Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر خودم. نمایش همه پست‌ها



چه خبر؟



خبری نیست در این دایره‌ی تنهایی / جز دمي ملتهب و شور سري سودايي /
دوستان منکسر و لشکر غم فاتح دل / «از خدا مي‌طلبم صحبت روشن‌رايي»* /
عربده چير شده بر سخن اهل نظر / خرد و نکته ندارد اثر و کارايي /
آتش کينه‌ي اين شهر جهان خواهد سوخت / چه دهم شرح مصيبت که تو خود دانايي /
همه‌ي عمر به خواندن طی و سودي حاصل / نشد و مانده به ما بغض و هوس دارايي /
خوش بود دم به دم ار باده خرابم دارد / که مرا نيست اميد بهي و فردايي /
شب کنم جامه از اين قالب افسرده تهي / صبحدم گر ندمد روح به تن سارايي /
ياد ما کردي اگر، بي مي و معشوقه مکن / لحظه لحظه همه عمرت خوشي و آقايي /

- ۱۹ دی ۱۳۸۷ برای پویان

* مصرع از حافظ



شبانه



در جشن برگریزی
می‌شکوفد عشق پاییزی
در دلِ سردِ نهان از دردِ بی‌باکم

باز در پاییز
بوته‌ی احساس من گل داده بس زیبا؛
می‌توانم باز
در نهفت سایه‌ی سردش
بر دشت خالی از حیات صورتم
جاودان الماس‌هایی از فروغ اشک سوزانم بکارم
- اشک یا الماس -
آذرخشی از دلِ چشمانِ همچون ابرها پاکم

- ۲ آبان ۷۸


پی‌نوشت: در نهایت تعجب، یک روزهایی بوده که حتی من هم به انسان شباهت داشته‌ام!



شبانه



جز سرود جاودانه‌ای
که از آن پیکر انسان سوم شکل گرفت
حرفی برای گفتن نماند
نت‌ها
شنگان شنگان
از میانه گریختند
و ترانه در زمینه‌ی سکوت پنهان شد
نگاه‌ها
خمار خوابی بی‌حس
به فروغی یخ‌اندود مبدل گشتند
و نفس‌ها
از تمنای بوسه‌ی آخرین
عذر خواستند؛
دروغ اگرچه گفتنی بود
به زبان برنیامد...


- ۱۶ فروردین ۸۰




شبانه



در گله‌ی ستارگان افتاده
گرگ شهابی؛
تا کی میان رمگان می‌تازی؟


- ۱۴ تیر ۸۰




شبانه



بر باد سواری مگر که اینگونه
ناباورانه
سر بر دیوار می‌کوبد
و درختان
ضجه‌ی باد را با برگهایشان
تشویق می‌کنند؟

- ۱۴ مرداد ۷۹



شبانه



اگر آن پرنده‌ی خسته
که به مرداب نهان شد
من بودم
به بود

نه از آن روی که من خسته‌ام از شب
از مهتاب
از پرواز؛

من تو را در خلوت می‌جویم، ای رود!


- تابستان ۸۱



باران



وقتی که آفتاب ملتهب تیر
قطره قطره شعرهای هجرت ما را
از برکه‌های گوشه‌ی چشم خمار تو
می‌قاپد و در آسمان ابر می‌کند
رگبار عصرگاهی دلچسب و داغ را
آیا کدام ملت عاشق سروده است
در ماورای کوه‌های کشور بی‌ابر؟


- ۵ تیر ۸۷




شبانه



گاهی تو
گونه‌ی دیگری از انسانی
که خواستنت
همچون تنت
چنان به پستی و بلندی می‌انجامد
که زائر خسته
سرانجام
سر بر بلندی‌های داغش می‌نهد
بی آنکه از تو
جز آنچه بدان سوخته
آگاهی یابد

تو رقیب امواج موسیقی‌ای ای فرشته مظلوم من
که به گناهی نابخشودنی
از نواختن دست کشیده‌ای
و به تیر نگاهی تیره
از اسب بلورین در هم شکسته‌ات
فرو غلتیده‌ای
و به رویای دست موسیقایی مردی
در تن تبدارت
جاودان گشته‌ای

