-
Man is free at the moment he wishes to be
«شرافت»
نوشتهی زیر برگردان مقالهای است از «یوری آونری» یکی از بنیانگذاران و فعالین جنبش صلح اسرائیل. برگردان مطلب از من (آقای دلگرم) نیست و در این سایت (+) دیدم. نشانی مطلب توسط چریک تنها برایم ارسال شده است. یکی دو جای متن را ویرایش انشایی کردهام و به مطلب دست نزدهام.
هفتادسال پیش در طول جنگجهانی دوم جنایت نفرتانگیزی در لنینگراد رخ داد. یک گروه تندرو بیشتر از هزار روز میلیونها شهروند غیرنظامی را به گروگان گرفته و از میان آنها٬ ارتش آلمان را تحریک میکردند. طوری که برای ارتش آلمان راهی جز بمباران مردم غیرنظامی و محاصره کامل شهر که به کشتهشدن صدهاهزار نفر منجر شد٬ نماند. گروه تندروی یادشده ارتش سرخ نام داشت.
هنوز مدت زیادی نگذشته است که در انگستان نیز یک چنین جنایتی رخ داد. اعضای باند چرچیل خود را میان ساکنین لندن مخفی کرده و به این وسیله میلیونها شهروند را به سپر دفاعی خود تبدیل کرده بودند. و آلمانها مجبور شدند با استفاده از نیروی هوایی خود لندن را به تلی از خاکستر تبدیل کنند.
اینها حکایاتی هستند که امروز در کتابهای تاریخ جای داشتند٬ در صورتی که هیتلر در جنگ پیروز شده بود.
این پوچ و عبث نیست؟
نه پوچتر و عبثتر از چیزی که رسانهها آن را اینروزها آنقدر تکرار میکنند که به آدم حالت تهوع دست میدهد: تروریستهای حماس از ساکنان غزه به عنوان «گروگان» استفاده میکنند٬ و زنان و کودکان را به «سپرانسانی» تبدیل کردهاند. آنها راه دیگر برای ما نمیگذارند٬ جز بمباران شدیدی که متأسفانه هزاران زن و کودک و مردان غیرمسلح زخمی یا حتی کشته میشوند.
پروپاگاندا در این جنگ مانند همهی جنگهای مدرن نقش بزرگی بازی میکند. تناسب بین نیروهای ارتش اسرائیل با جنگندهها٬ هواپیماهای بیسرنشین٬ کشتیهای جنگی٬ تانکها و توپخانه در یک طرف٬ و یکیدوهزارنفر مبارزین حماس که به سلاح سبک مسلح هستند در طرف دیگر٬ هزار به یک است. حتی بیشتر یکمیلیون به یک است. در عرصهی سیاسی این تفاوت شاید حتی بزرگتر باشد٬ اما در عرصهی جنگ تبلیغاتی بیحدونهایت است.
تقریبا کلیه رسانههای غربی در ابتدا خط تبلیغاتی اسرائیل را تکرار میکردند. آنها جانب فلسطینیها٬ و همینطور تظاهرات هرروزهی جنبش صلح اسرائیل را کاملا به فراموشی میسپردند. استدلال اسرائیل (دولت موظف است که در مقابل راکتهای قسام از شهروندان خود حفاظت کند) مانند حقیقت ناب مورد پذیرش واقع شده بود. به طرف دیگر ماجرا٬ که موشکهای قسام فقط جوابی به محاصرهی میلیونها انسان تا مرز گرسنگی بود٬ اصلا توجهی نمیشد. اما وقتی که تصاویر وحشتناک در تلوزیونها ظاهر شدند٬ افکار عمومی جهانی تازه آهسته شروع به تغییر کرد. انالهای تلوزیونی غرب و اسرائیل تنها بخش کوچکی از رویداد مخوفی را که میشد آن را روزی بیستوچهار ساعت در الجزیره دید پخش کردند. اما تصویر کودکی بیجان در آغوش پدری که چهرهاش از ترس و وحشت کجوکوله شده است٬ از هزاران عبارتبندی شیک سخنگوی ارتش اسرئیل قدرتمندتر است. و این تعیین کننده است.
جنگ٬ هرجنگی عرصهی دروغ است. به هر صورت اگر اسم آن پروپاگاندا یا جنگ روانی باشد٬ هر کسی میپذیرد که دروغگفتن برای کشور خود عمل درستی است٬ و هر کس که راست بگوید٬ ریسک ممهور شدن به «خیانت» را به جان میخرد.
مشکل این است که خود تبلیغاتچیها بایستی که در ابتدا از پروپاگاندای خود قانع شوند٬ و پس از اینکه خود را قانع کردند که دروغ حقیقت٬ و جعل همان واقعیت است٬ دیگر قادر نیستند تصمیمی عقلانی بگیرند. حمله به مدرسهی سازمان ملل که تا امروز مخوفترین جنایت جنگ حاضر به شمار میرود مثال مناسبی است: پس از اینکه خبر واقعه در سراسر جهان پخش شد٬ ارتش "افشا" کرد که مبارزان حماس از حیاط مدرسه موشک شلیک کردهاند. و به عنوان سند٬ فیلمهایی را نشان دادند که در آن واقعا مدرسهی مذکور و موشکها دیده میشدند. اما در عرض مدت کوتاهی سخنگوی دروغگوی ارتش مجبور شد اعتراف کند که این فیلم یک سال قدیمی است. یعنی جعلی است.
کمی بعد دروغگوی رسمی ادعا کرد که از درون مدرسه به سوی سربازان ما تیراندازی شده است. اما هنوز یک روز نگذشته بود که ارتش در برابر کارکنان سازمان ملل اعتراف کرد که این نیز دروغ بوده است. هیچکس از توی مدرسه گلوله شکلیک نکرده بود٬ هیچ یک از مبارزان حماس در مدرسهای که پر از پناهندگان بود حضور نداشت. اما به ا ین اعتراف زیاد توجهی نشد. در این زمان افکار عمومی اسرائیل کاملا مطمئن بود که از درون مدرسه تیراندازی شده است. و گویندگان تلوزیون این سخن را مانند یک امر واقعی نقل میکردند.
در مورد کلیه عملیات تبهکارانه دیگر نیز دقیقا همینطور است. هر کودکی در لحظهی مرگ به یک حماسی تروریست تبدیل میشود٬ هر مسجد بمبارانشدهای فورا به یکی از پایگاههای حماس٬ هر ساختمان مسکونی به انبار تسلیحات٬ هر مدرسهای به یک مرکز فرماندهی تروریستی٬ هر ساختمان غیرنظامی دولتی به سمبل سلطهی حماس. به این ترتیب ارتش اسرائیل «اخلاقیترین ارتش جهان»* باقی میماند.
حقیقت (تأکید از آونری است) این است که این جنایتها نتیجهی مستقیم نقشهی جنگ بودند٬ و این شخصیت اهود باراک را به خوبی آشکار میکند. شخصیت مردی که نوع اعمال و تفکر او دلیل روشنی است برای آنچه «جنون اخلاقی» نامیده میشود. هدف واقعی او (غیر از تصاحب کرسیهای بیشتر در انتخابات آینده) پایان دادن به سلطهی حماس در غزه است. حماس در چشم طراحان نقشهی جنگ یک جریان نفوذی است که سرزمین غریبهای را تحت کنترل دارد. البته واقعیت چیز دیگری است.
جنبش حماس در سال ۲۰۰۶ در یک انتخابات دمکراتیک واقعی که در کرانهی باختری٬ اورشلیم شرقی و نوارغزه برگزار شد٬ اکثریت آرا را به دست آورد. حماس برنده شد٬ زیرا فلسطینیها به این نتیجه رسیده بودند که الفتح از طریق روش صلح و مسالمتآمیز موفق به کسب هیچ امتیازی از اسرائیل نشده است. نه توقف شهرکسازی٬ نه قدم با اهمیتی به سوی پایانبخشیدن به اشغال یا تأسیس یک دولت فلسطینی. حماس ریشههای عمیقی درمیان مردم فلسطین دارد٬ نه فقط به عنوان جنبش مقاومت که با اشغالگران همانطور مبارزه میکند که روزگاری سازمان یهودی ایرگون و گروه اشترن٬ بلکه افزون بر این به منزلهی یک سازمان سیاسی و مذهبی که در عرصهی کار اجتماعی٬ آموزش و خدمات پزشکی فعال است. مبارزان حماس در چشم فلسطینیها غریبه نیستند٬ بلکه فرزندان هر خانوادهای در نوارغزه و در دیگر نواحی فلسطین هستند. آنها خود را در "میان مردم" پنهان نمیکنند٬ مردم در آنها به چشم مدافعین خود مینگرند. به این خاطر کل عملیات اسرائیل روی حدسیات پوچ بنا شده است. جهنمکردن زندگی فلسطینیها آنها را به جایی نمیرساند که علیه حماس قیام کنند٬ بلکه نتیجهی عکس میدهد. آنها پشت حماس متحد شده و تصمیم خود را برای مقاومت تقویت میکنند. ساکنان لنینگراد نیز علیه استالین قیام نکردند و همینطور ساکنان لندن علیه چرچیل.
کسی که فرمان چنین جنگی را با چنین روشی در ناحیهای چنین پرتراکم داده است میداند که این فرمان منجر به قصابی وحشتناکی در بین ساکنان غیرنظامی میگردد. ظاهرا این برای او زیاد اهمیتی نداشته است٬ یا تصور میکرده است که فلسطینیها رفتار خود را تغییر خواهند داد٬ یا این جنگ در ذهنیت آنها باعث چنان تغییری خواهد شد که در آینده دیگر جرأت مقاومت علیه اسرائیل را نداشته باشند.
اصل مسئله برای طراحان جنگ این بود که تعداد کشتهشدههای سربازان خود را تا حد ممکن قلیل نگه دارند٬ زیرا میدانستند که فضای حمایتگرایانه از جنگ [دراسرائیل] همینکه اخبار قربانیشدن سربازان خودی پخش شود٬ تغییر میکند. در جنگ اول و دوم لبنان هم همینطور بود.
موضوع مهم در این دیدگاه این بود که کل این جنگ بخشی از مبارزهی انتخاباتی اسرائیل است. اهود باراک که در همهپرسیهای روزهای اول جنگ برنده بود٬ میدانست که این آرا را٬ به محض اینکه عکسهایی از سربازان کشتهشده در تلوزیون نشان داده شود٬ از دست خواهد داد. به این خاطر دکترین جدیدی عبارتبندی شد: برای تقلیل شمار سربازان کشتهشده بایستی هرچه که سر راه آنهاست٬ نابود شود. طراحان جنگ نه فقط آماده بودند (طوری که اتفاق افتاده بود) برای نجات جان یک سرباز ۸۰ فلسطینی را به قتل برسانند٬ بلکه حاضر بودند هشتصد فلسطینی را برای این کار نابود کنند. تقلیل کشتههای خودی مهمترین فرمانی بود که مسبب رکورد تعداد قربانیان غیرنظامی در میان فلسطینیها گشت. این یعنی تصمیم آگاهانه برای یک جنگ مخوف. و همین تصمیم پاشنهی آشیل جنگ نیز بود.
یک شخص بیفانتزی مانند باراک (به شعار انتخاباتی او توجه کنید: باراک نه یک آدم مهربان٬ بلکه یک رهبر!) نمیتواند تصور کند که چگونه انسانهای شرافتمند جهان نسبت به کشتن کل اعضای خانوادهها٬ خرابکردن خانهها روی سر ساکنان آن٬ نسبت به ردیف دختروپسرهای جوان در کیسههای اجساد٬ نسبت به گزارش وضعیت انسانهایی که پس از روزها خونریزی٬ چون به آمبولانسها اجازهی رفتن به محل داده نشده است جان باختهاند٬ نسبت به کشتن پزشکان و پرسنل پزشکی که در راه نجات جان انسانها بودند٬ یا نسبت به گزارش تیرباران رانندهی کامیون سازمان ملل که مواد غذایی حمل میکرد واکنش نشان خواهند داد. تصاویر بیمارستانها و اجساد٬ بمبهای خوشهای و زخمیها که به خاطر کمبود جا روی زمین خوابانده شدهاند دنیا را تکان داد. نیروی هیچ استدلالی به اندازهی تصویر یک دخترک زخمی که روی زمین افتاده است و از درد «مامان! مامان!» میکند نیست.
طراحان جنگ چنین خیال میکردند اگر با توسل به خشونت مانع حضور رسانهها در میدانهای جنگ شوند میتوانند از پخش این تصاویر در جهان جلوگیری کنند. خبرنگاران بیشرم اسرائیلی موافق بودند تصاویری را منتشر کنند که سخنگوی ارتش در اختیار آنها میگذارد٬ انگار که این تصاویر گزارش واقعی بودند٬ درحالی که خبرنگاران مذکور از محل حادثه کیلومترها دور مانده بودند. به خبرنگاران خارجی از همان اول اصلا اجازهی ورود داده نشد٬ و پس از اعتراض توانستند در بعضی از عملیات تحت نظر و منتخب٬ همراه ارتشیها باشند. اما در جنگها مدرن چنین دیدگاه استریل و ساختگی نمیتواند دیدگاههای دیگر را کاملا از دورخارج کند. دوربینها در غزه٬ در مرکز جهنم هستند و نمیتوان آنها را کنترل کرد. تصاویری که الجزیره بیستوچهارساعته منتشر میکند٬ به هر خانهای میرسد. جنگ سر صفحهی تلوزیون یکی از تعیینکنندهترین جنگهاست.
صدها میلیون عرب از موریتانی گرفته تا عراق٬ بیشتر از یک میلیارد مسلمان از نیجریه تا اندونزی از دیدن این تصاویر شوکه میشوند. این واقعیت روی جنگ تأثیر میگذارد. بسیاری از کسانی که پای تلوزیون نشستهاند رهبران مصر٬ اردن و تشکیلات خودگران را همکار پنهان اسرائیل میدانند که این جنایات را علیه برادران فلسطینی آنها مرتکب میشود. سازمانهای امنیتی رژیمهای عرب بحران خطرناکی را نزد مردم کشورشان شناسایی میکنند. حسنی مبارک که به عنوان مسئول بستن گذرگاه رفح بر روی پناهندگان بیشتر از همهی رهبران عرب در خطر است٬ فشار به تصمیمگیرندههای واشنگتون را که همهی تقاضاها و آتشبسها را بلوکه کرده بودند آغاز کرد. اینان کم کم خطری را که متوجه منافع آمریکا در دنیای عرب بود فهمیدند و شروع به تغییر مواضع خود کردند. تغییری که بین دیپلماتی ازخودراضی اسرائیل باعث عصبانیتهایی شد.
آدمهایی که جنون اخلاقی دارند نمیتوانند آدمهای معمولی را بفهمند٬ بنابراین مجبورند که به حدس و گمان دست بزنند. استالین به مسخره میگفت: «پاپ [برای پیروزی بر ما] چند گروهان دارد؟». اهود باراک میتواند سؤال کند: «انسانهای باوجدان دارای چند گروهان هستند؟».
باوجدانها طوری که معلوم شد دارای گروهانهایی هستند. زیاد نیستند وخیلی سریع واکنش نشان نمیدهند٬ قدرتمند و سازماندهی شده هم نیستند٬ اما در لحظهای مشخص که جنایت غالب میشود و خیل تظاهرکنندگان معترض تجمع میکنند٬ میتوانند برای سرنوشت جنگ تعیینکننده باشند.
ناتوانی در شناخت ماهیت حماس٬ مسبب ناتوانی دیگری هم میگردد٬ و آن عدم توانایی درک نتایج قابل پیشبینی این جنگ است: نه تنها اسرئیل نمیتواند در جنگ برنده شود- حماس هم نمیتواند آن را ببازد. حتی اگر ارتش اسرائیل موفق شود تا آخرین نفرات حماس را بکشد٬ حتی در این صورت حماس پیروز خواهد بود. مبارزین حماس٬ قهرمانان ملت فلسطین برای ملتهای عرب سرمشق خواهند شد٬ الگوهایی خواهند بود که هر جوانی در دنیای عرب میبایستی از آنها پیروی کند. کرانه باختری رود اردن مانند میوهی رسیدهای در دستهای حماس خواهد افتاد. الفتح در دریایی از بیزاری غرق خواهد شد و رژیمهای عربی در خطر فروپاشی قرارخواهند گرفت.
اگر جنگ با حماسی که سرافراز در عین حال که خون از دست میدهد٬ سرپا ایستاده است تمام شود٬ با توجه به ماشین نظامی قدرتمندی مانند ماشین جنگی اسرائیل٬ این شبیه به یک پیروزی افسانهای خواهد بود. شبیه به پیروزی روح بر ماده.
آنچه در افکار عمومی جهان نقش خواهد بست٬ تصویر اسرائیل به منزله یک غول خونخوار خواهد بود که برای جنایت جنگی هر لحظه آماده است و حاضر نیست به هیچ قید اخلاقی گردن نهد. در درازمدت این مسئله برای ما [اسرائیلیها]٬ برای موقعیت و آیندهی ما در جهان عواقب سنگینی خواهد داشت. همینطور برای شانس ما برای رسیدن به صلح و آرامش. این جنگ در نهایت جنایتی است علیه خود ما. جنایتی علیه اسرائیل.
منبع به آلمانی (+).
* توصیفی که اسرائیلیها از ارتش خود میکنند.
