Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها



نقطه. سر خط.



آن گاه که خوش‌تراش‌ترین تن ها را
به سکه سیمی توان خرید
مرا دریغا دریغ
هنگامی که به کیمیای عشق احساس نیاز افتد...

-- احمد شاملو



لاله ها نمی میرند



مـي گـفتي اي عــزيـز، ستـرون شـدست خاك
ايــنـك بـبـيــن بــرابــر چـشـم تـو چـيـسـتنـد؟
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
بـاز آخـــريـن شـقــايـــق ايـن خـاك نـيـسـتـنـد

- شفیعی کدکنی



در اوج چنان کز مرد می شاید





گنـجشـــگك بيـــــقرار بنشيــن
آرام در ايــن حصــــار بنشيـن
پـــرواز در اين زمانه ي سـرد
جرمي است به حكم دار بنشيـن
صيــــاد نشـســته در خفایــــش
با سنـــــگ در انـتظار بنشيــن
گنجشــك پريــد و کـــرد فریـاد
چــون باز بمير و خوار ننشين




کسی واقعا هنوز این ها را می خواند؟




بـــیا تا قدر یـــک دیگر بــــــدانــیـم
کـه تـــا نـــاگه ز یک دیگر نـــمانیم
غــــرض‌ها تیــره دارد دوسـتــی را
غــرض‌ها را چــرا از دل نـرانــیــم
گهــی خوشدل شوی از من که میرم
چـــرا مرده پــرست و خصم جـانیم
چـو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
هــمه عـمــر از غمـت در امتــحانیم
کـــــــنـون پـنـــدار مردم آشتــی کـن
که در تسلیــم ما چــون مردگانـیــــم
چو بر گورم بــخــواهی بوسه دادن
رخــــم را بــوسه ده کاکنون همانیم

- جلال الدین بلخی




کاوه ماییم




چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیــان انجمــن شد هــــــزار
نـهــــان گـشت آیـیـن فـــــرزانگان
پـراگنـده شــــد نـــــــام دیوانگـــان
هنـــر خـــوار شد، جادوی ارجمند
نهـــــان راســتــی، آشــکارا گزنـد
نـدانـســـت خــود جــز بـد آمـوختن
جـز از کـشتن و غارت و سوخـتن

- فردوسی، حکومت ضحاک

پی نوشت: خودم هم حوصله ام از این پست های بی خاصیتم سر رفته...



یکی این شعر را به کروبی یاد بدهد



خاقانی*، انوری** را هجوی گفت. انوری برآشفته و در پاسخ این نوشته فرستاد:


خـاقـانـیـا! اگـرچـه سـخــن نیــک دانیــا
پــنـدی دهـم تـو را، بـشـــــنـو رایـگانیـا
هجو کسی مکن که ز تو مِه بُوَد به سن
شــایــد تـو را پـــدر بُــوَد و تــو ندانیـا!



* شاعر معروف سده ۵ هجری
** شاعر دیگر معروف و پدر زن خاقانی




نوروز




چون ابــــر به نـوروز رخ لاله بشسـت
برخـيز و به جام بـاده كـن عزم درسـت
كـين سبـزه كه امروز تماشـا گه توسـت
فــردا همه از خاك تو بر خواهد رســت





چه خبر؟



خبری نیست در این دایره‌ی تنهایی / جز دمي ملتهب و شور سري سودايي /
دوستان منکسر و لشکر غم فاتح دل / «از خدا مي‌طلبم صحبت روشن‌رايي»* /
عربده چير شده بر سخن اهل نظر / خرد و نکته ندارد اثر و کارايي /
آتش کينه‌ي اين شهر جهان خواهد سوخت / چه دهم شرح مصيبت که تو خود دانايي /
همه‌ي عمر به خواندن طی و سودي حاصل / نشد و مانده به ما بغض و هوس دارايي /
خوش بود دم به دم ار باده خرابم دارد / که مرا نيست اميد بهي و فردايي /
شب کنم جامه از اين قالب افسرده تهي / صبحدم گر ندمد روح به تن سارايي /
ياد ما کردي اگر، بي مي و معشوقه مکن / لحظه لحظه همه عمرت خوشي و آقايي /

- ۱۹ دی ۱۳۸۷ برای پویان

* مصرع از حافظ



شبانه



در جشن برگریزی
می‌شکوفد عشق پاییزی
در دلِ سردِ نهان از دردِ بی‌باکم

باز در پاییز
بوته‌ی احساس من گل داده بس زیبا؛
می‌توانم باز
در نهفت سایه‌ی سردش
بر دشت خالی از حیات صورتم
جاودان الماس‌هایی از فروغ اشک سوزانم بکارم
- اشک یا الماس -
آذرخشی از دلِ چشمانِ همچون ابرها پاکم

- ۲ آبان ۷۸


پی‌نوشت: در نهایت تعجب، یک روزهایی بوده که حتی من هم به انسان شباهت داشته‌ام!