تب داغ پریای خسته رو من می‌دونم
که برای عاشقی یه مرد یاغی ندارن


از میان آلاچیق‌های شعر
در هیأت رویای من
دست در آب که می‌کنی
خون صد گزمه‌ی خودفروش
در شاهرگ خشک می‌شود
آهنگ شعرهای ناسروده‌ی هر شب!
لبخندهای خسته که با آه می‌زنی
چون تیرهای کام گرفته
بر صورت تکیده‌ی من نقش می‌شود

غم سرد شاعرای عاشقو من می‌دونم
که برای بوسه‌هاشون لب داغی ندارن


-تابستان ۸۱




امید



دست در گردن هم
در مسیر جوبارهای پاییزی
ما گناهان پرپرمان را بر بام شهرمان کاشتیم
تا باز روزی
زیر شعله‌ی هوسناک فروردین
باد هوچیگر
شکوفه‌های بوسه را
بر خیابان‌های تفته‌ی شهرمان ببارد

دست در دست هم
در پارک لاله
ما گردن‌های عطرآلود دلبرانمان را
در جای خالی سروهای شهرمان برافراشتیم
تا نفس داغ و پرعطش اردیبهشت
گوشوار تمنی را
از سرخی لاله‌های شرم‌زده‌ی دخترکان نوعاشق
بیاویزد

سینه به سینه‌ی هم
ما سکوت نگاه‌های خود را
که از لهیب آتش یک روح بی‌طاقت برافروخته بود
بر لبان تشنه‌ی مهربانترین‌هایمان نشاندیم
تا دستهای شعله‌ور خرداد
بر سینه‌های بارورشان
گلهای صورتی کاشان را بشکفاند
تا شامه‌ی آزرده‌ی شهرمان
که از عرق هماغوشی‌های روزمره‌ی بی‌نشاط، آشفته
از عطر روح‌های عاشق و آسوده
پرورده شود

در انتهای بهار
زیر بادبادکهایی که دلمان را
با ریسمانهایی از آرزو
به نسیم خوش باور پیوسته‌اند
ما به آسمان چشم دوخته‌ایم
و گیسوی کاغذی بادبادکهایمان
خاطره‌ی رقص‌های شبانه‌ی ما را
با شعفی کودکانه
می‌لرزاند



- ۱ تیر ۸۷



شبانه



چراغ آسمان خاموش
ابر خاموش
باد خاموش است
و اگر قطره‌ی باران
ناگه از دام شب تار گریزد
نه صدایش به هوا برخیزد

آسمان تاریک، ابر تاریک، باد ساکت بود
نه صدایی به همه شهر
نه فروغی به همه راه؛
ناگهان
برقی از توده‌ی آن ابر نفسگیر جهید
و اندر آن سایه‌ی تاریک که می‌مرد سخن
آسمان ضجه‌ی دردی به دل خاک کشید
واندر آن شهر که فانوس گنه بود
آتش از کوره‌ی چشمان کسان خاست
رود غرید
مرغ توفان
بال بگشود و چو تیری ز کمان
سوی خورشید دمان جست...

چراغ آسمان خاموش
ابر خاموش
باد خاموش است
و اگر قطره‌ی باران
نفرت ظلمت را
از ابر سیه رو به زمین بگریزد
نه صدایش به هوا برخیزد

- ۱۸ خرداد ۷۹



شبانه



هر ستاره‌ی بی‌تاب
دکمه‌ی پیراهنی است
که برهنگی موعود آسمان را انتظار می‌کشد
تا پیکر موزون حقیقت
آرام و پاک و سپید
بر بستر زمین آید

هر ستاره‌ی بی‌تاب
پولک ماهی آرزویی است
در رود پرخروش تو ای کوه سربلند!
- از دست‌های کوچک من پای دامنت
تا عمق روح تو
که پرکشیده در ابرهای آسمان نگاهت -

هر ستاره‌ی بی‌تاب
جریان فرار مهری است
که مرا به سرچشمه می‌رساند
- به خال لب تو ای مهربان ساده‌ی من
بر ماه صورتت
که بسته طاق نصرت یک بوسه -

تاریکی آسمان را
شکر می‌گزارم...