موضوع :
نقد، بررسی
|
نظر »
تکوین اتوریته: خانواده
وقتی که اهل معنویت و ارباب قدرت و سنت از خانواده صحبت میکنند، انسان فکر میکند که موضوع بحث، موضوع زیبایی است: خانواده، عشق، امنیت، فداکاری و هزار مفهومی که پیشتر، توسط همین کانون گرم، در مغز شنونده سیلیکوب شده است و در نتیجهی انس با چنان مفاهیمی، با یادآوری آنها احساس آرامش میکند. اما برای کسی که عادت دارد علاوه بر خطوط متن، نیات نهفته در لابلای خطوط را نیز بخواند، به ناگهان زیبایی بحث، به چنان لجنی کشیده میشود که بویش غیرقابل تحمل میشود!
خانواده از نظر اهل عقیده و بکس معنوی، به مثابه سلول اجتماع است. نه نگرفتید: سلول اجتماع، نه به معنی کوچکترین جزء تشکیل دهنده اجتماع، بلکه به عنوان اولین زندان هر انسان! در خانواده است که کودک را با اطاعت آشنا کرده، برای اولین بار سرش را خم و شخصیتش را خنثی میکنند و به او میقبولانند که شخصیت مستقل، داشتنی نیست. برای اولین بار، هر انسان در خانواده با مفهوم جزا آشنا شده و تنبیه را - با دلیل و یا بیدلیل - میپذیرد. در خانواده است که برای اولین بار، یک سازمان اجتماعی میتواند ادعا کند که زندگی هر شخص، مدیون راهبر آن سازمان است و در خانواده است که برای اولین بار، احترام بیقید و شرط به «عامل» قدرت واجب میشود. و در نهایت، خانواده است که انسان را برای پذیرش بی چون و چرای قدرت بیامان - قدرتی که از طرف صاحب تصمیم اعمال میشود، و در حقیقت اتوریته (Authority) - آماده میکند. انسان چگونه می تواند ادعای آزادی کند، در حالی که از بدو تولد، بطور قانونی و با حمایت فعال قدرت، به مالکیت «پدر» درمیآید؟
اهل قدرت، دلایل کافی برای حمایت از خانواده دارند: چرا که نه؟ مسئولیت خطای آنان بر عهدهی خانوادهها گذاشته شده، و ثبت و اعمال هویت بر افراد اجتماع آسانتر میشود. انرژی کوبنده و خطرناک مردان فعال، در خانواده مصرف (بخوانید سرکوب) شده و مسئولیت نگهداری و آموزش مؤثر کودکان از دوش تصمیمگیرندگان وبرنامهریزان اجتماع برداشته میشود. تنها با شکلدادن و حمایت از خانواده است که میتوان میان کودکان نوباوه تفاوت گذاشته و طبقات اجتماعیای تشکیل داد که بر اساس شایستگی نبوده و تنها بر پایهی ارتباط موروثی با پیشینیان باشند. وقتی گفتم اهل قدرت از خانواده حمایت میکنند، نیازی به توضیح بیشتر نبود: خانواده لولهای است که مانند رگها، قدرت لگام گسیخته را در بدن اجتماع جاری و ساری میکند.
خانواده تنها جایی است که میتوان اتوریته را در آن به گونهای نهادینه کرد که پرسش نیافریند: برای خردسالی که امنیت خود را در آغوش مادر و سایهی پدر مییابد، پذیرش و هضم قدرتی که در خانواده اعمال میشود، اهمیت تکاملی دارد. هضم قدرت، تا جایی پیش میرود، که سازمانهای ثانوی اجتماعی، قدرت را تا جایی از خانواده به ارث میبرند، که کمکم توانایی آن را پیدا میکنند که فرد را به سر نهادن به قوانین ناکارآمد اجتماعی، و پذیرش حضوری نامرئی در آسمانها قانع کنند، تا جایی که فرد، در راه تثبیت موقعیت اجتماعی چنین سازمانهایی، از بذل خون و مال دریغ نکند (و در واقع تیشه به ریشه خود بزند!)
احترام به والدین ارزشی است که اجتماعات سنتی نه تنها آن را محترم میشمارند، بلکه آن را اجبار میکنند. با این وجود، کدام خرد محترمی میپذیرد که احترام به والدین میباید خودکار و بیدلیل باشد؟ هر نوعی از احترام، چه در خانواده و چه در خارج از آن، نمیباید خودکار بوده، و باید بر پایهی عملکرد اشخاص باشد. تنها حضور و حمایت قدرت از خانواده است که انسانها را قانع میکند که ارزشهای جاری در خانواده، با ارزشهای جاری در اجتماع میتواند متفاوت بوده و حتی متناقض باشند!
اینجا میباید به تصویری اشاره و اعتراض کنم، که تنها مفهومی مانند خانواده میتواند بیافریند: تصویر «مادر فداکار»! اشتباه نکنید، من عمیقاً تحت تأثیر عظمت و شکوه مادران و زنان فداکارم و برایشان احترامی ژرف قائلم. با این وجود، فداکاری مفهومی دردناک است، زیرا بدون حضور درد و رنج و محرومیت و قربانی، فداکاری به وجود نمیآید. تصور شخصی من این است و بر آن پای میفشارم، که مردمان متمدن و عاقل، نمیباید از تصاویری که به درد و رنج آمیخته هستند لذت برند، مگر اینکه چنان درد و رنجی، در وضعیتی جنگی یا حفظ موجودیت صورت گرفته باشد و شامل همه اقشار اجتماع شده باشد، نه اینکه گروهی خاص از مردمان، بار رنج را به دوش کشند. من تصویر «مادر مهربان» را، بیش از تصویر «مادر فداکار» ترجیح داده و دوست میدارم. اجتماع، با سرکوب شرطی غریزهی زنان، و گذاشتن شرط ازدواج، و پیوستن و سرسپردن به خانواده جهت بچه داشتن، عملاً زنان را به بردگی کشانده و حتی مالکیت فرزندانشان را از آنان سلب کرده است! خانواده با سرکوب زن و آفریدن الگویی از فرمانبری و بردباری، کودکان را برای یوغی که میباید در ابتدا داوطلبانه و در نهایت به اجبار و خشونت بر گرده حمل کنند آماده میسازد.
خانواده به این معنی که شرحش رفت، میباید از میان برود. میباید خانواده را دوباره تعریف کرده، و بازسازی کرد. کوچکترین جزء اجتماع خانواده نیست: انسان است! از آنجا که اتوریته از خانواده آغاز میشود، نمیتوان بدون تعریف دوبارهی خانواده، به آزادی رسید.
سر وقت و حوصله، مطلب را ادامه خواهم داد...
موضوع :
اجتماعی،
فلسفه،
نقد، بررسی،
نکته
|
نظر »
تبلیغ وبلاگ
یک زمانهایی در جوانی، آن اواخر دانشجویی که بالاخره بَکس شروع میکنند که همدیگر را مهندس صدا بزنند، شانسمان زد و در شرکتی مشاور سیستم شدیم. در آن شکوفایی اواخر خاتمی، که کمکم شرکتهای متوسط خصوصی هم میتوانستند خواب بازارهای جهانی را ببینند، و در نتیجه سعی میکردند خود را از لحاظ دانش مدیریت و بهرهوری، به سطح سایر تولیدکنندگان جهانی نزدیک کنند، ما رفتیم و یک پروژهی تپل گرفتیم (در واقع، مشاور اصلی پروژه با مدیرعامل سر تملک رئیسهی آزمایشگاه معاملهشان نشد و چنان متواری شد که تا امروز هم من خبری از او ندارم، و در نتیجه ما شدیم جانشین!) در آن زمان مطابق اصل صفر سیستم در ایران که حاجیتان فرموله کرده بود، ما میدانستیم که به طور دیفالت، «سیستم به جاست!» پس برای آنچه که قرار بود با آن روبرو شویم آماده بودیم و در همان ابتدای پروژه، یک فاک-او-میتر (FCK-O-METER) مبسوطی برای شرکت تعریف کردیم که نشاندهندهی عمق فاجعهای بود که شرکت با آن دست به گریبان بود و تلاش این حقیر و شیخنا و شریکنا خالقی، این بود که درجهی افتکاک سیستم را با انواع کلکها، پایین کشیده، و سیستم را به سطوح کاری و فکری استاندارد جهانی نزدیکتر کنیم! حالا بگذریم که مدیرعامل خانمباز در آمد و زن یکی دیگر از اعضای هیأت مدیره فرار کرد و چکهای چند صد میلیونی آن حاجی محترم را برگشت زد و انداختش زندان، و یکی دیگر از اعضای هیأت مدیره در منزل یکی از خانمهای شوهردار کارمند بازداشت شد، بیایید فرض کنیم که این حاج و آن شیخ، تازه کار بودند و نادانسته و خامدستانه پروژه را زدند زمین! اما در نتیجهی آن شکست و مطالعات سیستمی طی آن دوره، و تجربیات هولناک پس از آن، نویسنده نه تنها اطمینان یافت که اصل صفر سیستم را خوب فرموله کرده بوده است، بلکه نکتهای را هم در مورد سیستمهای انسانی دریافته، و آن اینکه از دلایل شکست اکثر پروژههای سیستم و بهرهوری در ایران (و احتمالاً سایر کشورهای عقبمانده) نوعی از تفکر است که بطور خلاصه عبارت است از این که انسانهای با کالیبر خَلفی بالا، همیشه از «سیستم» یا «راه حل» به عنوان یک موجودیت هوشمند، انتظار دارند که بجای آن حضرات مطالعه، تفکر و تصمیمگیری قاطع کرده، و با سختکوشیای مثالزدنی به بهترین نتیجهی ممکن دست یابد، و گزارش موفقیت را حتیالمقدور به همراه یک لیوان آب انار و یا چند سیر سنجد اعلی، در پایان به حضورشان تقدیم کند. در حقیقت، انتظار دارند که با اجرای پروژههای سیستم و بهرهوری و یا هر «راه حل» دیگری، ضعف ناشی از کیفیت پایین آموزش و ضریب پایین قابلیت اعتماد و تواناییهای *بسیار پایین* افراد سازمان در برقراری ارتباطات مؤثر با یکدیگر را، توسط روشی که حتیالمقدور انسان در آن نقشی کمینه و حاشیهای داشته باشد، جبران کنند.
این که چگونه در جهان در حال توسعه، این تصور به وجود آمده است، جای بسی بحث و گفتگو دارد، که این حقیر اصولاً افسردهتر از آن است که بخواهد آن مقولات را در ذهن خود بارگذاری کند، هر چند که مایل است که به عنوان دلایلی دم دستی، به ناکارآمدی افراد (نه فقط به علت آموزش، که به علل متنوع بسیار) و بیاعتمادی عمیق افراد جامعه به یکدیگر بطور اعم، و بیاعتمادی مدیران به زیردستان و کارشناسان بطور اخص اشاره کند. این نوع تفکر، که تصور میکند راهی هست که از آن طریق میتوان به بهترین نتیجه دست یافت، و به آن راه حل، نام «سیستم» میدهد و انتظار دارد که آن راه حل، بدون دخالت انسان و بطور خودکار، با درجهی اطمینان بالا، انسانهای درگیر را، با حداکثر بهرهوری، به سمت هدف مشخصی راهبری کند، بزرگترین خطری است که که ممکن است در میان یک جامعه بروز کند.
در نتیجهی چنین خطری است که جامعه، از اهمیت آموزش غافل شده، و در نتیجهی نادیده گرفته شدن استعدادهای درخشان افراد، به این نتیجهی مضحک میرسد که اصولاً استعداد وجود خارجی نداشته، و هر نوزاد آکبند انسانی، بجز ابعاد قد و دور کمر حضرت خاندایی، از لحاظ ذهنی نسخهی مشابه اصل حضرت ابالبشر، و بطور بالقوه، کیلومتر آخر انواع توانایی و استعداد میباشد. در حقیقت، با پایین آمدن کیفیت آموزش در جامعه، از آنجا که توانایی همگانی به سطح متوسطی نزدیک میشود، ماجرا شبیه به آن دوست پسری میشود که در نتیجهی حسادت ناشی از علاقهی دلبر به بازوان ستبر جَکس ولگرد، دلیل میآورد که اصولاً انبوهسازی بازو، نیازی بجز دنبل سنگین زدن با فرکانس بالا و بطور مستمر ندارد، و او هم در صورتی که مانند «آن بیکارها» فرصت داشت، به سادگی میتوانست بازوانی گرهخورده داشته باشد! به بیان دیگر، در نتیجهی عدم وجود محیط مناسب برای بروز و نمایش استعدادهای استثنایی، کمکم این تصور همگانی به وجود میآید که میتوان با آموزشی مقدماتی، هر دختر دم بختی را به دانشمندی هستهای تبدیل کرد، به گونهای که با وسایلی ابتدایی، و طی فرصتهای مردهای که در میان وظایف لایتغیر خانهداری و آشپزی پیش میآید، بتواند هسته را شکاف داده، و نشانههای باری تعالی را از آن میان استخراج نماید؛ در حالی که بکس دانشگاهی میدانند که با چنین تصوراتی، تنها میتوان دانشمندان «هستهای» تربیت کرد.
با مطالعهی وبلاگ برادر مجید - مد ظله العالی - بود که احساس کردم نیاز شدیدی به خاطر نشان کردن نکتهای وجود دارد:
خطر اصلی و تاریخیای که ما را تهدید میکند، دست کم گرفتن و یا آماده نبودن برآمدگان جامعه در مقابل حماقت تودههای عام بشری نیست: خطر اصلی، در نادیده گرفتن ارزش آموزش، در عدم تهیه ابزار مورد نیاز برای کشف و پرورش قوای بدنی و روانی، و استریل کردن ذهنی نوباوگان یک جامعه، در مقابل احساساتی مانند خطر، ترس، بدگمانی و خشونت است که موجب میشود، فرصت کافی برای سوءاستفادهی اقلیتهای سازماندهی شدهی بدنهاد، از تودههای ناآگاه به وجود آید. وقتی که کودکان را به گونهای بار آوریم که تصور کنند، هر عقیدهای، به صرف عقیده بودن، یا پیروان زیاد داشتن، مستوجب احترام و رعایت است، و به بهانهی تربیت، نیکی خود-تعریفمان را چنان در ذهنشان سیلیکوب کنیم که به حق حذف عقیده معتقد شوند، نباید تعجب کنیم که چگونه پیادگان آشخور مقدونی و یا سواران ماستخور مغولی و یا سایر جَکس کافکشی که لذت روزمرهی امروزین خود را مدیون تأثیر تاریخیشان هستیم، بر آن جمعیت صلحطلب گوسپندی چیره شدهاند. وقتی فکر کنیم که در روزگاری زندگی میکنیم که مادران ایرانی، موی پسرکان خردسال را هایلایت میکنند و گریهی مستمر و برنامهریزی شدهی هفتگی، جهت تخلیهی استرس کارهای دفتری اداری، به مردان این کشور توصیه میشود و پسران مادرپرورد، اولین حقوق زندگیشان را - جهت فخرفروشی - به نواختن شیپور پای منقل اختصاص میدهند، و همچنان بزرگترین مشکل و برترین افتخار فردی و اجتماعی دخترکانمان، ازدواج و پا گذاشتن بر بهشت است، تازه متوجه میشویم - و احساس همدردی هم میکنیم - که چرا برادر مجید و سایر روشناندیشانمان، هر چند بطور ناخودآگاه، اما با جدیت، به دنبال راه حلهایی برای هدایت و نیکبختی انسان میگردند که در آن، نقش انسان به حداقل ممکن رسیده باشد، تا مبادا همانطور که از آنها انتظار میرود، زیست-محیط روانی و مادی خود را کود بدهند!
خطر آنگونه که برادر مجید فکر میکند، تنها در دستکم گرفته شدن، و یا چیرگی حماقت بشری بر جامعه نیست. خطر، این است که - خودآگاه و یا ناخودآگاه - فرض کنیم که انسان بطور عام، ذاتاً بدنهاد و احمق است و برای در دست گرفتن سرنوشت خود نالایق بوده، و نیاز به هدایتی خارجی دارد؛ چنین تفکری است که نهایتاً، با بیاعتمادی و بدبینی عمیقی که نسبت به انسان ایجاد میکند، به دنبال راهی میگردد که بتواند با ایجاد ساز-و-کارهایی که انسان در آن نقش هرچه کمرنگتری دارد، خوشبختی نهایی و نیکنهادی انسان را «تضمین» کند.
حیف و صد حیف! چنین راه حلی وجود ندارد و جامعه میباید با آموزش مستمر تکتک افراد خویش، لحظه به لحظه از خود در مقابل عوامل ناپایدارکننده درونی و بیرونی حفاظت کرده و خود را در مقابل محرکهای محوکنندهی خارجی، آماده و منعطف نگاه دارد. بدبینی به انسان به عنوان شکلدهندهی نهایی جامعه، به تندرویای منجر میشود، که برادر مجید، در میان مردمی آنچنانی، زندگی کرده و با آنها آشنایی کافی دارد. به عنوان راهحلی مشکلتر و البته درستتر، میباید با ناامیدی مبارزه کرده، و انسانها و مفهوم انسانیت را توسعه داده و حفاظت کرد. متأسفانه میباید به عرض برسانم راه حل اتوماتیکی برای این کار وجود ندارد؛ لااقل راه حلی که بتوانیم انسان را در آن شرکت ندهیم!
به بیان دیگر: بدجوری گیریم مجید جون، بدجور...