بدون شرح




فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست / چرا که هر چه کند حیله، در حجاب کند
بلی نقاب بُوَد کاین گروه مفتی را / به نصـف مردم مـا مـالـک‌الرقـاب کند
ز من مترس که خانم تو را خطاب کنم / از او بترس که «دوشیـزه»ات خطـاب کند

- ایرج میرزا



پی‌نوشت: نفهمیدند و مرد. نخواهند فهمید و خواهیم مرد! بدبختی از این بزرگ‌تر که من هنوز شعر ۱۰۰ سال پیش را باید بگذارم اینجا، بدون اینکه در موضوعیت‌اش کوچکترین تغییری حاصل شده باشد؟ (شعر ۱۰۰۰ سال پیش هم هنوز موضوعیت تام دارد؛ به خیام مراجعه شود!)



شبانه



جز سرود جاودانه‌ای
که از آن پیکر انسان سوم شکل گرفت
حرفی برای گفتن نماند
نت‌ها
شنگان شنگان
از میانه گریختند
و ترانه در زمینه‌ی سکوت پنهان شد
نگاه‌ها
خمار خوابی بی‌حس
به فروغی یخ‌اندود مبدل گشتند
و نفس‌ها
از تمنای بوسه‌ی آخرین
عذر خواستند؛
دروغ اگرچه گفتنی بود
به زبان برنیامد...


- ۱۶ فروردین ۸۰




شبانه



در گله‌ی ستارگان افتاده
گرگ شهابی؛
تا کی میان رمگان می‌تازی؟


- ۱۴ تیر ۸۰




شبانه



بر باد سواری مگر که اینگونه
ناباورانه
سر بر دیوار می‌کوبد
و درختان
ضجه‌ی باد را با برگهایشان
تشویق می‌کنند؟

- ۱۴ مرداد ۷۹



شبانه



اگر آن پرنده‌ی خسته
که به مرداب نهان شد
من بودم
به بود

نه از آن روی که من خسته‌ام از شب
از مهتاب
از پرواز؛

من تو را در خلوت می‌جویم، ای رود!


- تابستان ۸۱



باران



وقتی که آفتاب ملتهب تیر
قطره قطره شعرهای هجرت ما را
از برکه‌های گوشه‌ی چشم خمار تو
می‌قاپد و در آسمان ابر می‌کند
رگبار عصرگاهی دلچسب و داغ را
آیا کدام ملت عاشق سروده است
در ماورای کوه‌های کشور بی‌ابر؟


- ۵ تیر ۸۷




شبانه



گاهی تو
گونه‌ی دیگری از انسانی
که خواستنت
همچون تنت
چنان به پستی و بلندی می‌انجامد
که زائر خسته
سرانجام
سر بر بلندی‌های داغش می‌نهد
بی آنکه از تو
جز آنچه بدان سوخته
آگاهی یابد

تو رقیب امواج موسیقی‌ای ای فرشته مظلوم من
که به گناهی نابخشودنی
از نواختن دست کشیده‌ای
و به تیر نگاهی تیره
از اسب بلورین در هم شکسته‌ات
فرو غلتیده‌ای
و به رویای دست موسیقایی مردی
در تن تبدارت
جاودان گشته‌ای

تب داغ پریای خسته رو من می‌دونم
که برای عاشقی یه مرد یاغی ندارن


از میان آلاچیق‌های شعر
در هیأت رویای من
دست در آب که می‌کنی
خون صد گزمه‌ی خودفروش
در شاهرگ خشک می‌شود
آهنگ شعرهای ناسروده‌ی هر شب!
لبخندهای خسته که با آه می‌زنی
چون تیرهای کام گرفته
بر صورت تکیده‌ی من نقش می‌شود