- ۱۰ خرداد ۷۹



شبانه



از عاشقانه سرودن خسته
سر بر بالین که می‌گذارم
جز رنجی که به لذت خواب مبدل شود
توشه‌ای ندارم

«دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم»

از مکرر کردن زمان خموده
به خانه که بر می‌گردم
جز ترسی که به شوق منتهی شود
نانی ندارم

«غمت را می‌خواهم بخورم، غمت را می‌خواهم بخورم»


از گزیدن انسان رمیده
سر سوی قرار که می‌گذارم
جز چشیدن گزی شیرین
اندیشه‌ای ندارم

«می‌خواهم ببوسمت، می‌خواهم ببوسمت، می‌خواهم ببوسمت»




- ۲۶ خرداد ۱۳۸۷




شبانه



کی فروغی برخیزد از شب که مرا
از ره گمشده باز آرد باز؟
خنجرم قندیلی است
وین شب یخزده لبریز از راز

- ۱۸ مهر ۸۰



من زاغکی سیاه



دشت دشت دشت
دشت دروغ شهر
پر کرده چشم دخترکان بهار را
از سرخی شقایق و اشک ستاره‌ها

بال بال بال
من زاغکی سیاه
دل را گرفته‌ام به دهان
همچون نوکی که قرمز و تند و تپنده است

باز باز باز
از گزمه‌ها نهان
این چشمه‌ی تپنده‌ی گرم و زلال را
بر سرخی لب تو چنان بایدم فشرد
تا شوق، قطره قطره چکد روی چانه‌ات

عشق عشق عشق
راز مونثی که جهانت بی‌انتهاست!
تنها کجا نشسته‌ای و بغض کرده‌ای
الماس‌ها به دامن و سر چون بنفشه‌ها؟

در آسمان سربی اگر زاغکی پرید
دستی تکان بده
فریاد کن بلند
باید بیابمت...

- ۲۲ خرداد ۸۷


پی‌نوشت: وقتی در دو ساعت دو کتاب شعر نزار قبانی بخوانید و موسیقی خفنی هم گوش کرده بوده باشید و حسابی «های» شده باشید و خوابتان هم نبرد و با صرف ۱۰ دقیقه بخواهید کول بازی در بیاورید، نتیجه همین می‌شود که ۱ شب می‌نویسید و ۷ صبح به غلط کردن و سانسور می‌افتید! محض ثبت در تاریخ و عبرت آیندگان پاکش نمی‌کنم.



یک شبانه غمگین



دهشت اين دشت را سراسر گرفته
نه خفاش و نه بوم شومي‏
درختي ندارد چنان زهره کز خاک رويد
که جز زهر، آبي درون زمين نيست

نه آغاز پيدا، نه پايان زحمت
اگر رود مي‌بيني اي رهگذر
فريب سراب است، هشدار
نگردي تو سيراب آنسان که بايي‏
به خاطر گمان نجاتي مگردان
که اينجا جز از شن، روان نيست رودی به جایی‏

نه کوه بلندي که دارد سر سربلندي
نه ابر سپيدي که سايد به رويا سر انگشت نرمي
همه تيزي و سردي و تيرگي‌هاي خشم است ساکن بدين پهن صحرا
نمي‌آورد ميوه‌هاي درخشان ز گوهر برون بي‌هنر دشت خالي
همه خاک و خار است بار بيابان تاريک قلبم...‏

‏×××‏

به زندانم اندر، تنم خسته از تير اهريمن بدگماني‏
روانم فرو خفته از کاهلي‌، از نهاني
به تنهايي اندر نشسته برون از وجودي جهاني
تو اي عشق مواج، اي مهر روشن
تو اي بآفرين دختر آسمان کز تو مي‌زايدم زندگاني
تو اي درد ما را نشان از تمامي
کجايي؟ کجايي؟ کجايي؟