عشقزدایی از انگیزه
عشق، آن احساس باشکوه انسانسوز؛ آیا چنین چیزی هست؟ آیا آن گونه که تبلیغش میکنند، پرورش دهندهی انسان است؟ آیا حقیقتاً لایق آن احترامی است که بابت حضور خود از ما طلبکار است؟ آیا حقیقتاً عشق، آن گونه که می گویند، سزاوار آن است که بصورت انگیزهای والا برای زندگی انسان معرفی شود؟ آیا این حس مبهم، که بهترین محیط پرورشش در میان زبانهای پرایهام شرقی بوده است، حقیقتاً میتواند آنگونه مایهی حیات باشد که در نبودش، شاعران گریبان دریده، از مرگ - آن یگانه خصم شکستناپذیر انسان - دعوت کنند تا زودتر رشتهی حیاتشان را از هم بگسلد؟
اگر که خرابهای باشد و یا قصری، میخواهیم و میباید که این خانه را بکوبیم؛ چرا که ما فرزندان عصر بتن مسلح، از تجمل ارتباط آنی و دسترسی به مصالح نامتناهی برخورداریم. اگر از مصالحش چیزی قابل ماند، شاید باز چیزی درخور انسان - انسان مدرن، انسان توانا - بسازیم. شاید!
×××
عشق از ابتدا جزئی از مجموعهی اخلاقیات و احساسات انسانی نبود. اگر متون شاخص باستانی را - چون ایلیاد هومر، گیلگمش، ... - کاویده باشید، در آنها اثری از آنچه معنی عشق بدهد نخواهید یافت. آنچه باستانیان از زن و مرد، میشناختند، کشش بود. این کشش که در فرهنگهای متفاوت، اشکال متفاوتی میگرفت، جز حقیقت انسان چیزی نبود: ندای غریزه! برای انسان مابعد عصر مذهب، که دچار کوفتگی غرایز و اختگی احساس است، و تصور میکند که کشش صرف، انسانی نیست و موجب افول انسانیت و سقوط در ورطهی حیوانیت میشود، سخت میتوان توضیح داد که انسان پیش-مذهبی، چگونه خود را آنگونه که بوده میپذیرفته است. انسان مذهبی با پذیرش آرمانهایی چون پایان تاریخ، عدالت فرا-انسانی، روح مستقل از جسم و پایداری آن در مقابل مرگ، رنج به عنوان تطهیر کننده، کیفر بیطرفانه و غیره، عملاً بخش مهمی از انسانیت خود را به رویا و روایت واگذاشته است.
اجتماعات متمدن اولیه به دلیل ساختارهای ناگزیر اریستوکرات خود، انسانها را طبقهبندی میکردهاند. در نتیجهی این طبقهبندی، دسترسی مردان به زنان طبقهی بالاتر ممکن نبوده است. میباید توجه داشت که این دسترسی، تعیین کنندهی جدی کیفیت سلامت فرد، سلامت زناشویی، دسترسی به ثروت اجتماع و غیره بوده است. از آنجا که میدانیم انسان پیش-تاریخی (تا نئاندرتالش را که با مدرک تاریخی میدانیم) زنسالار بوده است، انتقال زنان خاندان، همچون نشانهی تصمیم خاندان به پیوندهای اقتصادی، اجتماعی با خاندانی دیگر میبوده است. این انتقال زن، نه تنها در میان اجتماعات کوچک، که در سطوح سیاسی و بینالمللی نیز نقش تعیینکننده داشته است. فراموش نکنید که ایزدان اصلی پیش از زرتشتیت، آناهید و میثرا، هر دو نمادی از زنانگی و زایش بودهاند. پیشگویان دلفی یونان، زن بودند و ....
باید توجه کرد که تبادل زنان در اجتماعات اولیه، نمادی از خواست اجتماعی بوده است؛ بدین معنی که نمیشده طبقهی حاکم بدون رضایت عام طبقات مختلف اجتماع، دست به اقدامات مبتکرانهی سیاسی بزند! در نتیجهی ابداع عشق شد که ملل ضعیفتر توانستند صلح را به قیمت مناسب از ملل پیروزمند، «تزویج» کنند!
میباید دانست که آن گونه که از رسالهی ضیافت افلاطون برمیآید، عشق در انتهای دورهی پریکلس، پدیدهای آن قدر جدید و فاقد بنیه تئوریک بوده که سزاوار توجه فلاسفهی پیشرو گردد، بخصوص با نتیجهی جالب انتهاییاش که صد البته دور از ذهن خوانندهی آشنا به فرهنگ یونانی انتهای آن عصر نیست: عشق، در مجلسی در میان نمایندگانی از نمادهای شور و منطق و خرد و شعر، از جنبههای خودخواهانه، زیباشناسانه و کشش صرف مورد بحث قرار میگیرد تا در انتها، سقراطی که افلاطون خلق کرده است، عشق را تبدیل به یک مجاز کند، که علاقمندی اصلی افلاطون و مایهی اصلی فلسفهی اوست! (و میباید توجه داشت که در آنجا منظور از عشق، کشش میان زن و مرد نیست؛ عشق میان مردان است: و عشقی از نوع شمس و مولانا، نه آنگونه که در لطیفههای ایرانی، از قزوین حکایت میشود!)
با این مقدمات شاید تا حدودی به خاستگاههای عشق نزدیک شده باشیم: خاستگاه عشق، ضعف مردان بود و محدودیت زنان.
عشق آمد، تا هر مردی بتواند ادعای هر زنی را بکند. تا پیش از تئوریزه شدن عشق، ضعفاء نمیتوانستند زنانی با پوست سالم، رشدیافته با تغذیهی کافی، تحصیل کرده و بدون بیماریهای مقاربتی داشته باشند. یا بازرگانان نمیتوانستند زنان جنگجویان را تزویج کنند. از اینجاست که میتوان به ماهیت پایهای سوسیالیستی عشق پی برد. عشق به معنی متمدن آن، پس از دموکراسیهای یونانی ایجاد شده است و جز در میان حکومتهای خودکامه و اجتماعات شدیداً محدود سامی محل رشد نیافته است.
راهاندازی عشق به عنوان یک مفهوم، در نهایت کمک کرد تا بهانهای برای عدم پایبندی به قوانین سرسختانهی زناشوییهای ملل سختگیر برای حفظ نژاد یا حفظ قدرت طبقهی حاکم ایجاد شود. اکنون دیگر میشد سرداری رومی، با وجود داشتن همسری رومی، همسری مصری نیز اختیار کند و با استفاده از بهانهی عشق، عمل خود را توجیه کند (ماجراهای پمپیوس، کایزر و آنتونیوس با کلئوپاترا)
از عشق به عنوان بهانه و یا دلیلی برای روابط خارج از ازدواج و یا روابط نوجوانان نابالغ استفاده شده است. همچنین با ایجاد ابهام در نقش ش.هوا.نی و جسمانی عشق، و با تبلیغ وسیع عشق به عنوان تنها دلیل رابطه سالم میان جن.سی، عملا جلوی بشر را برای ابراز تمایل جن.سی - در جوامع بستهای که امکان ابراز مستقیم وجود ندارد - باز گذاشتهاند. از طرف دیگر، عشق تنها توجیه ممکن برای برپا نگاه داشتن روابط ناقص، ناکارا یا بیمار، و تنها سرابی است که میتواند روابط ممنوع بی تماس جن.سی را، - به بهای طوفان محرکهای شدیدتر و شدیدتر - سر پا نگاه دارد.
عشق از میان ضعف و سرخوردگی برخاست و تا امروز هم ماهیت متناقض و افسرده خود را حفظ کرده است. در آن التماس و تمنیها، دروغهای عاشقانه، رقابتها و پستیهای رقبای عشقی، میتوان تصویر طمع مردمان دونپایهای را دید که میخواهند در رویاهای خود، «شیرین» شاهزادهی ارمنستان، نصیب «فرهاد»ی از میان خودشان باشد، تا شاهنشاه ظالم! (و توجه کنید که در این میان میل و انتخاب شیرین نقش پررنگی ندارد!) عشق در میان طبقات دون پایه، بیشتر فانتزی پاکنمایی از همخوابگی است تا نیاز به زیبایی و هارمونی. درست به دلیل همان دروغها و اغراقهاست که همانطور که گفتیم، بهترین محیط پرورش عشق، در میان زبانهای پر ایهام و ادبیات گزافهگو و دروغباف شرق میانه بوده است.
باید بپذیریم که عشق، اخلاق جوانمردانه و بزرگمنشانه را تشویق و ترویج نمیکند. عشق در فرهنگهای مختلف به جنگ تشبیه شده و هر عملی در آن جایز شمرده شده است. قولهای دروغ و غیرممکن، اغراقهای مضحک و ناجوانمردی در جهت «وصال»، همگی از استراتژیهای عشقی مورد قبول هستند. کدامین انسان والایی میتواند به کسی که دوست دارد، قول فنا و فدا بدهد، و سپس جان را دریغ کند؟ تنها طبقاتی از اجتماع که اساساً فاقد اعتبار و بزرگمنشی و توان لازم برای عمل به قول خویش هستند، میتوانند اینگونه بیشرمانه دروغ بافته و وعدههایی بدهند که اساساً از ابتدا میدانند که هرگز نه میخواهند و نه میتوانند به آنها عمل کنند. در حالی که اعتبار مردمان توانمند، در وفای به عهد و توانایی چیرگی بر تاریخ و سرگذشت شخصی خویش است و پس از قول دادن، از آنجا که توانایی کافی برای نیل به مقصود را دارند، از آنان انتظار میرود که به قولشان عمل کنند! بدین ترتیب، از آنجا که والاترینان، قولی را که نتوانند بدان عمل کرد نمیدهند، در قافلهی هرزهای که از میان تودههای ناتوان برخاسته است، اینان از «عقبافتادگان»اند! و صد البته دیگر جنگی هم میان بد و نیک و میان طبقات پاک و پلید اجتماع، بدان مفهوم کلاسیکاش در میان نیست که مردی بتواند خود را فدای زنی کند! مگر اینکه منظور جنگهای راهزنان تجاری جدید باشد، که همه به تجربه میدانیم زنان هر چند پهلوانان اقتصاد را دوست میدارند، اما یاد شهدای اقتصاد (همان ورشکستگان فدا شده) را گرامی نمیدارند! عشق میباید که انگیزهای برای اعتلای زندگی باشد، و سخن گفتن از مرگ و فنا و فدا در آن، نه تنها تناقض، که دو رویی و بیمایگی و کم فرهنگی است.
بزرگترین نشان اخلاق منحط و ضعیفی که عشق از آن برخاسته است، تواضع بیشرمانهای است که در ادبیات عاشقانه جریان دارد. تواضع حسی اصیل نیست و برای بروز، نیاز به اجتماع دارد. انسانی که بر خویشتن خویش پابرجاست، نیازی به تواضع ندارد. تواضع حسی دروغین است، مانند پس اندازی برای روزهای ناتوانی: هیچ انسانی «برای خود و بخاطر خود» تواضع نمیکند، مگر اینکه در میان جمعیتی باشد؛ در چنان حالتی هم، انسان متواضع، معمولاً بابت تواضع خود انتظار تحسین دارد! تواضع رفتاری سیاسی است. بروز پدیدهی تواضع در عشق، و آمیختگی سیاست با مهمترین احساسی که میخواهد نمایانگر والامنشی و خلوص فرد باشد، خود نشان از انحطاط مفهوم عشق دارد.
از بزرگترین مبلغان تئوریک عشق، عرفاء و اهل عرفان بودهاند. عرفان از میان تناقض شدید دین در ادعای رستگاری همه، و عدم اعتماد به «همه» بیرون آمد (برای مثال، هر چند در بعضی ادیان ادعای رستگاری همه میشود، اما در نهایت عدهای میباید «از میان بروند» تا پایان تاریخ فرا برسد!) این تناقض عظیم در ادعای رستگاری و عدم اعتماد به انسان در وصول به آن، باعث شد که میدان برای عرفان به عنوان توجیهگر و داروی بیحسی برای تحمل فشار متناقض دین باز شود. عرفان با تبلیغ و توسعهی مفهومی عشق به عنوان بالشی ضربهگیر و درخواست از همگان در عشقورزی بیدلیل به همه کس و همه چیز، در عمل آن اصالت عشق را که از اخلاق مردمان سزاوار برخاسته بود، از میان برد.
برای قضاوت در سودمندی هر چیزی، میباید به نتیجهی آن نیز نگریست. نتیجهی عشق چیست؟ آن وصالی که از آن سخن میرود چیست؟ جز مغلطهای شیرین از عشقبازی و زیستن در بند دیگری، چه کسی تعریفی از وصال ارائه داده است؟ آیا وصال، جز آن چیزی است که ما امروزه ازدواج مینامیم، و خود اعتقاد داریم که پایان عشق است؟ نباید فراموش کرد که عشق، از اخلاق مردمان ناتوان برخاسته است و به همین دلیل و به عادت همان مردمان، از آنجا که خود به خود انگیزهای در پیشرفت ندارد، همواره نیازمند محرکی قویتر برای زنده ماندن است. وصال، آنگونه که میان جماعات محدود شده و دست بسته، به همخوابگی گفته میشود، آخرین محرک عشق است؛ «و آنگاه مرگ فرا میرسد». وصال، و اعتقاد به پایان در هر چیزی، اعتقاد مردمانی است که مرگ خود را، پایان جهان فرض میکنند و از این محمل، انتظار دارند که پایان هر گونه فرآیندی که در زندگیشان جریان دارد، پیش از آن لحظهی پایان نهایی فرا برسد! انسان کممایه، تصور میکند که نتیجه و بهترین قسمت هر چیز، در پایان آن است و در راه رسیدن به آن پایان، اصرار و پشتکار به خرج میدهد! از ریشهی منحط «اعتقاد به پایان» روزی بیشتر خواهیم گفت.
عشق اگر به عنوان یک نقطه در زندگی و یا نقطه اوج یک رابطه در دورهی زمانی خاص مورد نظر باشد قابل قبول است، در غیر این صورت مانع رشد یک رابطه میشود تا آنجا که میتواند جلوی ایجاد یک رابطهی پایدار را به علت عدم وجود زایندگی انگیزشی بگیرد.
عشق تنها در میان مردمانی پایدار و تناور میماند، که آن را انگیزهای برای ادامهی حیات خویش نمیبینند: تنها یکی از طعمهایی است که در روی میز چیده اند، و میباید پذیرفت که همگان به تمامی چاشنیها برای لذت بردن از زندگی نیاز ندارند. چاشنی را هرگز نمیباید با غذایی که نیرو میبخشد اشتباه گرفت. انگیزهی زندگی نیازی به عشق ندارد.
×××
میبایدش فرا کشید و از نو ساخت. عشق را میباید از پستی رهانید و آزادش کرد. عشق را میباید از مجالس خواستگاری و «بلهبرون» بیرون کشید، از اقتصاد رهاییاش داد، از «وصال» و حتی امید به «وصال» نهیاش کرد، باید به انسان و انگیزش انسانی نزدیکترش کرد، و باید آن را با «تن» آمیخت و در نهایت، میبایدش به خدمت زندگی گرفت، نه اینکه زندگی را در خدمت عشق در آورد.
از «آن» قصر عشقی که در آغاز گفتیم، برای ما چیزی نماند که با آن، کلبهای هم بنیاد توان کرد. اما ما نسل بتن مسلح، که خویشتن را سزاوار سقفهای بلند میبینیم، میتوانیم و میباید که باز بنایی بنیان کنیم، که برای ورود از ما نخواهد که رو به زمین خم شویم؛ بلکه بتوانیم سر را بالا بگیریم و از آنچه ساختهایم، مبهوت بمانیم.
موضوع :
اجتماعی،
عشق،
فلسفه،
نقد، بررسی،
نکته
|
کسی نظری نداده، شما نفر اول باشید!
تبلیغ وبلاگ
... ما (فکر می کنیم که) ثروتمندیم چون بیشترین فسیل دایناسورها در زیر خاک کشور ماست. مکانیزم های فعال در اقتصاد ما به کسانی پاداش میدهند که به فسیل دایناسورها نزدیکترند. (من از اینکه اکثر سیاستمداران ما رانت خورند تعجب نمی کنم تعجب من از آن است که عده ای از این سیاستمداران هنوز هم سالمند.) اقتصاد کره جنوبی اقتصادی است وابسته به ارتباط با مراکز علمی، تکنولوژی و اقتصادی و مالی جهان که خود کره یکی از قطبهای آن است. اقتصاد ایران منزوی است، اقتصادی است مبتنی بر شعار مضر خودکفایی. کره ای ها علم اقتصاد را میفهمند. دولت ما اما دولتی است که با افتخار علم اقتصاد را منکر است. رییس جمهورش منکر علم اقتصاد است چون علم اقتصاد را نمی فهمد و به دنبال کلید حل مشکلات اقتصادی خود در جای دیگر است...
مشکل فقط دولت نیست. دید کلی مردم ما درباره جهان پیرامون خود قسمت عمده ای از این مشکل است. احمدی نژاد زاییده این دید است. دیدی که تصور می کند که ما منابع سرشار زیرزمینی داریم و مشکل فقط در توزیع این ثروت است ... وقت آن است که ما به عنوان یک ملت از خود بپرسیم که اگر ما به انرژی هسته ای دست پیدا کنیم چه می شویم؟ اگر ماهواره ای به فضا بفرستیم شبیه کدام کشور می شویم؟ ترس من از آن است که در پس ذهن ما الگویی از ایران آینده وجود دارد که شبیه شوروی گذشته (در ابعادی کوچکتر) است شبیه کره شمالی است نه کره جنوبی، نه ژاپن و نه امریکا...