غم سرد شاعرای عاشقو من می‌دونم
که برای بوسه‌هاشون لب داغی ندارن


-تابستان ۸۱




امید



دست در گردن هم
در مسیر جوبارهای پاییزی
ما گناهان پرپرمان را بر بام شهرمان کاشتیم
تا باز روزی
زیر شعله‌ی هوسناک فروردین
باد هوچیگر
شکوفه‌های بوسه را
بر خیابان‌های تفته‌ی شهرمان ببارد

دست در دست هم
در پارک لاله
ما گردن‌های عطرآلود دلبرانمان را
در جای خالی سروهای شهرمان برافراشتیم
تا نفس داغ و پرعطش اردیبهشت
گوشوار تمنی را
از سرخی لاله‌های شرم‌زده‌ی دخترکان نوعاشق
بیاویزد

سینه به سینه‌ی هم
ما سکوت نگاه‌های خود را
که از لهیب آتش یک روح بی‌طاقت برافروخته بود
بر لبان تشنه‌ی مهربانترین‌هایمان نشاندیم
تا دستهای شعله‌ور خرداد
بر سینه‌های بارورشان
گلهای صورتی کاشان را بشکفاند
تا شامه‌ی آزرده‌ی شهرمان
که از عرق هماغوشی‌های روزمره‌ی بی‌نشاط، آشفته
از عطر روح‌های عاشق و آسوده
پرورده شود

در انتهای بهار
زیر بادبادکهایی که دلمان را
با ریسمانهایی از آرزو
به نسیم خوش باور پیوسته‌اند
ما به آسمان چشم دوخته‌ایم
و گیسوی کاغذی بادبادکهایمان
خاطره‌ی رقص‌های شبانه‌ی ما را
با شعفی کودکانه
می‌لرزاند



- ۱ تیر ۸۷



شبانه



چراغ آسمان خاموش
ابر خاموش
باد خاموش است
و اگر قطره‌ی باران
ناگه از دام شب تار گریزد
نه صدایش به هوا برخیزد

آسمان تاریک، ابر تاریک، باد ساکت بود
نه صدایی به همه شهر
نه فروغی به همه راه؛
ناگهان
برقی از توده‌ی آن ابر نفسگیر جهید
و اندر آن سایه‌ی تاریک که می‌مرد سخن
آسمان ضجه‌ی دردی به دل خاک کشید
واندر آن شهر که فانوس گنه بود
آتش از کوره‌ی چشمان کسان خاست
رود غرید
مرغ توفان
بال بگشود و چو تیری ز کمان
سوی خورشید دمان جست...

چراغ آسمان خاموش
ابر خاموش
باد خاموش است
و اگر قطره‌ی باران
نفرت ظلمت را
از ابر سیه رو به زمین بگریزد
نه صدایش به هوا برخیزد

- ۱۸ خرداد ۷۹



شبانه



هر ستاره‌ی بی‌تاب
دکمه‌ی پیراهنی است
که برهنگی موعود آسمان را انتظار می‌کشد
تا پیکر موزون حقیقت
آرام و پاک و سپید
بر بستر زمین آید

هر ستاره‌ی بی‌تاب
پولک ماهی آرزویی است
در رود پرخروش تو ای کوه سربلند!
- از دست‌های کوچک من پای دامنت
تا عمق روح تو
که پرکشیده در ابرهای آسمان نگاهت -

هر ستاره‌ی بی‌تاب
جریان فرار مهری است
که مرا به سرچشمه می‌رساند
- به خال لب تو ای مهربان ساده‌ی من
بر ماه صورتت
که بسته طاق نصرت یک بوسه -

تاریکی آسمان را
شکر می‌گزارم...

- ۱۰ خرداد ۷۹



شبانه



از عاشقانه سرودن خسته
سر بر بالین که می‌گذارم
جز رنجی که به لذت خواب مبدل شود
توشه‌ای ندارم

«دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم»

از مکرر کردن زمان خموده
به خانه که بر می‌گردم
جز ترسی که به شوق منتهی شود
نانی ندارم

«غمت را می‌خواهم بخورم، غمت را می‌خواهم بخورم»


از گزیدن انسان رمیده
سر سوی قرار که می‌گذارم
جز چشیدن گزی شیرین
اندیشه‌ای ندارم

«می‌خواهم ببوسمت، می‌خواهم ببوسمت، می‌خواهم ببوسمت»




- ۲۶ خرداد ۱۳۸۷


نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.