Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها



استادی



"Anybody can look at a pretty girl and see a pretty girl. An artist can look at a pretty girl and see the old woman she will become. A better artist can look at an old woman and see the pretty girl that she used to be. But a great artist-a master-and that is what Auguste Rodin was-can look at an old woman, portray her exactly as she is...and force the viewer to see the pretty girl she used to be...and more than that, he can make anyone with the sensitivity of an armadillo, or even you, see that this lovely young girl is still alive, not old and ugly at all, but simply prisoned inside her ruined body. He can make you feel the quiet, endless tragedy that there was never a girl born who ever grew older than eighteen in her heart...no matter what the merciless hours have done to her. Look at her, Ben. Growing old doesn't matter to you and me; we were never meant to be admired-but it does to them."

Robert A. Heinlein



زنجیر موهبتی است





کارگران و زحمت کشان جهان به پا خواهند خواست، زیرا چیزی جز زنجیر پاهایشان برای از دست دادن نخواهند داشت.

- مارکس


بنده خدا هیچ تصوری از دنیای پست مدرن نداشته!

افزایش جمعیت و جهانی شدن ارزش ها و اطلاعات و اخبار، اجزای جهان را چنان تکراری و جمعیت های انسانی را مانند گوسفندان پشم چیده، چنان از هویت مستقل محلی لخت کرده است که حتی معنی هویت خمیده شده و انسان ها سعی دارند تفاوت خود را با خرید ابزارآلاتی که تقریباً همه دیگران دارند (iPhone, iPod, ...) به نمایش بگذارند.

مسلماً مارکس کلی تعجب می کرد اگر به او می گفتند که صد و اندی سال بعد، جهانی شدن و آزادی فجیع در حق انتخاب با انسان چنان خواهد کرد که بزرگترین آرزوی او، داشتن زنجیری بر پا جهت معنی دادن و هدف گذاری در زندگی بغایت پوکشان شود.

جهان آزاد مشکلی دارد، که جمعیت های عشایری از دیرباز با آن آشنایند: دشت، دیواری ندارد که بتوان بدان تکیه کرد! وجوه نامتناهی انتخاب در لوازم مصرفی و امکانات تفریح و تجربه، انسان را به سمت نارضایتی ای عمیق سوق داده است.

انسان فرا مدرن به قدری از آزادی های گرانقیمت عصر مدرن دلزده شده است که خود در صدد محدود کردن هر چه بیشتر خود بر آمده است. با هر چه کوچکتر شدن حریم خصوصی و عدم امکان تجربه اصیل (اگر توانستید جایی بروید که حداقل یکی از آشنایانتان نرفته باشد، یا به مسأله ای بر بخورید که جوابش را روی اینترنت پیدا نکنید!) انسان فرامدرن عمیقاً افسرده شده و با وجود نهایت تلاش، دیگر نمی تواند خود را موجودی مخصوص و با ارزش فرض کند. هنر اور-دوز کرده و حتی تصور خیزش هنری در سطح هنر کلاسیک ممکن نیست. هویت انسان عصر جدید، در افسردگی ناشی از عدم احساس هویت است!

تعجبی ندارد که تروریزم و بنیادگرایی مذهبی، با چنین سرعتی رو به گسترش است. در جهانی که انسان خود را در میان جمع، برهنه می یابد، امکان کسب تجربه ای شخصی که با احراز هویت در میان جمع صورت می پذیرد خریداران بسیار دارد.

بحران هویت، بزرگترین بحران تاریخ بشر است. انسان در موقعیتی قرار گرفته است که دیگر نمی تواند حضور خود را در جریان تاریخ تشخیص بدهد. انسان معاصر با آنکه تا این لحظه، ممتازترین نسل تاریخ بشر محسوب می شود، از آنجایی که در جریان کامل اتفاقات جهانی قرار داده می شود، امکان رویاپردازی و پرورش ایده آل را از دست داده است و کاملا می داند که انسان همه جا یک چیز است!

هر چند که جان انسان بیش از هر زمان دیگری در تاریخ ارزش دارد، اما انسان احساس ارزش را از دست داده است.

***

اینجانب بدین وسیله اعلام می دارم که جهت کسب شادی، به یک زنجیر احتیاج مبرم داشته و با تأمین آن، حقیر را رهین منت خود خواهید کرد!



قدم آخر




We all are atheists to most of the gods that humanity has ever believed in. Some of us just go one God further!

- Richard Dawkins




به انتخابات ربط دارد




رهبری بزرگ غالباً ایجاب می‌کند که دودلی کنار گذاشته شود، در مقابل خرد متعارف مقاومت شود و تنها به ندای درونی که می‌گوید چه چیز درست است و چه چیز اشتباه توجه شود. این‌ها جوهره‌ی یک شخصیت مقتدر را تشکیل می‌دهند. معضل اینجاست که رهبری بد هم می‌تواند از همین خصوصیات نشأت گیرد: اراده‌ی پولادین می‌تواند به خودسری تبدیل شود، میل به تحقیر خرد متعارف می تواند به مثابه فقدان عقل سلیم باشد و ندای درونی هم می‌تواند وهم‌آلود شود.