آن عبارتی که قرمز رنگ کردهام، از آن جملات شاهکاری است که جهانبینی اقتصادی ایرانیان را با سادگی و شفافیت تام تصویر کرده است. تا اینجا که خواندهام (یعنی همهاش را!)، نوشتهها و دغدغههای حجت قندی از مصادیق روشنفکری به حساب میآیند. خواندن وبلاگش را از دست ندهید. حتی پیشنهاد میکنم ته وبلاگش را در بیاورید!
موضوع :
جاده خاکی،
نقد، بررسی
|
نظر »
مبادا که گفته باشی...
چنین میگویند: «نیکان ماییم و عادلان ما و انسان خیرخواه ما و بس.» آنان در میان ما همچون سرزنش جاندار، همچون هشداری به ما میگردند - گویی که سلامت و درستی و نیرومندی و غرور و حس قدرت به خودی خود گناهانی است که میباید روزی از برای آنها تاوانی داد و چه تلخ تاوانی! دلشان چه غنج میزند برای تاوان ستاندن و چه تشنهی دژخیم بودندند. و در میانشان چه فراوانند انتقامجویان در چهرهی قاضی که واژهی «عدالت» را همواره چون تُفی زهراگین در دهان دارند و با لبان فشرده آمادهی تف کردنند بر آنانی که ناخرسند نمینمایند و شادمانه به راه خود میروند. و در میانشان کم نیستند آن نوع خودبینان دل بر هم زن و نگونبختان دروغزنی که دوست دارند همچون «روانهای زیبا» نمایان شوند و شهوتپرستی باژگونهشان را در جامهی شعر و لباسهای گرم و نرم دیگر بپوشانند و نامش را پاکی دل بگذارند و به بازار آورند. و این یعنی خواست بیماران برای نشان دادن گونهای فرادستی نسبت به تندرستان، و غریزهی کژروِشان برای یافتن راه فرمانروایی خودکامانه بر آنان! هان کجاست که این خواست قدرت ناتوانترینان را نمیتوان دید؟
موضوع :
اجتماعی،
فلسفه،
نقد، بررسی،
نکته
|
کسی نظری نداده، شما نفر اول باشید!
ادبیات وایتکسی
با عزیزی از اعزاء رفته بودیم تیارت! از تم شنگولانهی مذهبی داستان نمیگویم که آخرش هم من هر کاری کردم نفهمیدم دقیقاً چه میخواست بگوید، ولی کلی تکنیک زده بودند که سیر غیرخطی داشته باشد داستان نمایش. روی هم رفته، زیاد با سلیقهی من جور نبود.
یک بروشور خوشگلی دادند به ما که یک چیزی بین پوستر و بروشور بود و بطور کلی از طراحیاش خوشم آمد. نمایش که تمام شد و برگشتیم خانه دوست عزیزمان، نشسته بودم و به این بروشور ور میرفتم. روی بروشور قسمتی از دیالوگهای نمایش را با طرحهای گرافیکی آشنا نوشته بودند. چشمم یک خط خوردگی را گرفت و آگاهی به عمل آمد که یک کلمه را با ماژیک خط زدهاند. مثل همه انسانهای مشکلدار دیگر که آن همه مطلب را ول میکنند و سیب ممنوع را گاز میزنند، ما هم پیروی از مادر بهشتی خودمان کردیم و آنقدر کلنجار رفتیم و جلوی نور گرفتیم بروشور را، تا بالاخره توانستیم کلمه را بخوانیم: «حرامزاده»!
اولش که دیدم بروشور سفید است، باید حدس میزدم که مثل همیشه، وایتکس ریختهاند روی دیالوگها که خدای ناکرده کسی با معادل ادبی کلمه «مادر خنده» روی بروشور نمایش فرهنگی مواجه نشود! عجیب است که من زادهی انقلاب، با وجود این همه سختگیری، باز هم با تمامی کلمات مورددار و عبارات مشابه آشنایی کامل دارم؛ ظاهراً جامعه چندان علاقهای به استفاده از وایتکس در ادبیات مورد استفاده خود ندارد و از فرزندانش عاجزانه تقاضا دارد که لااقل روزی یکبار این کلمات قبیحه را تکرار کنند، بخصوص وقتی اعصابشان ماموتکوب میشود!
هر وقت که کتابی، نمایشی، فیلمی و هر نوع محصول فرهنگی دیگری مصرف میکنم، همیشه بزرگترین دغدغهام این است که چقدر از این اثر هنری را برادران مخلص* ارشادی، نقد(!) کرده و در چاه فاضلاب سرازیر کردهاند. دغدغهی توهین به شعور، نمیگذارد از آثار هنری ممیزی شده لذت ببرم. همهاش تصور میکنم که یک جایی در ارشادخانه، در اتاقی با دیوارها و زمین سفید، یک بنده خدایی مغز ما را گذاشته در فرغونی چیزی، وایتکس ریخته رویش و آی دارد با سیم و اسکاچ میسابد! جواب نمیگیرم از این نوع تفکر، میدانید چه می گویم؟ لذتم را مسدود میکند.
گاهی خودم را تصور میکنم که در سالن نشستهام و درست در اوج داغی نمایش، یکدفعه یکی از هنرپیشهها فریاد میزند: «آآآآآآآآآآآآآآآآي! ای ک... ک... خ... ب... س... ن... ت... غ... ر... پ...» (حروف بین نقطه چینها بطور تصادفی انتخاب شدهاند!) و برمیگردد به سمت تماشاچیها و به من اشاره میکند و میگوید «آقایی که در ردیف فلان و صندلی فلان نشستهای! بله، بله شما! این بخشی از نمایشنامه بود که برای جوسازی باید نثار تماشاچیها میشد و چون شما خوشتیپتر از بقیه بودید، گروه تصمیم گرفت شما را مورد عنایت قرار بدهد!» فکر میکنید جو میدهم و برای یخهکشی شیرجه میزنم وسط سن نمایش؟ نه بابا، احتمالاً غش میکنم از خنده و دست میزنم! نوای آزادی در بدترین هیبت و پوشش، باز هم از ادبیات وایتکسی برایم جذابتر است!
حاشیه: ما بلیط بدون صندلی داشتیم و به ناچار نشستیم جلوی زمین نمایش، روی زمین. خواهر پانتهآ بهرام در این نمایش قرار بود لباس قاجاری، از این مدل شلیطههای چهل برگ تنش باشد. به خدا قسم زیر شلیطه یک شلوار پوشیده بود و پاچههای شلوار را هم گره زده بود که خدای نکرده خدای نکرده خدای نکرده، به هر دلیل ناشناسی مثل جریان هوا به سمت بالا، مثل آن هنرپیشهنمای استکباری مریلین مونرو، شرمندهی اسلام نشود. با وجود این، یک برادری دو نفر آن ورتر از من، خودش را کشت که زیر شلیطه مذکوره را ببیند. دوست دارم فکر کنم با آن همه تلاش، بالاخره موفق هم شده است!
حاشیه ۲: نمایش که تمام شد، پایم بطرز خطرناکی خواب رفته بود و به ناچار برخاستم، هر چند که نمایش برخاستن نداشت. امیدوارم گروه نمایش و تماشاچیان پشتی، جوگیر نشده باشند!
------------------------------------
* mokhLESS
موضوع :
طنز،
نقد، بررسی
|
نظر »
طوفان تستسترون
و اما در این چند ماه اخیر ما در نتیجه توجه مضاعف به این مباحث، چیز جدیدی دریافتیم که در کوتاه مدت باعث مزید شادی و ارتقای شاهانهی اعتماد به نفس و در بلند مدت اساساً باعث لرزش دلمان شد؛ گفتیم ثواب دارد که اشارهای کنیم و از این جو روحانی فیضی ببریم.
در مقدمه عرض شود که بر آگاهان پوشیده نیست که نویسنده عاجز این سطور، به دو مورد از علاقمندیهای پیامبر اسلام تمایلی صادقانه دارد که عطر و زن باشند، و گاهی پیش میآید که از ترکیب این دو ایده، ایده سومی شکل میگیرد که باعث انفجار قوای دماغی این حقیر میشود. و همچنین ارباب التزام و دوستان هملگام، به حقیقت حال نویسنده معترفند که به سبب سلوکی فیلسوفانه، و البته از سر کجی بخت و دشمنی اجرام سماوی و اقتران مریخ و مشتری، قرعه شباهت این کمترین، از میان پیمبران خداوندی به عیسی پسر مریم افتاده و سالهاست که با فرد مذکور، بساط کلکل و ابتلا به قفل مقفل داریم و هیچ طلسم ابطال قفلی اثربخش نگردیده و اگر ناغافل امام موعود ظهور کند و عیسی پا به زمین گذارد، از روی احتیاط واجب دیگر رو به جماعت چنین حکم نخواهد داد که «هر که خود نکرده، سنگ اول را بزند»، چون حاجی شما افتخاراً مراسم را افتتاح خواهد کرد. و البته اینطور نبوده که این به انتخاب خودمان بوده باشد، چه این کاستی از تقصیرات تفکر فیلسوفمآب و لیبرال کوفتی ما بود که با وجود ایراد انتقادات منطقی شدید درونی و خطبات کلامی متعدد و آتشین بیرونی، به علت توجه بیش از حد به آبادی بخشهای شمالی جغرافیای زنانه، عملاً باعث بروز خشکسالی مدید در اقصا نقاط جنوبی شد و در عمل از هیچ کدام از دلبران، چیزی طلب نکرد که برایشان آیندهی ازدواجی سربلند را به دوختن چیزی منوط کند؛ و ناگفته هم نماند که بخشی از مشکل از آنجا ناشی میشده است که این مخلص هم، درست مانند دلبران حوریوشش، همیشه به چیزهای اوریجینال علاقمند بوده است و بدتر از همه، اجرای سنت رسول را در این کشور خاص، توهینی به عقل خود تلقی نموده، و عمل به خواست عروسکان و ارائه تعهدی طویل المدت و طلایی (به معنی حقیقی کلمه!) را جهت عش.قور.زی، به دیوانگی تفسیر کرده و جهت درمان خود، به استعمال قرصهای آبیرنگ و احتراز از پیادهرویهای رومانتیک شبانه زیر ماه کامل روی آورده است.
و البته راقم وبلاگ، پیش خود همیشه سرافکنده و در محضر الهی از اسراف نعمات لطیف خداوندی شرمسار بوده و هست. و مهمترین دلیل این احساس، این تصور بوده که بر و بکس مخلص و همیشه در صحنه، کمبود عقل و افیشنسی وی را جبران، و ژن عربی مورد اشاره را بطور ژنریک از کلاسهای بالاتر اینهریت کردهاند. و این دردی بسی بزرگتر بود که: آناتومی بدانی، ادبیات را ضربه کرده باشی، شناگری را بهتر از ملوان زبل بلد باشی، در فنون کشتی و ژیمناستیک از اوتاد و اولیا باشی، دیوان شمس و حافظ را بطور نظری و عملی شرح و تفسیر کرده باشی و آن وقت کنار گود، برادرانه با حوریوشی بهتر از گیزل بونشن بنشینی و ببینی همه کاپ قهرمانی را بالای سر برده و کل ممالک ممسنی و کازرون را فتح کرده و خان دایی را سرهنگ و ژنرال کردهاند و تو هنوز سرباز صفری و باید مستراح وبلاگت را تی بکشی! اینکه انسان حس کند در بیابان خدا از قافله عقب مانده است، مصرف قرصهای آبی رنگ را شدیداً افزایش میدهد!
سرخوردگی روحی ما را اتفاقاتی هم تشدید میکردهاند؛ از جمله روزی در داروخانهای حضور داشتیم (فرض بفرمایید از برای خریدن قرصهای آبیرنگمان) و پیرمردی در مایههای ۱۰۰ سالگی شمر ذیالجوشن از در داروخانه وارد شد و از دور با چهرهای پر از استعاره رو به لعبتک فروشنده با انگشت شست و اشاره اشارهای کرد که ما در کسری از ثانیه فهمیدیم یا آدامس مخصوص جرمگیری دهان میخواهد و یا آن یکی بسته مشابه! فرصت نشد جواب فروشنده را ببینیم و پیرمرد هم تأمل نکرد و رفت. با خودمان فکر کردیم بنده خدا پیرمرد در این سن که خدا میداند با چه مظنهای یکی را پیدا کرده گیر چه مشکلی افتاده، که در کمال تعجب دیدیم لعبتک مذکوره لباس عوض کرد و بسته مورد نظر را در جیب گذاشت که شخصاً به جوان قدیم مذکور ارائه کند و جایزهاش را هم فیالمجلس بگیرد! با خودمان فکر کردیم وقتی دراویش ریش سفید مملکت چنین کراماتی دارند، سربازان گمنام امام زمان ببین که چهها نمیکنند! خلاصه علاوه بر قرصهای آبی، در آن گرانی و کمیابی، مایعات مشکوک فراوانی به ضرورت پزشکی صرف شد تا ما تعادل روحی خود را باز یافتیم (یافتیم؟)
این بود و بود، تا اینکه این حقیر، تصمیم گرفت کار ۱۴ ساعته را کمتر کند و در عوض مع.اش.قه با کیبورد و مغازله با کد، دایره وبلاگخوانی را گسترش بدهد ببیند این لامصبها از کجا و با چه متدولوژی حوریان کاستومایز شدهای را پیدا میکنند که هم شمال و هم جنوب جغرافیا دقیقاً مورد پسند باشد و تازه فهمیدیم ای دل غافل! هر چند که بخشی از سربازان امام بطور بخور و نمیر و اکثرا با صرف هزینههای گزاف و دوردوری و سگخوری گذران عمر میکنند، اما افسران و سرداران سربدار امام، آنها که در داخل و خارج در حال گذراندن دورههای دکتری و تخصص پزشکی و غیره دود چراغ میخورند، و آنها که مغزی و فکری دارند و مصرف فلسفه و باب دیلن و برگمانشان بالاست، همه مانند این دلخستهی وارسته، انگشت اشاره رو به انگشت فشاره گرفتهاند و سر به جیب گریبان فرو برده و روی مقوا نوشتهاند «Will code for food!» و محلی برای مصرف تستسترون نمییابند. و ما هر چند اوایل خوشخوشانمان شد که باز در این عقب ماندگیمان تنها نیستیم و خوشبختانه امثال ما همه اهل کلاس و خوش تیریپند، اما حالا که وبلاگشان را میخوانیم و باهاشان چت میکنیم، میبینیم که جمیع این اراذل اهل حال، چنان خشمی در نهاد خود ذخیره دارند، که روزی اگر فوران کند، کمترین مشکلمان موی اصلاح نشده تن و گردن دلبران شیرینکار و اختلاط حوزه عمومی و خصوصی خواهد بود. شک نکنید که بسیاری از این برادران به مرزهای وطن شهیدپرورمان بازخواهند گشت و سکان این جامعهی مردسالار را در دست خواهند گرفت. روزی که سنشان از سی و چهل گذشته است؛ روزی که دیگر نه دل عاشق دارند و نه سر پر مو! آن روزی که طوفان تستسترون در این کشور به پا شود، فکر میکنید کسی به مشکلات رو.س.پی-ان خواهد پرداخت؟
کسی از دختران سرخوردهای که از عش.قبا.زی بهرهای ندارند و یا لذت کافی نمیبرند نمیترسد. کسی از زنانی که از فرط کمبود حدیث پیش از خواب، در وبلاگشان حدیث تلخ مینویسند نمیترسد (هر چند از فرزندانشان میترسیم!) ولی باور بفرمایید، اشتراک مساعی جمع هوشمندی از مردان میانسال، که برای انجام کاری راست کردهاند، ترسناک است. اگر این برادران نابغهی امروز اشکتان را درآوردهاند و کارشان به آنجا رسیده که فرمانده ارشد گزمه شهر به بهانه نماز شب، شش لپی هلو میخورد، ببینید هوشمندان آینده وقتی که بیایند چه گرد و خاکی خواهند کرد! مشکل این جامعه فقط در خود عش.قبا.زی نیست. اشکال کار، در نحوهی خودنمایی، معرفی و ارائه عشق است. باور بفرمایید. این همه دختر باحال تحصیل کرده نشستهاند و به تلخنویسی وقت میکشند و آن همه جوان رشید و معقول سبیل از بناگوش در رفته در نوشتههایشان کمثل الحافظ (و یا ایرج میرزا!) جیک جیک میکنند و آخرش هم همه در کف که پس کجاست آنی که در وبلاگش آن همه باحال مینویسد؟ ما پروژه را تعریف کردهایم، اهدافش مشخص شده، WBS درختی نازی هم منطبق با آخرین ورژن تمامی استانداردهای PMBOK درست کردهایم، چنان تخمینهایی زدهایم که مو لای درزش نمیرود، ولی بجای اینکه از سرش شروع کنیم، به انجام ۱۰٪ انتهایی پروژه مشغولیم! مسیر بحرانی نادیده گرفته شده رفقا! کسی به دیگران دل نمیدهد. کسی به ناپایداری عمر و جوانی و سرنوشت اشاره نمیکند. کسی بنیان ازدواج ترسناک امروزین را که ظرف ۳۰ سال، دستاورد و اختراع چندهزارساله زنان را (عشق را میگویم نه ازدواج) تهدید میکند به تیشه نمیشکند. از مسألهای با این وسعت، تنها به رختخواب توجه جدی میشود. بالاخره باید یک نمونه کاستومایز شدهای از پرینس چارمینگ پیدا بشود جهت اجرای مراسم رقص باران، یا که چه؟ با تمرکز یکجانبه روی بسترخواب که نمیشود ژنهای اجتماع را به طرز رضایتبخشی مخلوط کرد.