گذر کن از اين راه متروک
مرا کشف کن، زنده کن، شعله‌ور کن
قدم‌هاي نمدار خود را بر اين پيکر خشک بگذار
نه يک بوسه، نه صد؛ ببار از لبانت تو رگبار بوسه‏
مدار از شکر خنده‌هايت دريغ جدايي‏
مرا شمع کن، قطره قطره بسوزان‏
مرا عود کن، روشنم کن، پراکنده‌ام کن
مرا دود کن، پيچ پيچم بده در وجود پراحساس گرمت‏
برويان به روياي من پيچک سبز شعري
از آن آتشين چشمهايت فروغي جدا کن
نگاهم کن و زنده کن شعله‌ي عشقبازي

مرا کامران کن، مرا خوش زبان کن
به سرپنجه‌ي چابکت تاری اندر جهان کن
در عشقي درخشان و سرخوش مرا قهرمان کن
مرا جاودان کن
مرا جاودان کن‏
مرا جاودان کن

- ۱۳ خرداد ۸۷



هجویه بر دانشگو



سال اول که رفتيم دانشگاه، ما را براي آشنايي با هم و سيستم دانشگاهي، اردو بردند. بد نبود، هر چند از بدشانسي ما برف شديدي آمد و نتوانستيم از امکانات جايي که ما را برده بودند (اسب‌سواري، زمين‌هاي فوتبال عالي، زمين‌هاي تنيس و ...) استفاده کنيم. در عوض، وقتي برگشتيم، يکي از بچه‌هاي بسيجي دانشکده، در يک نوشته طنزآميز، از اين اردوي مختلط انتقاد کرده بود و از جمله گفته بود که: "ظاهرا در کرج باد صباي حافظانه مي‌وزيده و ريش همه را برده و تسامحاً مردان ...!" و کلي پندهاي اسلامي داده بودمان و زير نوشته را با عنوان "دانشگو" امضا کرده بود (آن کلمه تسامح در آن روزها شعار سياسي خاتمي بود! سه نقطه هم از من نيست، خودش گذاشته بود!)

من هم يک جلسه کلاس رياضي ۱ را نشستم اين شعر را نوشتم و رفتم دادم به دبیر شورای صنفی که بزند به بورد! ظاهراً آنها هم منتظر بودند! نتيجه اينکه طرف همان روز نوشته خودش را برداشت!

اي باد صبا! رسان بدان دانشگو / كاين لَغْو و لُغُز براي ما كمتر گو
ما پند نمي خواهيم بشنيد، نشين / تا ‏پند دهم تو را چو هستي حق جو
چون ما نَبُود يك مرد اندر همه دهر / مردي تو ‏است بسته بر تاري مو
آن باد بِبُرد ريش ما و آورد / از بهر تو اين سرخ زبان پرگو
ما صورتمان چو قلبمان صافي شد / وان سيرت ‏تو مانده چو صورت پر مو
از در به درون نيامده گفتي هجو / بر ‏هفتي و هشتِ ‏ آمده در اين كو
من مي گذرم از گنهت اين يك بار / چون دل خنك ‏است و حال و روزم نيكو
گر هزل كني براي ما ديگر بار / كوبَمْت چنان به قدرتِ هجوِ نكو
خندند به تو به مجلس خنده و انس / نام تو ‏رونده بر زبان از هر سو
آنگاه نشيني و بگريي چون شمع / از اشك ‏تو سيلها روان از سر جو
وانگاه چو كودكان نشانمْت به خاك / مشغول ‏شوي به كار و لعب گردو
چون طبع روان نداري و ذوق سخن / هان دشمني ‏اهل سخن كمتر جو
ما دوست نمي خواهيم؛ دشمن بِمَشو / با ‏تيغ سخن كنيم انجام عدو
وان طنز كه گريه آورد مردم را / بردار و گذار بر سر كهنه سبو
وانگاه بنوش آبش شايد بشود / طبع تو رونده همچو طبع خسرو

دانشجوي ورودی ۷۸‏


(شعر بندتنباني است، اشکال عروضي نگيريد!)

نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.