این واقعیت که کسی تحت شرایط شگفت‌آور محق به نظر آید، لزوماً بدین معنا نیست که در موارد بعدی نیز محق خواهد بود. ولی احتمالا بدین معناست که افراد، به لحاظ روانی نمی‌توانند تشخیص دهند که در موارد آتی دچار اشتباه خواهند شد.





نوروز




چون ابــــر به نـوروز رخ لاله بشسـت
برخـيز و به جام بـاده كـن عزم درسـت
كـين سبـزه كه امروز تماشـا گه توسـت
فــردا همه از خاك تو بر خواهد رســت





تکوین اتوریته: خانواده



وقتی که اهل معنویت و ارباب قدرت و سنت از خانواده صحبت می‌کنند، انسان فکر می‌کند که موضوع بحث، موضوع زیبایی است: خانواده، عشق، امنیت، فداکاری و هزار مفهومی که پیشتر، توسط همین کانون گرم، در مغز شنونده سیلی‌کوب شده است و در نتیجه‌ی انس با چنان مفاهیمی، با یادآوری آنها احساس آرامش می‌کند. اما برای کسی که عادت دارد علاوه بر خطوط متن، نیات نهفته در لابلای خطوط را نیز بخواند، به ناگهان زیبایی بحث، به چنان لجنی کشیده می‌شود که بویش غیرقابل تحمل می‌شود!

خانواده از نظر اهل عقیده و بکس معنوی، به مثابه سلول اجتماع است. نه نگرفتید: سلول اجتماع، نه به معنی کوچکترین جزء تشکیل دهنده اجتماع، بلکه به عنوان اولین زندان هر انسان! در خانواده است که کودک را با اطاعت آشنا کرده، برای اولین بار سرش را خم و شخصیتش را خنثی می‌کنند و به او می‌قبولانند که شخصیت مستقل، داشتنی نیست. برای اولین بار، هر انسان در خانواده با مفهوم جزا آشنا شده و تنبیه را - با دلیل و یا بی‌دلیل - می‌پذیرد. در خانواده است که برای اولین بار، یک سازمان اجتماعی می‌تواند ادعا کند که زندگی هر شخص، مدیون راهبر آن سازمان است و در خانواده است که برای اولین بار، احترام بی‌قید و شرط به «عامل» قدرت واجب می‌شود. و در نهایت، خانواده است که انسان را برای پذیرش بی چون و چرای قدرت بی‌امان - قدرتی که از طرف صاحب تصمیم اعمال می‌شود، و در حقیقت اتوریته (Authority) - آماده می‌کند. انسان چگونه می تواند ادعای آزادی کند، در حالی که از بدو تولد، بطور قانونی و با حمایت فعال قدرت، به مالکیت «‍پدر» درمی‌آید؟

اهل قدرت، دلایل کافی برای حمایت از خانواده دارند: چرا که نه؟ مسئولیت خطای آنان بر عهده‌ی خانواده‌ها گذاشته شده، و ثبت و اعمال هویت بر افراد اجتماع آسان‌تر می‌شود. انرژی کوبنده و خطرناک مردان فعال، در خانواده مصرف (بخوانید سرکوب) شده و مسئولیت نگهداری و آموزش مؤثر کودکان از دوش تصمیم‌گیرندگان وبرنامه‌ریزان اجتماع برداشته می‌شود. تنها با شکل‌دادن و حمایت از خانواده است که می‌توان میان کودکان نوباوه تفاوت گذاشته و طبقات اجتماعی‌ای تشکیل داد که بر اساس شایستگی نبوده و تنها بر پایه‌ی ارتباط موروثی با پیشینیان باشند. وقتی گفتم اهل قدرت از خانواده حمایت می‌کنند، نیازی به توضیح بیشتر نبود: خانواده لوله‌ای است که مانند رگ‌ها، قدرت لگام گسیخته را در بدن اجتماع جاری و ساری می‌کند.

خانواده تنها جایی است که می‌توان اتوریته را در آن به گونه‌ای نهادینه کرد که پرسش نیافریند: برای خردسالی که امنیت خود را در آغوش مادر و سایه‌ی پدر می‌یابد، پذیرش و هضم قدرتی که در خانواده اعمال می‌شود، اهمیت تکاملی دارد. هضم قدرت، تا جایی پیش می‌رود، که سازمان‌های ثانوی اجتماعی، قدرت را تا جایی از خانواده به ارث می‌برند، که کم‌کم توانایی آن را پیدا می‌کنند که فرد را به سر نهادن به قوانین ناکارآمد اجتماعی، و پذیرش حضوری نامرئی در آسمان‌ها قانع کنند، تا جایی که فرد، در راه تثبیت موقعیت اجتماعی چنین سازمان‌هایی، از بذل خون و مال دریغ نکند (و در واقع تیشه به ریشه خود بزند!)