امروز با بسیاری از افسران گمنام امام زمان که حرف میزنی، زبان حالشان این است:
(از کلمه صیغه به خاطر بار معنایی عمداً استفاده کردیم)
سقراط بیهوده نمیگفته «زن بگیرید؛ یا خوشبخت میشوید، یا فیلسوف!» تستسترونی که به تدریج مصرف میشود، جنگی به راه نمیاندازد. ولی ...
---------------------------------------
پینوشت ۱: دوستان نگران نباشند، آرامش خودمان را حفظ کردهایم!
پینوشت ۲: چرا بحث اصلی وبلاگستان، از حق نوشتن و بیان کردن تجارب شبانه، تبدیل شده است به حق لذت بردن درست و سالم از تجارب شبانه؟ بحث اول به نتیجه رسید؟
پینوشت ۳: سروران گرامی! داستان بود. ما هم دنبال کسی نیستیم؛ کامنتهای تبلیغاتی و دلسوزانه حذف خواهند شد.
پینوشت۴: ما از این گونه نوشتار گریزان بودیم، به ناچار و با هزار شک و استخاره عمل شد!
موضوع :
اجتماعی،
طنز،
عشق،
نقد، بررسی
|
نظر »
وقتی که شاخها شرمگین میشوند
«من، شاه شاهان، شاپور، که در ستارگان سهم دارم، برادر خورشيد و ماه، درودهاي فراوان به سزار کنستانتيوس، برادر خود ميفرستم.»
«من، پيروزمند در بر و بحر، کنستانتيوس، همواره قيصر بلندمرتبه، درودهاي فراوان به برادرم شاه شاپور ميفرستم.»
نوشتههاي بالا مقدمه پيمان صلحيست در سال ۳۵۶ میلادی بين ايران و روم. پيمان اهميت تاريخي زيادي دارد و کلمه «برادر» در پيام هر دو طرف اهميت بسزايي دارد و بايد بدانيد فرانروايان رومي تنها در مکاتبات خود با فرمانروايان ايران حاضر بودند که خود را برادر بدانند (اصولا روميان هم مانند يونانيان سلف، سايرين را بربر ميدانستند)
هدف من از نوشته اما چيز ديگري است:
در پيام قيصر، تنها به افتخاراتي که شخص فرمانرواي روم در زندگي خود به دست آورده اشاره و تفاخر شده.
پيام شاپور توسط وزيران و کاتبان نوشته شده و همين افراد انساني همانند خود را تا درجه خدايي بالا برده و ستودهاند و بايد توجه کنيد که اينها القاب رسمي شاه است، يعني شاه در هنگام تاجگذاري اين القاب را براي خود برگزيده و اين القاب مورد تأييد اشراف، سپاه و روحانيون قرار گرفته.
هر وقت ما ايرانيان توانستيم ژاژخايي شرمآورمان را متوقف کنيم و ادبياتمان را – مانند قيصر روم – سادهتر و بيپيرايهتر کرده و فروتني را در خود جاي دهيم، شايد بتوانيم به پيشرفت اميدوار باشيم. من که همچنان پس از 1650 سال همين ادبيات را بر در و دبوار شهر ميبينم و همچنان از خواندن شعارهاي شهر همانقدر عرق شرم ميريزم که اين مقدمه صلح تاريخي را ميخوانم.
موضوع :
اجتماعی،
تاریخ،
نقد، بررسی،
نکته
|
نظر »
رساله بدیهیات اندر باب حقوق نسوان
اين وبلاگ من هم شده شبيه وبلاگ پدرخوانده خانواده کورلئونه! اکثريت بازخوردها و نظرات و پيشنهادات از پشت صحنه به آدم منتقل ميشود!
در مورد نوشته فمينيزم بازخوردهاي رسيده زياد و گاهاً به همان تندي خود نوشته بود. يکي از مواردي که اکثريت به آن اشاره کردهاند اين بود که نوشته تکراري و کليشهاي و در مايههاي غيبگويي با چشم بسته بود. بنده هم عرض نکردم که نظر و تئوري جديدي را در باب فمينيزم در يک نوشته چند مثقالي در وبلاگم ارائه ميکنم! حتي ادعا نکردم که در مورد فمينيزم چيزي نوشتهام و يا حتي چيز زيادي ميدانم. نوشته من نه در باب فمينيزم، که در مورد فمينيستها و مخاطبان مستقيمشان بود.
اگر خانمهايي فکر ميکنند نوشته من کليشهاي و تکراري است، اعتراضي ندارم. حتي فکر ميکنم که بله، اينطور هم هست. ولي چرا با وجود تکراري و کليشهاي و همهگير بودن موضوع نوشته، همچنان اکثريت قريب به اتفاق نسوان گرامي، به سادهترين مواردش عمل نميکنند. البته اين بيعملي و سکون مختص بانوان نيست، و باعث سرخوردگي تمامي جريانهاي اجتماعي در ايران شده، اما انتظار ميرود يک گروه فعال اجتماعي تحرک و بالندگي بيشتري داشته باشد. من در اطراف خودم، اين شور و بالندگي را نميبينم. همه آنچه ميبينم، نگاههاي تند و سرخورده، و پرخاشگري و بدبيني و تلخکامي است.
از نظر شخص من، کلمه «فمينيزم» يا همان «زنسالاري» خودمان، نه مفهوم جديدي است، و نه مفهوم والايي. اين کلمه دقيقاً همانقدر معني دارد که کلمه «ماسکيوليزم» يا «مردسالاري». مشکل و ايراد اين کلمات و معاني و اتفاقات اجتماعي پس پشتشان، در مفهوم کلمه مرد و زن نيست؛ در آن کلمه «سالاري» پسوند عبارت است. کوتهنگري و کوتهانديشي و اجبار و فشار و خشونتي که در اين پسوند «-ايزم» اينگونه عبارتها قرار دارد، هميشه باعث دلزدگي من ميشود.
از نظر من همه انسانها صرفنظر از نژاد و رنگ پوست و مليت و جنسيت در حق زندگي و حقوق پايه و اساسي با هم برابرند و بيانيه حقوق بشر سازمان ملل (و پيش از آن انقلاب فرانسه)، تکليف کار را روشن کرده. حالا اگر کساني فکر ميکنند برابري کافي نيست و همچنان بايد جنسي (مرد يا زن) يا نژادي يا طبقه خاصي سالار جامعه باشد، و يا با تندروي علیه نیمه غالب جامعه ميتوان حقوق نداشته و يا از دست رفته را احيا کرد، از نظر من بهتر است کمي در تنوير افکار و اصلاح عقايد خود بکوشند. من فکر ميکنم، کلمه «فمينيزم»، در عمل با کلمات «ماسکيوليزم» و «آپارتايد» و «کمونيزم» و امثالهم فرقي ندارد. همه در بنمايه تفکر و خشونتي که در ذات خود مستتر دارند، تقريباً يکسانند و در صورت کسب قدرت، به يک نتيجه ختم ميشوند. اگر فمينيزم خود را جنبشي ميبيند که در صدد است که برابري فوقالذکر را برقرار کند، نااميدياي و بالتبع آن، خشونتي که تبليغ ميکند، باعث نقض غرض آن است.
علاوه بر اين، من با جداسازي معنايي مادينهها در جامعه اساساً مخالفم. اينکه عدهاي ميگويند «بايد زنها را شناخت»، «زنها مهربانتر و با احساستر و شکنندهترند»، «زنها ضعيفترند و بايد با اغماض بيشتري مورد ارزشيابي قرار بگيرند تا توانمندتر شوند» و کلاً با نگاهي که بطور مستقيم و يا غيرمستقيم زنها را ذاتاً ضعيفتر ميبيند (يا تبليغ ميکند)، مخالفم. از نظر من زنها ضعيفترند، چون ضعیفتر تربيت ميشوند. واقعيتي که در آن زندگي ميکنيم، تنها يک اثر وضعي و اجتماعي است و به سادگي قابل تغيير است. زن و مرد جز در فيزيک و مواقع خاصي در زندگي مانند حاملگي و زايمان که دورههاي کوتاهي محسوب ميشوند، در تواناييهاي عمده تفاوت اساسياي ندارند. همان دورههايي مانند حاملگي و استراحت پس از زايمان هم، يک توانايي مثبت محسوب ميشود و جامعه ميبايد به نفع زنان بارور، امتيازاتي را وضع کند. تمرکز و بزرگنمایی شديد و بيش از اندازه تفاوتهاي زنها و مردها، خواهي نخواهي باعث تفاوتي به همان اندازه شديد در برخورداري از حقوق انساني خواهد شد. علاوه بر اينها، جمعبندي (Stereotyping) زنها و شخصيت بخشي به مفهوم زنانگي بطور عام، در دراز مدت براي حقوق اجتماعي زنها خطر دارد. همه زنها مثل هم نيستند و همه مردها از همه زنان بهتر نيستند. با عامسازي (Generalization) زنان و مقايسه آن با نسخه عام شده مردان، از آنجا که بشر فقط به تازگي يک پايش را از جنگل بيرون گذاشته و جمعيتهاي عاميانه انساني، همچنان توانايي فيزيکي را به عنوان مهمترين عامل برتري و رهبري ميشناسد، نمره منفياي براي جماعت نسوان خواهد داشت.
تازگيها جمله «من به اينکه زنم افتخار ميکنم» را هم در نوشتههاي زنانه و در گفتگوهاي فمينيستي زياد شنيدهام. باز هم اين عبارت مختص زنان نيست. من هر وقت ميشنوم که کسي به مليت، به رنگ پوست و نژاد، به خانواده و اجداد، به جنسيت و چهره و يا موارد مشابه افتخار ميکند، جز پوزخند و استهزاء، رفتار ديگري به فکرم نميرسد. افتخار، مربوط به فعاليتها و دستاوردهايي است که انسان در سايه تلاش و کوشش خود به آن ميرسد نه تصادفاتی مانند محل تولد و نژاد و جنسیت. هنر و خرد و دانش و ورزش و امثالهم، شايسته تفاخرند، نه زن بودن و مرد بودن.
انسانها در حقوق پايه با هم برابرند. همين کافي است. بهتر است زنها خود را از مردها (و بالعکس) جدا نکنند. در درازمدت، فرزندان ما، به تندرويها و کج رفتاريهاي ما خواهند خنديد و در مورد ما قضاوت خواهند کرد. بگذاريد هر لقبي هم به ما ميدهند، مانند رييس جمهور محبوبمان دلقک تاريخ نباشيم.
موضوع :
نقد، بررسی
|
نظر »
چند نکته برای فمینیستها
- نمیدانم چرا همیشه زنها فکر میکنند که مردها فقط با پیشرفت آنها مخالفند: تِستُسترون با پیشرفت هر موجودی (مونث یا مذکر) در محدوده قلمرو خود مخالفت میکند. برای پیشی گرفتن از یک مرد، باید او را شکست داد. راه دیگری وجود ندارد. حق گرفتنی است، باید قویتر باشید.
- اینکه مردها، کار کردن با مردها را ترجیح میدهند، هیچ ارتباطی با مردسالاری ندارد. زنها هم کار کردن با زنها را ترجیح میدهند. علت این مسأله، شناخت بیشتر (و در نتیجه اعتماد بیشتر) اعضای هم جنس نسبت به هم است. در ایران به دلایل عرفی و مذهبی، کودکان ناهمجنس را از سنین خردی از هم جدا میکنند. به علت جدایی دو جنس، و آشنایی ناگهانی بعد از بلوغ، اصولا کنجکاویها و شناختهای ثانوی حول محور جنسی شکل میگیرد (که تا اینجایش کاملاً طبیعی است) از آنجا که توجهات و شناختهای لذتبخش ثانوی در این مرحله شکل میگیرد، هر دو طرف سعی میکنند نقاطی را برجسته کنند که برای جنس مخالف جذابیت بیشتری دارد. در این مرحله است که شناختهای کاذب رفتار جفتگیری، جای شناختهای واقعی را میگیرد. مسلماً اگر پسرها در سنین زیر ۱۰ سال، یکبار از دخترهای هم سن کتکی نوش جان کنند (دخترها در آن سن خاص درشتترند!) مسلماً پتانسیل بیشتری برای شناخت واقعیتر جنس مخالف پیدا میکنند! این در مورد دخترها هم صادق است. اصولاً نگاه دخترها در ایران نسبت به پسرها بسیار منفعل و منفی است و این هیچ کمکی به آنها برای جذب در محیطهای کاری و اجتماعی نمیکند. بعلاوه حتی خود زنها هم نسبت به زنهای دیگری که در محیط کار رفتار آزادانهتر و راحتتری دارند نگاه منفی و گاهاً شرمآوری دارند (متأسفانه) نتیجهای که میگیرم این است که با این عرف، نباید انتظار روزی را داشته باشید که برابری جنسی روی بدهد. خوشتان بیاید یا نیاید! از عرفی که نقش اصلی و هدف نهایی زن و مرد را تشکیل خانواده و زادمان، نقش اصلی مرد در خانواده را نانآوری و ریاست و نقش زن را هم بالطبع ماشین جوجهکشی ماجرا میپندارد انتظاری نداشته باشید، که زیر پایتان علف سبز خواهد شد. قبل از همه چیز با عرف بجنگید که ریشه مشکل شما آنجاست.
- من نقش برجسته مردان را در عقب نگاه داشتن زنها در جامعه نفی نمیکنم. ولی به دلیلی که نمیدانم، سایه این تأثیر بزرگتر از آنی که باید جلوه داده میشود. نقش خود زنها یا دقیقتر بگویم مادران هم در عقبماندگی دخترها و یکه تازی پسرها بسیار پر رنگ است. کدام مادری را میشناسید که دخترش را به استقلال مالی و ماجراجوییهای جنسی تشویق کند؟ (اکثریت پدرها مستقیم یا غیر مستقیم این کار را برای پسرانشان میکنند) کدام مادری را میشناسید که دخترش را ده برابر پسرش کنترل نکند؟ اکثریت بزرگی از مادران حتی در سنین کودکی پسرانشان، شروع به نشستن در صندلی عقب ماشین و باز گذاشتن صندلی جلو برای «آقا پسر» میکنند. همین مادران در حالی که مشکلی با رانندگی دهشتناک پسرانشان ندارند (بالاخره مَرده، دست فرمونش مردونست!) مدتها طول میکشد تا به نشستن در ماشینی که راننده آن دخترشان است خو کنند (و تا ابد هم باز در ماشین به جان دختر بیچاره غر میزنند!) عده زیادی از مادران تا وقتی اجباری در کار نباشد، از درخواست دخترانشان برای کار کردن پشتیبانی نمیکنند. در تقابل پسران و پدران، پشتیبانی مادر از پسر، ولی در تقابل پدر و دختر، مادر بیشتر حامی پدر است. رفتار مادران ایرانی را در هنگام ازدواج دخترشان و انتخاب همسر نقد نمیکنم، خودتان باید بدانید! رفتار همین مادران در انتخاب همسر برای پسرانشان هم جالب است! مادران ایرانی کلاً محافظهکارند، ولی شدت این محافظهکاری احمقانه در تربیت دختران به مراتب بیشتر است و باعث ناتوانی دختران در برابر پسران میشود. کدام مادری است که به دخترش بگوید سیندرلا، زیبای خفته، سفید برفی و امثالهم احمقانهترین داستانهای تاریخ بشری هستند و باید با داستانهای سالمتری جایگزین شوند؟
- زنان از مردانی که در اجتماع از آنها پشتیبانی میکنند خوششان نمیآید. مردانی که نگاهی برابر به زن و مرد دارند، سریعاً از طرف زنان به دلایل مختلف محکوم میشوند. از نظر زنان، مردان حامی آنها کسانی هستند که نگاهی نامساوی به دو جنس و به نفع زنان دارند. در موارد زیادی این مردان خودشان به بهانه همین رفتار توسط مردان دیگر از جایگاه تصمیمگیری کنار گذاشته میشوند و جانشینانشان رفتاری تبعیضآمیز به نفع همجنسان خود در پیش میگیرند و به این ترتیب در موارد زیادی خانمها از محیطهای حامیانهی پایدار نمیتوانند استفاده کنند. علاوه بر این، زنها از مردانی که زیادی حمایتشان کنند متفرند! موارد بسیاری را تجربه کردهام که زنان از مردان حامیشان دل خوشی ندارند! میدانید به آنها چه میگویند؟آقا معلم!
- زنان به دلیلی که من نمیدانم، در اجتماع خود را به خوبی مردان سازماندهی نمیکنند. هر مرد عضو دهها سازمان رسمی و غیررسمی اجتماعی است و در تمامی اوقات در حال گسترده کردن شبکه روابط خود است. خانمها متأسفانه از انجام این مهم خودداری میکنند، در نتیجه سر بزنگاه، برش کافی برای پیشبرد مقاصد خود را ندارند و همیشه مرد داستان استفاده قاطعتری از روابط خود میکند.
