـدست خاك
ايــنـك بـبـيــن بــرابــر چـشـم تـو چـيـسـتنـد؟
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
بـاز آخـــريـن شـقــايـــق ايـن خـاك نـيـسـتـنـد

- شفیعی کدکنی



هرگز نمی کنم سر خود را به زیر، خوار



- مانا نیستانی


نه سجادیم و نه زینب: نه افسوس می خوریم و نه گریه می کنیم؛ و نه هرگز ایران چون شب صحرای کربلا، بی ستاره ماند. مگر از ابتدا نمی دانستیم که بهای آزادی، این چهار لیتر خونی است که از این خاک به عاریت داریم؟ این راه صد ساله، از سرهای کوفته و لبهای دوخته و مجالس به توپ بسته و عربده و خرافه گذشته تا بر دلهای ما پل بسته. در آن پنج آوای صفت «ایرانی»، سرو آزادگی ملتی سرکشیده است که تسلیم تلخی شکست و جبر تاریخ نمی شود.

من و تو دوریم برادر. نه هرگز زخمی بر تنمان از این قیام به یادگار خواهد نشست، و نه قطره ای از آن خونها که بر خیابانهای میهن خشک می شود، از رگ ما سرچشمه خواهد گرفت. افسوس که راهمان از فریاد قیام نگذشت و کارمان به خلوت کتابخانه های غریب افتاد؛ اما آسمانی را که ستم به سیاهی کشید، می باید که روزی باز به حضور آفتابی درخشان آراست. ما رویای فردای ایران را می باید بیندیشیم. این است سونوشت ما...

پی نوشت: نه خوابم می برد، نه از این دورها کار مفیدی از دستم بر می آید. گفتم مویه نمی کنیم، عجب کار سختی از آب درآمد؛ لعنت...



عرض تبریک






بدین وسیله ورود سکولاریزم را به صحنه، خدمت جمیع امت تبریک عرض می کنم!


پی نوشت: اگر حوصله ندارید، مستقیماً بروید به دقیقه 1:55 حالش را ببرید



جهت فرار



ایران جهنم نیست که از ترس مار غاشیه، به عقرب جراره پناه ببریم.

از پشت بام بیا پایین بالام جان؛ و ترجیحاً سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر!



یک درخت نیست و دو، جنگل که به تبر توانیش انداخت




بعضی را باید پیش پایشان را آب و جارو کرد، بعضی پس پایشان را

نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.