احترام به والدین ارزشی است که اجتماعات سنتی نه تنها آن را محترم می‌شمارند، بلکه آن را اجبار می‌کنند. با این وجود، کدام خرد محترمی می‌پذیرد که احترام به والدین می‌باید خودکار و بی‌دلیل باشد؟ هر نوعی از احترام، چه در خانواده و چه در خارج از آن، نمی‌باید خودکار بوده، و باید بر پایه‌ی عملکرد اشخاص باشد. تنها حضور و حمایت قدرت از خانواده است که انسان‌ها را قانع می‌کند که ارزش‌های جاری در خانواده، با ارزش‌های جاری در اجتماع می‌تواند متفاوت بوده و حتی متناقض باشند!

اینجا می‌باید به تصویری اشاره و اعتراض کنم، که تنها مفهومی مانند خانواده می‌تواند بیافریند: تصویر «مادر فداکار»! اشتباه نکنید، من عمیقاً تحت تأثیر عظمت و شکوه مادران و زنان فداکارم و برایشان احترامی ژرف قائلم. با این وجود، فداکاری مفهومی دردناک است، زیرا بدون حضور درد و رنج و محرومیت و قربانی، فداکاری به وجود نمی‌آید. تصور شخصی من این است و بر آن پای می‌فشارم، که مردمان متمدن و عاقل، نمی‌باید از تصاویری که به درد و رنج آمیخته هستند لذت برند، مگر اینکه چنان درد و رنجی، در وضعیتی جنگی یا حفظ موجودیت صورت گرفته باشد و شامل همه اقشار اجتماع شده باشد، نه اینکه گروهی خاص از مردمان، بار رنج را به دوش کشند. من تصویر «مادر مهربان» را، بیش از تصویر «مادر فداکار» ترجیح داده و دوست می‌دارم. اجتماع، با سرکوب شرطی غریزه‌ی زنان، و گذاشتن شرط ازدواج، و پیوستن و سرسپردن به خانواده جهت بچه داشتن، عملاً زنان را به بردگی کشانده و حتی مالکیت فرزندانشان را از آنان سلب کرده است! خانواده با سرکوب زن و آفریدن الگویی از فرمانبری و بردباری، کودکان را برای یوغی که می‌باید در ابتدا داوطلبانه و در نهایت به اجبار و خشونت بر گرده حمل کنند آماده می‌سازد.

خانواده به این معنی که شرحش رفت، می‌باید از میان برود. می‌باید خانواده را دوباره تعریف کرده، و بازسازی کرد. کوچکترین جزء اجتماع خانواده نیست: انسان است! از آنجا که اتوریته از خانواده آغاز می‌شود، نمی‌توان بدون تعریف دوباره‌ی خانواده، به آزادی رسید.

سر وقت و حوصله، مطلب را ادامه خواهم داد...