- خانمهای فمینیست انتظار عجیبی از مردان دارند: اینکه زنان را فقط با زیبایی درون ببینند: متأسفم، با طبیعت نمیتوان جنگید: غریزه مردان را به معاشرت با زنان زیبا و (زیباتر!) وا میدارد. مردان تربیت شده و حرفهای، در انتخاب زنان برای فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی، زنان شایستهتر را انتخاب میکنند. ولی مسلم بدانید که همینها هم ۱۰۰ بار از ۱۰۰ بار، بین دو زن هم توان (یا با توانایی مشابه به نفع زن کمتر زیبا)، زن زیباتر را انتخاب میکنند (مگر اینکه در این انتخاب، همسرشان نقشی فعال ایفا کند!) در زمینه ازدواج، اکثر مردان به زیبایی اولویتی مشابه (اگر نه کمی بیشتر) با استقلال و توانمندی روحی و اقتصادی میدهند (در امریکا طی نظرسنجی، اولویت این دو تقریبا برابر بود و حدود ۳۰-۳۵٪ مردان یکی از این دو را به عنوان اولویت اول انتخاب کرده بودند. شرمندهام، مأخذ فراموشم شده! ولی آنجا امریکاست و اکتفای اقتصادی ترجیحاً نیاز به فعالیت توأمان دو همسر دارد) در ایران که اصولا استقلال و توانمندی در مواردی نمره منفی هم دارد (هم از نظر آقا داماد، هم از نظر مادر آقا داماد)! این یکطرفه هم نیست. زنان هم همیشه مردان بهتر از خود را به عنوان همسر انتخاب میکنند و اصولاً در اکثر موارد، انتخاب همسری با تحصیلات کمتر یا موقعیت مالی و اجتماعی حتی کمی کمتر، افت دارد! خلط این دو مطلب، و متهم کردن مردان به جانورانی که فقط به دنبال چشم و رو و موی زیبا (و ...!) راه میافتند، بحث را به جدل کشانده، از رسیدن بحث به نتیجه مورد نظر اکثر خانمها که حق آزادی و استقلال اجتماعی است، جلوگیری میکند.
کلی نکته دیگر هم هست که دوست دارم بگویم، ولی مچم شکست!
قبل از اینکه من هم به چشمچرانی و هرزهدری متهم شوم، با قاطعیت اعلام میکنم که ولله و بالله، این بنده حقیر هم مانند و حتی شدیدتر از نسوان فمینیست، به برابری جنسی اعتقاد دارم و به آن عمل میکنم. هدف از این نوشته این بود که به نظرم رسید مسأله بیش از حد به ریش و گیس کشی و سادهانگاری افتاده و بعضاً به مسایل اقتصادی اهمیتی بیش از حد داده شده. ما را یکوقت آنتی-فمین معرفی نکنید جایی که برایمان عواقب وخیم دارد!
از تمامی نظرات و پیشنهادات، فجیعاً استقبال میکنم و با کمال میل، هر جایی را که اشتباه و یا زیادهروی کرده باشم، در همین پست و یا یک نوشته تکمیلی اصلاح خواهم کرد.
موضوع :
نقد، بررسی
|
نظر »
توهم برتری
چند بار از رسانههای عمومی شنیدهاید که عضو ملتی بزرگ و صاحب تمدن هستید؟ چند بار شنیدهاید که عضو مردمی هستید که باهوشترین مردم دنیا هستند؟ رسانههای عمومی سعی فراوانی دارند تا به ما بقبولانند که ما لایق هر گونه پیشرفتی هستیم، و هر چیز خوبی که مردم پر تلاش دیگر دنیا به دست آوردهاند، حق مسلم ماست. همه ما اعتقاد راسخ داریم که پیشرفت امروزین امارات متحده عربی، حق مسلم ما بوده و از ما دزدیده شده. همه فکر میکنیم که بلاشک و تردید، مردم ایرانی از اعراب باهوشتر و بافرهنگتر هستند و بطور پیشفرض هرگز هیچ عربی نمیتواند از یک ایرانی پیشی بگیرد. ما بطور پیشفرض خود را از مردم پاکستان و ترکیه برتر فرض میکنیم، دلیل ما... ما به دلیل نیازی نداریم! تاریخ ما بهترین دلیل ماست! تخت جمشید، برترین بنای کل تاریخ، و امپراتوری هخامنشی پیشرفتهترین نظام سیاسی و آزاداندیشترین حکومتهای سراسر تاریخ بوده است. امروز هم ما از افغانستان و عراق جلوتریم، چون امریکا جرأت حمله به ایران را ندارد!
واقعیت ولی بسیار بسیار دورتر از چیزی است که برای خود ساختهایم. نتایجی که ما طی تاریخ معاصر خودمان گرفتهایم، و نحوه زندگی ما روایتی متفاوت است.
پیش از اینکه مرا به عنوان یک وطنفروش غربزده و خودباخته آتشباران کنید، بیایید وضعیت خودمان را این بار از دیدگاه من بررسی کنیم:
۱- قابلیت نظامی: در یک کلام طعم تیغ ایرانی سالهاست که از یادها رفته! طی دورهای ۶۰ ساله حدود ۱۵۰ سال پیش ما حدود نیمی از خاک کشورمان را شامل مهمترین نقاط ژئوپلیتیکی و استراتژیک مانند قفقاز و ماورای قفقاز (راه به دریای سیاه)، افغانستان و ترکستان (جاپای ما در آسیای مرکزی و خط مقدم جبهه آینده ما در مقابل چین) و جنوب عراق (مناطق مهم نفتی و جاپای ما به قلب خاورمیانه) را از دست دادیم. در دوره پهلوی دوم جزایر خلیج فارس مانند بحرین را از دست دادیم که امروز رقیب نفتی ما در میادین نفتی و گازی شدهاند و مفاخر مسلم تاریخی-ملی ما را برای خودشان جعل میکنند.
طی ۲۰۰ سال گذشته ما بجز پیروزیهای مقطعی کوتاه، هیچ پیروزی دیرپا و استراتژیکی نداشتهایم و همه جنگها را یا شکست قطعی خورده و یا بطور بنیادین متوقف شدهایم. تمامی جنگهای ما با روسها و انگلیسیها به شکست نهایی ما منجر شدهاند. در مقابل عراق با جمعیتی بیش از ۳ برابر ، بیش از ۷۰۰۰۰۰ هزار کشته و ۳۰۰ هزار زخمی و جانباز و مفقود الاثر (بخوانید کشته) دادیم و بیش از ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت دیدیم و ... [اینجا را پس از چند ماه مشمول خودسانسوری کردیم!]
خلاصه این از هوش و برتری ما در زمینه نیروی نظامی. نوشته بالا فقط یک خلاصه غیرکارشناسانه است و شامل بخش کوچکی از توانمندیهای ایران است. ولی فکر میکنم به اندازه کافی روشنگر بود که بدون گزافهگویی، تصویری کلی از توانایی نظامی ما را نشان بدهد.
۲- قابلیت سیاسی: ...او خود خورشید تابان! با اکثریت دنیای متمدن مشکل داریم، کار بجایی رسیده که گاهی در امارات هم انگشت نگاریمان میکنند، ناچاریم بخاطر مساله هستهای، وزیر امور خارجهمان را بفرستیم کنفرانس کشورهای عربی که بگویند جزایر سه گانه متعلق به امارات است و طرف بناچار زیر سبیلی بگذراند و صدایش در نیاید، برای سادهترین ویزای اروپا گاهی چند ماه در صف میمانیم، بهترین دوستانمان حکومتهای چین و روسیه و سوریه و کرهشمالیاند (که بحق از نظر خودمان و سایر ملل دنیا آشغالترین حکومتهای دنیا هستند) و هنوز نتوانستهایم ثابت کنیم که تروریست نیستیم که هیچ، هر سال چند بار رودست میخوریم و همین دوستان جان جانی هم در سازمان ملل به قطعنامههای تحریم بر علیه ما رأی (منفی نه، ممتنع هم نه، بلکه) مثبت میدهند! در زمینه سیاست داخلی حرفی نمیزنم، چون از آب خنک خوشم نمیآید! بهرحال آنرا که عیان است، چه حاجت به بیان است. فساد اداری و رشد اقتصادی و امثالهم وضعشان مشخص است. بهر حال ملت باهوش، دشمنش را نسبت به ابعاد و تواناییها و از همه مهمتر اعتقادات و جهانبینی خود انتخاب میکند! به نظر من ما در این مورد، سوراخ دعا را گم کردهایم!
۳- قابلیت هنری، ادبی، موسیقی: بخش مدرن، مردمی و پیشرو موسیقی که یا تعطیل است یا زیر زمینی و یا لوس آنجلسی! این بخش شامل قسمت مهمی از پاپ، کل راک و رپ و ترنس و ... میشود. ما در ایران صاحب شعرهای فراملی و فراتاریخی حافظ و مولوی هم شدهایم، به همین خاطر اجازه نمیدهیم کسی جز با موسیقی سنتی، شعر اساتید سخن را بخواند. این از فاتحه امثال اوهام و ...! پاپ اول حرام بود، اما تا دیدیم موسیقیهای خیابانی مانند رپ و راک، دارند حرفهای بودار میزنند و کاملاً خارج از کنترل هستند، پاپ مستحب هم شد (البته نه پاپ بدرد بخور بلکه پاپ پوچ، پاپ تو خالی، پاپ تریاکی و اُوِردوز، و پاپ قر کمری!)
موسیقی سنتی هم بجز استثناها (مثل همایون شجریان) در اختیار اساتیدی است که همه بالای ۵۰ سال دارند و عمر هنریشان لب بام است و من که جانشینی در آینده نزدیک نمیبینم.
ساز هم که حرام است، تلویزیون استاد دوتار نشان میدهد که در حال نواختن است، ولی سازش را پشت گل و زنبور و هزار دکور دیگر مخفی میکنند!!! این هم از هوش ایرانی! بارک الله!
مجسمهسازی هم حرام است، مگر اینکه خیلی آبستره (Abstract) باشد. این یعنی اینکه مجسمه انسان نمیتوان ساخت مگر اینکه خیلی زشت باشد و زنانه نباشد. اینکه خوب است، به جنگ مانکنهای فروشگاهها هم رفتهایم.
سینما تا از حالت جلف یا تجربهآموزی درآمد و شروع کرد به حرف زدن، خفهاش کردیم و تازه فهمیدیم همان جلف بهتر بود! الآن هم که اصولا فیلم بدردبخور اجازه ساخت نمیگیرد، نصف اهالی سینما هم که یا تریاکی هستند، یا با ارشاد قهرند، یا به قضا رضا دادهاند و تقریباً تو مایههای روحوضی بازی میکنند. بعضی از سینماگران مطرح ما هم فراری شدهاند و یا مثل کیارستمی فقط وقتی ایرانند که فیلم میسازند، وگرنه نه فیلم را در ایران اکران میکنند، نه موضوعاتشان فضای ایرانی دارد. یک عده هم مثل مخملباف از آن ور بام افتادهاند و "ث.ک.ص و فلسفه" با شرکت بازیگران برهنه میسازند! ظاهرا سینما در ایران فقط یک قدم تا پایین کشیدن کرکره فاصله دارد. فقط سینمای دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ ایران حقیقتاً تلألویی داشت که مایهي افتخار و لذت شد.
تئاتر تلویحاً تعطیل! ما سعی میکنیم با کارهای بیضایی و سمندریان گاهی حالکی بکنیم، ولی خودمانیم حتی اینها هم کارهایی مشابه سالهای آغازینشان نمیتوانند/امکانش را ندارند که بکنند.
شعر و ادبیات هم که قربانش بروم: نه شاعر چشمگیر جدیدی داریم، نه نویسنده. گاهی ستارهای میدرخشد، ولی در جامعهای که قیمت پیتزا و کتاب یکی است و باز هم ملت پیتزا فروشی را رها نمیکنند که سری به کتابفروشی بزنند، تعجبی ندارد که Fastfoodها دارند جای کتابفروشیها را میگیرند. سرانه کتابخوانی در حد معدود دقیقه در سال است، و تا کسی هم میزان کتابخوانیش از همین چند دقیقه معدود تجاوز میکند، فوراً دمش را میگذارد روی کولش و الفرار!
۴- قابلیت فرهنگی: از حق نگذریم: ایران هنوز هم تأثیر فرهنگی عظیمی در ماورای مرزهای جغرافیایی خود دارد. ولی به نظر من اولا این تأثیر در حال کم شدن است نه زیاد شدن، ثانیاً این تأثیر بیشتر در کشورهایی است که سابقاً خود از اقمار ارضی ایران بودهاند و ثالثاً بخش مهمی از این تأثیر از طریق شبکههای ماهوارهای خارج از ایران است که بسیاری از آنها از لوسانجلس سرچشمه میگیرند، نه داخل ایران! شما در آلمان هم میتوانید در یک کافه یا دیسکو معمولی آهنگ روز لوسانجلسی پیدا کنید و همراه آن زمزمه کنید یا برقصید، ولی پیدا کردن آهنگهای خوانندگان درون مرزی مطلب دیگری است! درون مرزیان انگیزه و یا آزادی/امکان سیاسی/اقتصادی چندانی برای عرضه جهانی کارهایشان ندارند، حال آنکه برونمرزیها نه تنها انگیزه بیشتری دارند، بلکه فعالتر هم هستند!
علاوه بر این، فرهنگ عام در ایران با مغز در حال سقوط است. نگاهی به رانندگی، نحوه صف ایستادن در نانوایی یا بانک و پست، نحوه برخورد مردم با هم، روش مذاکره و مباحثه و کار مشترک و گروهی و اهمیت برای تحقیق و توسعه و نگاه به اخلاق و عفت و ادب، شایسته پروری و شایسته سالاری و ... در ایران که بیندازیم، میبینیم هر چند زرق و برق زندگی عامه مردم بیشتر شده است، اما تعاملپذیری و میزان احترام برای یکدیگر کمتر شده و در مواردی از میان رفته است. اصولا کار به جایی رسیده که دیگر در بسیاری از موارد معیارهای اجتماعی مورد توافق عام وجود ندارند.
از دموکراسی و آزادی بیان و حقوق زن و فرهنگ شهرنشینی و ... حرفی نمیزنم که بقیه همه چیز را گفتهاند. ظاهرا هزار و خردهای سال پیش اتفاقاتی در ایران افتاد که ما ظرفیت آزاداندیشی و آزادگی و تحمل و احترام به سایرین را بطور کلی از دست دادیم!
ایرانیان به علت سرخوردگیهای اخیر سیاسی/نظامی/اقتصادی/فرهنگی و مشکلی به نام عدم مقبولیت جهانی، فرار به درون کردهاند و اسیر حباب خودساخته شدهاند. ما چون از بیرون دست و پایمان را طوری بسته میبینیم که امکان حرکت نداریم، به درون فرار کردهایم. اگر نگاهی به این لینک در ویکیپدیا بیندازید (برای دید پیدا کردن خوب است، وگرنه ویکیپدیا به عنوان رفرنس یک خودکشی علمی است!) متوجه میشوید چرا وقتی کسی میگوید ایرانیان باهوشترین ملل دنیا هستند من حس فحش خوردگی پیدا میکنم! و تازه خبر بهتر اینکه اکثریتی از تحصیلکردههای ایرانی بطور بیوقفه و سالیانه در حال مهاجرت و خروج از ایران است! این یعنی حوضچه ژنتیک ایرانیان هر روز از ژنهای پدران و مادران باهوش خالی و خالیتر میشود!
انگار ما فکر میکنیم به خاطر برتری مطلق هوشمان، هرچقدر که زمان که بخواهیم میتوانیم از دست بدهیم، چون هوشمان عقب افتادگیمان را جبران خواهد کرد (پارادکس رو حال میکنید؟) لطیفه هم اگر تکراری شود، روضه میشود! از این خبرها نیست. یادمان باشد که مردم متمدن کاسی بومی ایران و کلیه مردمان متمدن کناره مدیترانه، حدود 5 هزار سال پیش کاملاً مغلوب نژاد توانمندتری شدند که خود را آریایی خطاب میکردند. وقتی قوم برتر مسلط شد، هیچ نشانی از قوم پیشین نماند که نماند. باید جدی باشیم و نبرد تمدن را جدی بگیریم. مردمی باهوشترند که بیشتر کار و تلاش میکنند، بیشتر میاندیشند و خود را بهتر سازماندهی میکنند و از امکانات محیطی نهایت استفاده را میبرند و در هیچ رقابتی کوتاهی نمیکنند. ما هیچ کدام از این مشخصهها را نداریم. خطر اصلی اینجاست که ما اکثر فناوری روز را تهدیدآمیز تلقی میکنیم و در نتیجه حتی وقتی پارادایمها هم عوض میشوند ما باز عقب میمانیم. (نمونه: فناوری اطلاعات، فناوری ژنتیک، فناوری نانو، ...)
***
جای همه خالی، رفته بودیم ۱۳ به در! باهوشترین ملت دنیا، با تخلفات دهشتناک رانندگی، راهها را بسته بود، جان خود و دیگران را بارها به خطر انداخت (و طلبکار هم بود) و نمیتوانست سرش به کار خودش باشد و دائم سعی میکرد در کار دیگران سرک بکشد! ایرانیان باهوشترین ملت دنیا هستند! بهترین سوژه برای دروغ ۱۳ امسال!
موضوع :
اجتماعی،
نقد، بررسی،
نکته
|
نظر »
متفرقه
۱- محیطهای مجازی جاهای عجیبی هستند. و با وجود حضور تقریبا ۱۰ ساله توی این محیط، هنوز چیزهای زیادی هستند که کاملا برام جدیدن. مثلا توی ۳۶۰:
- خانمها اکثراً جملات مستقیم یا غیرمستقیم عشقی به عنوان Blast مینویسند. آقایان سعی میکنند از الگوی خردمند چینی پیروی کنند و همین باعث میشه همه به هم شبیه باشند! (در کمال تأسف و در نهایت تعجب، شامل خودم هم میشه! ظاهراً نمیشه بین چند میلیون انسان مذکر متفاوت بود! تلاش بیش از حد در این زمینه هم به جوادیسم مفرط منجر میشه!)
- جوادترین Quote در ۳۶۰ در صفحه خانمها: Catch me if you can به همراه تمامی انواع واریانتهاش! باورتون نمیشه چند نفر یک همچنین نوشتهای یک جای پروفایلشون دارن.
- جوادترین عکسها: عکس آقایانی با بالاتنه لخت و روغن زده و ورزشکاری!
- همه ملت عاشق و معشوق طی زمستون و پاییز یک فراز و فرود عشقی داشتن. باور نمیکنین؟ پروفایلها و وبلاگها رو چک کنید.
- خانمهای زیادی با عبارات متفاوت اعتقاد دارند که: "هر کی زد و رفت و شکست، یه روز یه جا کم میاره!" متأسفانه اینطور نیست خواهر من! بعضی از انسانها شاختر از اون هستن که به علت یکی دو ماه آشنایی با شما، یک جای دیگه زندگیشون کم بیارن! توصیه اکید میشه که شما هم کم نیارین!
- اعتقاد عجیبی به گریه در محیط عمومی وجود داره و بخصوص ظاهرا آبغوره عمومی، نشانه اثبات عشق برای خانمها محسوب میشه!
- یکی از کارهای جوات، نمایش تعداد hitهای صفحه برای عموم! (بخاطر این حرف احتمالا منو بیخ دیوار بگذارن!)
- من نمیفهمم چرا وقتی کسی عکس عوض میکنه، بقیه بهش تبریک میگن! ماجرا خیلی هم جدیه! گاهی کسی هر دو سه روز یک بار عکس عوض میکنه و همون آدما بسرعت و بطور اتوماتیک دوباره در تبریک گفتن از هم سبقت میگیرن! این موضوع در مورد عکس عوض کردن خانمها مصداق بیشتری داره. نمیدونم واقعا این مساله نشانه مهربونی و توجهه، یا یک نوع پاچهخواری اتوماتیک محسوب میشه.
۲- ظاهراً این بنده حقیر موقع حرف زدن کلمات انگلیسی و آلمانی و جدیداً اسپانیولی و صد البته ترکی زیادی به کار میبرم (همون بلغور میکنم خودمون!) که باعث میشه یا دیگران حرفامو نفهمن، یا فکر کنن دارم اساسا کلاس میذارم. اینطور نیست والا، دلیلش چیز دیگهایه:
- دوست دارم زبان تمرين کنم
- کار من (نرمافزار) کلمات روزمره انگليسي زيادي داره. در واقع اصلا فقط انگلیسیه
- اطلاعات روزمره و تمامي خبرهاي روز را از منابع انگليسي زبان و ... ميگيرم
- بعضي اصطلاحات در زبان فارسي وجود نداره يا کاربرد زيادي نداره
- گاهی تداعي معاني از بعضي از فيلمها يا سريالهاي زبان انگليسي (يا ديگر!) میشه که حیفم میاد اشاره نکنم. کسانی که اون فیلمها یا سریالها رو ندیدن، طبیعیه که متوجه نکته نمیشن
به دلایل فوقالذکر، و از اونجا که من از کلمهپردازی در تمامی زبانها لذت میبرم، این اتفاق که جملهای بسازم که فارسی نباشه و در واقع به هیچ زبان دیگهای هم نباشه گاهی پیش میاد!
بنده همینجا از همه شاکیان در این مورد عذرخواهی کرده و متواضعانه اعلام می کنم که با قدرت تمام، همین رویه را ادامه خواهم داد!
۳- چند وقت پيش يک چهارپاي ناطقي فرموده بود که "زنان امروزي حتي نميتوانند درست و حسابی تخم مرغ بپزند، حق طلاق براي چه ميخواهند؟"
گذشته از کاهش بيسابقه IQ در ذهن اين چرنده که با برقراري ارتباط ميان گوگرد و شقيقه، باعث تعجب تمامي دانشمندان زيستشناس شده، بنده از اين فرمايش دچار استرس شدم! با اين قدرت تفکر فجيع و منطق محکم، اين برادران زنها را که شکست دادند، نيايند سراغ ما بابت هزار خواسته ناباب؟ چون خدا وکيلي من هم بلد نيستم درست و حسابی تخم مرغ بپزم!
ضمنا خدمت نسوان شاکي هم عرض کنم که علاوه بر قبول مراتب همدردي، اين اظهار نظر تخم مرغي را جدي نگيرند!
۴- آقا عجب جنگ هویجی راه افتاده تو این مملکت! نمونه:
- همه دردی که برای اثبات شدن می کشیم ! یا شلوارت را بکش پایین و نشانش بده !
- تن فروشی و نظرات شما در بی بی سی
- امام جمعه اصفهان:۷۴ درصد دختران ايراني باكره به خانه بخت نمي روند (نظر سوم را بخوانید)
بخصوص نظر مردم در مورد "فروشیها" (مورد دوم بالا) جالبه. یه فیلسوف سنگین وزنی نظر داده که: "اونهايی که با قانونی شدن روسپیگری موافقن آيا حاضرن خواهر و مادرشون هم اينکاره بشن؟" آخه چه ربطی داره؟ "فروشیها" وجود واقعی دارن، تعدادشون هم کم نیست، باهاشون بدرفتاری میشه، هر جور توهینی بهشون میشه، به هزار درد و مرض و از همه مهمتر فقر فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی دچارن.
ای انسان! چه اشکالی داره به یه انسان بدبخت دیگهای که دیگران به هر دلیلی باهاش بدرفتاری میکنن، کمک کنی و یا لااقل در مقابل رفتار غیر انسانی ازش حمایت کنی؟ اگه "فروشی" هست، حتما بازار کشش داره برادر من. حتما خریداری هم هست. اون ها چی؟ دیوار این بنده خداها از همه کوتاه تره. انقلاب میشه اینا رو میسوزونن، قدیم شاه عوض میشد میخواست ادعای تشرع کنه، اینا رو میکشتن، بارون نمیاومد، اینا رو مینداختن تو چاه...
آخه ای برادر! ای IQ ! ماجرا چه ربطی به خواهر مادرت داره؟ هزار کار باید کرد که "روسپیگری" ریشه کن شه، و هیچکدومشون شامل خشونت نمیشن. ۱۴۰۰ ساله که این کشور مسلمون شده و اگه کار با شمشیر حل شدنی بود که عرب خیلی وقت پیش حلش کرده بود. یادمون باشه که در زمان حکومت صفوی، دولت از ۳۰ هزار "فروشی" در اصفهان بطور مرتب و سالیانه مالیات میگرفت و یکی از ردیفهای اصلی مالیاتی شهر اصفهان بود. جهت بازگشایی چشمها حتما به رستم التواریخ مراجعه شود! شاه سلطان حسین که جلوی افغانها موش بود، ظاهرا در حرمخانه شیر مخوفی بوده، بطوری که طی ماجراجوییهای شبانه، یکبار طی ۲۴ ساعت ۱۰۰ باکره را مورد تفقد قرار داد. (ساعتی چهار مورد، البته به کمک معجون تریاک) کریم خان زند چند هزار "فروشی" از گرجستان و هند به شیراز برده بود تا هم سپاهیان و هم بزرگانی که ظاهرا مهمان و ملتزم شاه ولی در واقع گروگان از طوایف کشور بودند، سرگرم باشند و کاری به ناموس مردم نداشته باشند. خود کریم خان چون شنیده بود که آمیزش با چهل باکره باعث عمر جاودان میشه (داستان از این پیچیدهتره، نمیشه تعریف کرد!)، ۳۰ تا رو عقد کرد و ازاله بکارت فرمود و فردا طلاق داد و صداق داد تا اینکه ریش سفیدان قوم از ادامه منصرفش کردند. نادر شاه افشار... آغا محمد خان قاجار... بهرام گور...
بگذریم! خلاصه مشکل در ایران چیز دیگهایه. اینجا کشوریه که با عرض نهایت شرمساری، ببخشید، ببخشید، روم به دیوار، "کردن" هنره، ولی"دادن" گناهه. بهتره کسانی که همفکر فیلسوف بالا هستند، بیشتر از اینکه نگران مادر و خواهرشون باشن، نگران مادر و خواهر بقیه، و مراقب پدر و برادر خودشون باشن.
خلاصه ظاهرا کمربند ایرانیها اهمیت مضاعفی در زندگیشون پیدا کرده. خدا آخر عاقبت ما رو به خیر کنه.
بحث تقریبا از دایره ادب و نزاکت خارج شد. (با صدای گویندههای اخبار شبکه ۱): "بابت قطع موقت ادب، پوزش ما را بپذیرید!"
۵- ای دوست! یاد اسپندار و چای سبز(!) و شمعهای آن شب افتادم...
زآمده تنگدل نباید بود - وز گذشته نکرد باید یاد
نیک بخت آن کسی که داد و بخورد - شوربخت آنکه او نخورد و نداد
باد و ابر است این جهان فسوس - باده پیش آر؛ هر چه باداباد
موضوع :
اجتماعی،
جاده خاکی،
طنز،
نقد، بررسی
|
نظر »
مرثیه برای عاشقای گلوله
اين شعر رو در وبلاگ شيخنا و مولانا صفرزاده ديدم. بغايت زيبا و دلپذير از هوشنگ ابتهاج که شجریان هم به زیباترین وجهی خونده. آما شديداً باهاش مخالفم! (اگر به وبلاگ شيخ ما سر زديد، حتماً کامنتها را بخوانيد که فيهم خير عظيما!)
شب است و چهرهي ميهن سياهه
نشستن در سياهيها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجويم
که هرکه عاشقه پايش به راهه
برادر بيقراره
برادر شعله واره
برادر دشت سينهاش لاله زاره
شب و درياي خوف انگيز و طوفان
من و انديشههاي پاک پويان
برايم خلعت و خنجر بياور
که خون مي بارد از دلهاي سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنايي
تو که همدرد و هم زنجير مايي
ببين خون عزيزان را به ديوار
بزن شيپور صبح روشنايي
برادر بيقراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
علت مخالفت:
۱- اگر چهره ميهن سياهه، بايد با تفنگ سفيدش کرد؟ اصولاً تفنگ پاککن و مداد رنگي نيست، و فقط بلده يا باروتي کنه، يا سرخ خوني!
۲- والله، بالله! عاشقي ربطي به حقطلبي و آزادگي و آزاديخواهي نداره، و حتي بالعکس! انقلاب احساسي رو بيخيال! يک بار کردند رفت به پاچه خودشان و ما!
۳- برايم خلعت و خنجر بياور؟ خلعت لباس فاخري بوده که رسماً به نشانه تشويق و يا نصب در سمتي خاص، به کسي داده ميشده! ته مايه اين جمله يعني اينکه: اي ملت! دوباره اختياراتتون رو و اسلحهتون رو بدين به من! ميزنم اين يارو ظالمه رو ميارم پايين، خودم ميشينم جاش (و روز از نو، روزي از نو!)
۴- با عاشقان درد آشنايي/همدرد و همزنجير مايي؟ چه ربطي داره؟ اين يعني گوسفند انگاري از طريق تداعي معاني و تحريک احساسات افکار کشاورزان روستايي و يا تازه شهرنشين شده. عاشقي از جنس گل و شرابه، گلوله بر خلاف قيافه قشنگ اسمش، سربيه! چون يکي درد عاشقي کشيده (که همه کشيدن تو اين خراب شده!) بايد تفنگ برداره انتقام عشقشو از حاکم - که برادرو کشته - بگيره؟ به من نگين منظور عشق برادره، که قبول نميکنم؛ شعر هم اينو نميگه!
جان جدتون ملت! رزم و بزم از هم جدان! اگه ميخواين آتيشبازي کنين، مثل مرد بکنين! و ايندفعه لطفاً بدون احساسات! اينقدر پاي گل و بلبل رو وسط سياست سرد ايراني نکشين.
برادر خيلي خامه
برادر تنده و خونش حرامه
...
موضوع :
شعر،
نقد، بررسی،
نکته
|
نظر »
رباعیات مجعول خیامی
بنابراين مي توان خيام را بنيانگذار شيوه اي گفت كه قبل از وي نبوده، يا اگر هم بوده تك تك متفكري رباعيي يا بيتي گفته است؛ اما پس از وي پيروان زيادي به تقليدش برخاسته اند.
گفتن رباعي كه مستلزم چهار مصراع و سه قافيه است، طبعا آسانتر از پرداختن قصيده و غزل است و بالنتيجه اشخاص زيادي (حتي آنهايي كه شاعري را حرفه خود نساخته اند) در مقام تقليد و پيروي برآمده اند، مخصوصاً اگر در نظر آوريم كه تقليد چندان مايه اي نمي خواهد و غالباً مقلدان همان ظاهر امر را ديده و بكار بردن همان قالب و همان تعبيرات را براي ساختن رباعي كافي دانسته اند.
امري كه ارباب نظر را بدين عقيده كشانده است وفور رباعيهاي مشابه است در مجموعه هاي مختلف. چه با اطلاعاتي كه از شخصيت خيام در دست است، او ذاتاً مردي كم گوي و موجز گوي بوده، در خود فرو رفته و سرگرم افكار خويش بوده و كمتر در مقام بيان آنها برآمده است. شاعري حرفه و شغل او نبوده، بلكه گاهگاهي افكار و ملاحظات يا انفعال روحي خود را در جملات كوتاهي ريخته است كه مي توان كلمات قصارش ناميد؛ از اين رو مستبعد به نظر مي رسد كه بر يك قافيه، رباعيهاي متعدد گفته باشد، مخصوصاً اگر مضمونها مشابه و قريب يكديگر باشند. پس طبعاً به اين نتيجه مي رسند كه يكي از آنها از خيام بوده و مابقي پيروي و تقليد است. براي مثال ۱۶ رباعي وجود دارد كه بر قافيه بهشت هستند و بجر چهار رباعي كه مورد ترديدند، بقيه مشخصاً تقليد هستند. اينك نمونه ها:
فصل گل و طرف جويبار و لب كشت
با يك دو سه اهل و لعبتي حورسرشت
پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت
من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت
از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت
اين هر سه مرا نقد و تو را نسيه بهشت
در فصل بهار اگر بتي حور سرشت
يك جرعه مي مرا دهد بر لب كشت
هر چند بنزد عامه اين باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
تقليدها
ما با مي و معشوق و شما دير و كنشت
ما اهل جحيميم و شما اهل بهشت
تقصير من از روز ازل چيست؟ بگو
نقاش چنين به لوح تقدير نوشت
تا چند زنم بروي درياها خشت
بيزار شدم ز بت پرستان كنشت
خيام كه گفت دوزخي خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
(ذكر نام خيام نشانه و قرينه ايست كه رباعي را ديگري سروده و بخيال خود در مقام تبرئه خيام بوده؛ بعلاوه كنشت معبد جهودانست نه بت پرستان مگر اينكه با اضافه واو عاطفه جمله را «بت پرستان و كنشت» بكنند كه در اينصورت عطف مكان به اشخاص چندان پسنديده نيست.)
جامي و ميي و ساقيي بر لب كشت
اين جمله مرا نقد و تو را نسيه بهشت
مشنو سخن بهشت و دوزخ ز كسي
كه رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت
فرق رباعيات خيام از رباعيهاي تقليدي در اين نكته دقيق و مهم است كه جمله هاي وي محصول بنيه ادبي استوار و محكمي است كه قالب تفكرات فلسفي او قرار گرفته و رباعيهاي ديگران تقليد صوري و تكرار جمله و كلمات خيام است بشكل ناقص و در عباراتي نارسا و حتي گاهي سست و ناموزون.
ارزش كار خيام در كثرت رباعيات نيست، بلكه در اين است كه رباعيات او آينه تفكرات و انفعالات نفسي اوست: به راز آفرينش و جهان هستي مي انديشد، در پي علت غايي آن فكرش به تكافو مي افتد، فنا و نيستي بصورت يك واقعيت غيرقابل انكار در برابرش مصور است و از اين ساختن و انهدام سر در نمي آورد…
هرگز دل من ز علم محروم نشد
كم ماند ز اسرار كه معلوم نشد
هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز
معلومم شد كه هيچ معلوم نشد
يكچند بكودكي به استاد شديم
يكچند ز استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك برآمديم و بر باد شديم
(برگرفته از کتاب دمی با خیام اثر علی دشتی)
موضوع :
نقد، بررسی
|
کسی نظری نداده، شما نفر اول باشید!
ملاقات با بانوی سالخورده
×
برایم عجیب شده: سابقاً بیشتر میرفتم کوه، یخنوردی و سنگنوردی میکردم، دوست داشتم گلی و برفی و خیس و خسته و جوات(!) برگردم خانه! درب و داغان و پر از انرژی! اساساً متحرک بودم و یا قدم میزدم و فکر میکردم (و راستش را بخواهید سالهاست دیگر کم راه میروم، در ماشین هم موسیقی تقریباً مبتذل جای تفکر را گرفته!) و یا مینشستم و کتاب میخواندم. و از همه عجیبتر اینکه اصلاً عکس ندارم از آن دوران پرتحرک و پرحادثه و ماجرا!
چرا عجیب؟ چون جدیداً تفریحات روشنفکرنمایانه و پر دود و پر حرف و پر بو، جای آن ورزش تعطیلیناپذیر را گرفته. چندین شیشه عطر آنچنانی جای عرقريزيهای روزانه و هفتگی را گرفته، و کمکم دارم از بوی سیگار برگ ملت لذت نامنتظری میبرم، قهوهخور شدهام و کتاب کمتر میخوانم. موقع کتاب خواندن هم خوابم میبرد (احوال بابابزرگ؟)
اصولاً دورهای بود که – هر چند تعبیر عجیبی است – آماتور زندگی میکردم. پیش داوری جدیای در مورد کسی و چیزی نداشتم، و از هر موقعیتی برای تجربههای جدید استفاده میکردم. فلسفه نفس میکشیدم و هنر میآشامیدم و جهان عجب جای سبز و امیدبخشی بود (البته جایش هم بود، هنوز احمدینژاد جان را نمیشناختیم و گلهایش را در تپههای چشمانداز زندگی ما نکاشته بود!) مینوشتم و میخواندم و برو بیایم زیاد بود. شاید بخشی از ماجرا مربوط به بیکاری دوره دانشجویی بود، ولی خوب به نظرم میرسد که نه همهاش.
نمیدانم چه روزی رسید که این حرفهای زندگی کردن هجوم آورد. کار خیلی زیاد 14 ساعته، شبهای کوتاه و کم خواب و کم کتاب و بی موسیقی خوب، ملاقاتهای کم و دوستانی که مانند برگهای پاییزی، باد از درخت ما برد و انداختشان پای آنیکی درختهای بهتر از این یکی. کم نوشتم و کمتر اندیشیدم و ورزش و گردش فراموش شد و پوشش و خرامش و نگاه و نوازش جایگزین.
آنشب که در سرما منتظر بودیم، هوس کامهای داغ سیگار برگ دستپیچ هندوراسی کردم و یک قهوه داغ ایتالیایی تلخ تلخ؛ و از شوخیهای ساده و مبتذل و بیظرافتم، هر چند گاهی کسانی هم خندیدند، خودم رنجیدم! و از رنجشم فهمیدم که هر چند ریهها و عضلات و حواس و پنجهها، هنوز نوَند و پُرند و سالمند و بظاهر راست ایستادهام، روحم خمیده و توقعم از دنیا، بیهوده و حریصانه بیشتر شده و گنج سینهام از هر چه که سابقاً پرش میکرد، خالیتر. جوانی معصومم بی بار و برگ میگذرد و جوانیِ شیاد و کامطلب دهه چهارم زندگی، پرشتاب و بیتاب، با چشمان سرخش دارد از افق خود را مینمایاند...
×
ماجرای نمایش جالب بود. قصه انتقام یک عشق تحقیر شده و فرو کوفته بود. و داستان هراس انگیز وسوسه یک جمع سرخورده، برای چشیدن طعم سبز یک جنایت خونین.
سوال عجیبی برایم پیش آمد:
عشق چرا دوام نفرت را ندارد؟ چرا نفرت اینقدر تمیز و سرحال و سرزنده و تیز، تا مرگ باقی میماند، حال آنکه اکثر عشقهای تند و داغ جوانی، ماراتن طولانی پیری را تاب نمیآورند و افتان و خیزان و عرقریزان، همراهان دلزده خود را رها میکنند؟ اصلاً چرا دلزدگی از عشق پیش میآید، ولی از نفرت نه؟ چرا عشق پیر میکند و نفرت جوان نگه میدارد؟ آیا آن حس مذهبی و اصیل و عمیق درون ما، نفرت است؟ نکند عشق حسی است که میسازیم تا از مهابت نفرت عظیممان که در خود تلنبار میکنیم گریز بزنیم؟ نفرتی چنان عظیم، که وقتی حتی فقط یک نفر را از شمول آن مستثنی میکنیم، لذتی چنان عمیق و رضایتی چنان قهرمانانه به ما دست میدهد؟
از آن جالبتر حس عجیب نوستالژیکی است که با دیدن این نمایش به من دست داد. عجیب است که من نسبت به هیچیک از بازیگران قصه، حسی بدخواهانه پیدا نکردم. فقط منتظر بودم ببینم پلیدی کی رخ میدهد. هراسان فکر کردم نکند شیطان هم با همین حس کنجکاوی شیرین، حوای تمثیلی را نگاه میکرد، وقتی خانم داشت سیب قرمزش را میبویید و روی لب میمالید؟ نکند خدای بهشت هم در همان لحظه زبانش را بر لبانش میکشیده و از رفتار آن مادینه بازیگوش دستپختش لذت میبرده؟ نکند آدم لامصب هم داشته خود را برای بازی نفرت/عشق/نفرت جاودانیش با زن آماده میکرده؟ حس کردم پاهایم در کفش خودم نیست. حس کردم اگر خدایی مجسم میشد و مینشست سمت راستم، و شیطان هم میآمد می نشست سمت چپم، دست میانداختیم دور گردن هم و بیتربیتی فیل میخوردیم و با هم و دوباره زل میزدیم به سن نمایش. فقط من اینطورم، یا همه شما هم درست همینطور از شرایط ظهور یک جنایت تمثیلی لذت میبرید؟ (میدانم که میبرید لامصب ها! خدا وکیلی حالی هم میدهد!)
این نمایش نتیجه اخلاقی نداشت، اگر هم داشت من امشب حوصله آسمان به ریسمان بافتن را نداشتم. ولی از وقتی دیدمش، دیگر مطمئن نیستم که در این برخورد عظیم نیکی و بدی، کدام طرف خط ایستادهام. و مطمئن نیستم که با عشق آتشین کامساز و دلدوز ارضاء میشوم، یا با نفرتی که هر روز خود را و عشق پیشینش را صیقل میزند و تر و تازه نگه میدارد. و واقعاً کدام يک از اين دو، شجاعانه تر است؟ و کداميک لذتبخشتر و پايدارتر؟ و کدام غریزیتر؟
برويد و ببينيد، خیلی هم بدتان نخواهد آمد: تئاتر شهر، "ملاقات با بانوی سالخورده"، عصرها ساعت ۷، به کارگردانی سمندریان (برای کسانی که اهمیت میدهند، متن نمایش کار سمندریان نیست و آلمانی است)
موضوع :
نقد، بررسی
|
کسی نظری نداده، شما نفر اول باشید!
داستان ما؛ داستان بهرام؛ داستان افرا
×××
اگر آن روز هزار سال هم بود، چون باد گذشت و خوبي همچون گلي که معشوق بيحوصله، در گوشهاي بحال خود ميگذارد، پلاسيد. بدي چير شد و جوانان پير شدند. چرخ گِرد، بيدريغ گرياند و گرداند و گَرد از گُرده مردمان افشاند، گذشت و گذشت، تا رسيد به دور ما، دور پيري نوزادان و خُردي و بيخِرَدي انسان...
بدي بر دلها نشست و نيکي تعجبآور شد! اميد از دست رفت و يقين ما گم شد. گرگها شهرنشين شدند، شهرنشينان گرگ. کلاغ بيش از قناري، قصاب بيشتر از شبان، جلادي شغل شريف شد؛ مردم شریف از ترس جلاد، جلاد شدند! گلوله حجت شد و تاريخ از نو نوشته شد.
خميديم و غرورمان اگر نشکست و شوري خونمان را نچشيديم، تلخي بغضمان تلخکاممان که کرد و اگر نگرييديم، چشمان سفيدمان سرخ شد و گونه سرخمان سفيد. دي آمد و برف، باز، بس اميدوارانه باريد و باز چون پارين سال، سپيدي آسمان، حريف سياهي آسفالت و آهن نشد. اين بار البته تقريباً!
×××
افرا نمايش قهرمانان نبود. نمايشي بود از تعامل گرگها و انسانها، در جهاني که زيستن گرگينهها در شهر، نيازي به تهيه پوستين بره ندارد. نمايشي که عاشق، عاشقي نياموخته است. نمايشي که قهرمانش هر چند بينقص بود، اما مرکز قصه نبود. ضد قهرمان قصه افرا هم، گويي خود من بودم. جالب اين است که ضدقهرمان هم کاملاً قابل درک بود برايم! عجب!
حقيقتش را بخواهيد، داستان افرا، آنچنان تکانم نداد. قهرماني افرا را، زمينهاي ميآفريد که در آن ميزيست. من با بسي بهتر از افرا زيستهام. روزهاي فراوان در او نگريستهام. او را سالهاست که پرستيدهام. سالها پيش سارا آفريده شده بود و بيضايي براي سرودن قصه افرا دير در رسيده بود.
با اين وجود، داستان آفريننده افرا، داستاني بس دلپذيرتر بود! فريادي که بيضايي سرداد، سرود تسليمناپذيري مردي است که خود يکي از قهرمانان قصه نمايش زندگي ماست. قهرماني که هرگز نميخواهد دل بر پيري نهد. مردي که نه با مرگ، که با زشتي مرگ طاس مياندازد و همچنان با دلگرمي جوانان سرخوش قهقهه ميزند. زشتياي که جز براي پيرمردان رخ نميدهد. زشتي تسليم. چه لذتي از اين بزرگتر؟ نمايشي در نمايشي، و بالاخره اين بار، آني که واقعيتر است، ديدنيتر هم هست.
×××
اميدم را بازيافتم! نفسم را که مدتها بود حبس کرده بودم، دادم بيرون. غم چند ماهه چند ساعتي امانم داد. چه شبي هم بود! برف و سرما و چاي سبز(!) و شکلات تلخ و ويگن و دو يار موافق. از اين شبها اگر باز هم ميسر شود زهي توفيق! سبک شدم.
فرصت بود که بروم و از بيضايي تشکر کنم. تشکر از اينکه تصميم ندارد پير شود. ولي ديدم هم ميداند و هم خودش همينگونه ميخواهد! حرف نو بايد زد به اينگونه مردم. علاوه بر اينکه من هميشه ترجيح ميدهم هنر را ببينم و هنرمند را به حال خود بگذارم.
اين نمايش را ببينيد. هرچند شرايط خاص من و ديشب، در قضاوت من تأثير عميقي گذاشته، اما شايد شما هم پسنديديد. اگر رفتيد، حتماً تا آخر نمايش بنشينيد.
موضوع :
نقد، بررسی،
نکته
|
نظر »
روشنفکری و پدرسالاری
نوشته قبلی من خوشبختانه مورد توجه قرار گرفت، و از همه کسانی که مستقیم و غیرمستقیم نظر دادند متشکرم، ولی بخصوص یکی از نظرات، برای من خیلی جالب بود و من دوست دارم - بطور کاملاً خلاصه - یک تحلیلی روی این نظر انجام بدهم:
نظر:
خودت هم بهتر می دونی که در این شرایط، آرمانی فکر کردن و انتظار زیادی داشتن از ته مانده های راک ایرانی در ایران! کار اشتباهی است.
من یک سوال دارم:
با این توصیفات جنابعالی جای حمایت مردم و رشد موزیک نو پای راک ایرانی کجاست؟
یک سوال دیگر :(شد دو تا)
آیا واقعاً قرار است همه اول توی زیر زمین خانه هاشان سوپر استار شوند بعد بیایند روی سن تا ما ببینیمشان؟
۱- آرمانی فکر کردن هیچوقت اشکالی ندارد و دلیل اصلی رشد بشر، از مرحله سوسمار خواری به مرحله فرنیخوری در فضا هم همین است! علت رشد غربیها و عقب گرد ما وسطیها هم همین است که مای آرمانگرا، بعد از پیروزی نسبی در جنگهای صلیبی واپسگرا شدیم و آنها، از شکست درس گرفتند و آرمانها را جدی گرفتند. بزرگی هر انسانی هم به اندازه رویاهایی است که دارد.
۲- ته مانده راک ایرانی؟ کسی به من نگفته بود به کنسرتی میروم که ته مانده است! من برعکس فکر میکردم ریاحیپور یکی از پیشگامان راک ایرانی است! من رفتم موزیک خدای گیتار باس ایران را بشنوم و کاملاً هم کار را جدی گرفتم. حالا اگر طرف خودش برای کار خودش ارزش قایل نیست، حرف دیگری است. ایران هم چیزیش نیست، ایراد از ماست. بیخود هم جلوی اسم وطن من علامت تعجب نگذار!
۳- جای حمایت مردم همانجایی است که بدون تبلیغات جدی، در یک شب سرد و یک سالن غیرحرفهای و صدابرداری ضعیف، با ذوق و شوق بلیط میخرند و میروند موسیقی این دوستان را گوش میکنند. خانمهای چادری هم آمده بودند راک گوش کنند، دیگر ملت چکار کنند برای حمایت؟ حمایت باید چطور باشد؟ برویم خون بدهیم؟ یا برویم حضوت معصومه دخیل ببندیم؟!
۴- من دنبال سوپر استارها نیستم، با موسیقی خوب حال میکنم، حتی وقتی با یک دوتار در ترکمن صحرا و توسط یک عاشق پیر دورهگرد اجرا شود. حتی اگر لهجه سخت ترکمنی آن پیرمرد را نفهمم، هرچند که بفارسی دری، قصهای از شاهنامه را بخواند که از حفظم! هر کسی هم نفهمد چه میگویم، نویسنده نظر بالا خوب میفهمد!
۵- تاریخ و زمان و محیط و شرایط میگذرند، کارهای خوب، بدون توجه به شرایط زمان، باقی میمانند. اینکه شرایط فعلی بد است، دلیل نمیشود که کاری بد اجرا شود. وقتی باجبار باید کم گفت، میباید حکماً گزیدهتر گفت.
ولی همه اینها یک طرف، طرف دیگر ذهنیت پشت این نظر است.
ذهنیتی پدرسالارانه، که همیشه نگران نظرات منفیای است که دیگران نسبت به فرزند ننرش میدهند. نگرشی که زشتی رفتار فرزند را نمیبیند، ولی نظرات دیگران را در مورد آن رفتارها زشت میداند.
ما مالک و مسئول مستقیم هنر، نظر، دانش، بینش و رفتار دیگران در اجتماع نیستیم. ما خود یکی از اعضا این جامعهایم، با همه ضعفها، دیدها و نظرگاههای خود. ما مختار و مجازیم از هر فکر و دید و رفتاری حمایت کنیم، اما مجاز نیستیم از دیگران هم انتظار داشته باشیم که دقیقاً به علاقمندیهای ما علاقمند باشند و یا در دیدگاههای ما، شریکمان باشند. همچنین نباید تصور کنیم که فقط ماییم که از چیزی حمایت میکنیم، یا روش ما، تنها روش ممکن برای حمایت از چیزی است که به آن علاقه داریم. اگر گاهی نوش لازم است، گاهی هم نیش دوا میکند. بعضی این را تجویز میکنند، بعضی آن را! خلاصه روشنفکری و پدرسالاری و کنترلمآبی با هم جمع نمیشوند.
در مورد نظر کسی نوشتم که خیلی دوستش دارم؛ والعاقل یکفیه الاشاره...
جای همه دوستانی که نمیتوانستند بیایند هم خالی! هر چند که جای ما هم در اقصا نقاط متمدن دنیا، پیش آن دوستان خالی! بنوشید و خوش باشید که خوش جهانی دارید:
وز بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
موضوع :
نقد، بررسی،
نکته
|
کسی نظری نداده، شما نفر اول باشید!
راک و تریاک
امشب با دوستان براي شنيدن کنسرت راک بابک رياحيپور رفتيم کاخ نياوران؛ راک که چه عرض کنم! هارد پاپ!
وقتي راک بنشيند پاي منقل، وقتي دسته وافور و دسته گيتار يکي شود، وقتي نوازنده ليد گيتار تيشرت تنگ بپوشد و شش تيغ کند و پايين تنه بچرخاند، همين ميشود.
به نظر من، وقتي قيمت مارشال آنقدر باشد که بچههاي جواديه نتوانند بخرند و حرفشان را فرياد بزنند، نتيجه اين ميشود که بچه پولدارهاي بيدرد، ميروند براي تفريح با سيمهاي خوش صدا ور ميروند. امشب با گيتار الکتريک خالطور هم زدند! اي خدااااااااااااااااااا! تازه پويان ميگويد با اوضاع فعلي ارشاد و مجوز، همين هم خوب بود. خوشبختانه کساني مثل امير و رضا هستند که با من همعقيده باشند که نبايد سليقهها را خم کرد و خاکي شد. وگرنه با اين همه مخالف خواني و بدبيني که من دارم و ظاهراً ساز ناساز ميِزنم، ميرفتم ترياکي ميشدم ميافتادم گوشه خيابان!
ببينيد کار به کجا کشيده که پيرمردهاي سن بالا از کنسرت در ميآمدند و به نوهها ميگفتند: "خيلي باحال بود!" و پيش خودشان فکر ميکردند که امشب شبي بوده که نسل جديد را بهتر درک کردهاند! نميدانند اگر اين راک، جداً آهني بود، کارشان به بيمارستان ميکشيد از شدت هيجان و ضعف قلب و اثر پروستات!
خلاصه آنقدر بد بود که بابک رياحيپور رويش نشد بيز بزند. من که هنوز نااميد نشدهام. مطمئنم بالاخره دوباره بعد از چند سال يک اثر فرهنگي خواهم ديد که لذت ببرم. فعلاً که مثل همينها که اداي راک زدن را درآوردند، ما هم اداي لذت بردن را در خواهيم آورد.
تا ببينيم دوام ميآوريم در اين امينآبادي که بزرگ شده، يا نه....
موضوع :
نقد، بررسی
|
نظر »