تبلیغ وبلاگ



یک زمان‌هایی در جوانی، آن اواخر دانشجویی که بالاخره بَکس شروع می‌کنند که همدیگر را مهندس صدا بزنند، شانس‌مان زد و در شرکتی مشاور سیستم شدیم. در آن شکوفایی اواخر خاتمی، که کم‌کم شرکت‌های متوسط خصوصی هم می‌توانستند خواب بازارهای جهانی را ببینند، و در نتیجه سعی می‌کردند خود را از لحاظ دانش مدیریت و بهره‌وری، به سطح سایر تولیدکنندگان جهانی نزدیک کنند، ما رفتیم و یک پروژه‌ی تپل گرفتیم (در واقع، مشاور اصلی پروژه با مدیرعامل سر تملک رئیسه‌ی آزمایشگاه معامله‌شان نشد و چنان متواری شد که تا امروز هم من خبری از او ندارم، و در نتیجه ما شدیم جانشین!) در آن زمان مطابق اصل صفر سیستم در ایران که حاجیتان فرموله کرده بود، ما می‌دانستیم که به طور دیفالت، «سیستم به جاست!» پس برای آنچه که قرار بود با آن روبرو شویم آماده بودیم و در همان ابتدای پروژه، یک فاک-او-میتر (FCK-O-METER) مبسوطی برای شرکت تعریف کردیم که نشان‌دهنده‌ی عمق فاجعه‌ای بود که شرکت با آن دست به گریبان بود و تلاش این حقیر و شیخنا و شریکنا خالقی، این بود که درجه‌ی افتکاک سیستم را با انواع کلک‌ها، پایین کشیده، و سیستم را به سطوح کاری و فکری استاندارد جهانی نزدیک‌تر کنیم! حالا بگذریم که مدیرعامل خانم‌باز در آمد و زن یکی دیگر از اعضای هیأت مدیره فرار کرد و چک‌های چند صد میلیونی آن حاجی محترم را برگشت زد و انداختش زندان، و یکی دیگر از اعضای هیأت مدیره در منزل یکی از خانم‌های شوهردار کارمند بازداشت شد، بیایید فرض کنیم که این حاج و آن شیخ، تازه کار بودند و نادانسته و خام‌دستانه پروژه را زدند زمین! اما در نتیجه‌ی آن شکست و مطالعات سیستمی طی آن دوره، و تجربیات هولناک پس از آن، نویسنده نه تنها اطمینان یافت که اصل صفر سیستم را خوب فرموله کرده بوده است، بلکه نکته‌ای را هم در مورد سیستم‌های انسانی دریافته، و آن اینکه از دلایل شکست اکثر پروژه‌های سیستم و بهره‌وری در ایران (و احتمالاً سایر کشور‌های عقب‌مانده) نوعی از تفکر است که بطور خلاصه عبارت است از این که انسان‌های با کالیبر خَلفی بالا، همیشه از «سیستم» یا «راه حل» به عنوان یک موجودیت هوشمند، انتظار دارند که بجای آن حضرات مطالعه، تفکر و تصمیم‌گیری قاطع کرده، و با سخت‌کوشی‌ای مثال‌زدنی به بهترین نتیجه‌ی ممکن دست یابد، و گزارش موفقیت را حتی‌المقدور به همراه یک لیوان آب انار و یا چند سیر سنجد اعلی، در پایان به حضورشان تقدیم کند. در حقیقت، انتظار دارند که با اجرای پروژه‌های سیستم و بهره‌وری و یا هر «راه حل» دیگری، ضعف ناشی از کیفیت پایین آموزش و ضریب پایین قابلیت اعتماد و توانایی‌های *بسیار پایین* افراد سازمان در برقراری ارتباطات مؤثر با یکدیگر را، توسط روشی که حتی‌المقدور انسان در آن نقشی کمینه و حاشیه‌ای داشته باشد، جبران کنند.

این که چگونه در جهان در حال توسعه، این تصور به وجود آمده است، جای بسی بحث و گفتگو دارد، که این حقیر اصولاً افسرده‌تر از آن است که بخواهد آن مقولات را در ذهن خود بارگذاری کند، هر چند که مایل است که به عنوان دلایلی دم دستی، به ناکارآمدی افراد (نه فقط به علت آموزش، که به علل متنوع بسیار) و بی‌اعتمادی عمیق افراد جامعه به یکدیگر بطور اعم، و بی‌اعتمادی مدیران به زیردستان و کارشناسان بطور اخص اشاره کند. این نوع تفکر، که تصور می‌کند راهی هست که از آن طریق می‌توان به بهترین نتیجه دست یافت، و به آن راه حل، نام «سیستم» می‌دهد و انتظار دارد که آن راه حل، بدون دخالت انسان و بطور خودکار، با درجه‌ی اطمینان بالا، انسان‌های درگیر را، با حداکثر بهره‌وری، به سمت هدف مشخصی راهبری کند، بزرگترین خطری است که که ممکن است در میان یک جامعه بروز کند.

در نتیجه‌ی چنین خطری است که جامعه، از اهمیت آموزش غافل شده، و در نتیجه‌ی نادیده گرفته شدن استعدادهای درخشان افراد، به این نتیجه‌ی مضحک می‌رسد که اصولاً استعداد وجود خارجی نداشته، و هر نوزاد آکبند انسانی، بجز ابعاد قد و دور کمر حضرت خان‌دایی، از لحاظ ذهنی نسخه‌ی مشابه اصل حضرت ابالبشر، و بطور بالقوه، کیلومتر آخر انواع توانایی و استعداد می‌باشد. در حقیقت، با پایین آمدن کیفیت آموزش در جامعه، از آنجا که توانایی همگانی به سطح متوسطی نزدیک می‌شود، ماجرا شبیه به آن دوست پسری می‌شود که در نتیجه‌ی حسادت ناشی از علاقه‌ی دلبر به بازوان ستبر جَکس ولگرد، دلیل می‌آورد که اصولاً انبوه‌سازی بازو، نیازی بجز دنبل سنگین زدن با فرکانس بالا و بطور مستمر ندارد، و او هم در صورتی که مانند «آن بیکارها» فرصت داشت، به سادگی می‌توانست بازوانی گره‌خورده داشته باشد! به بیان دیگر، در نتیجه‌ی عدم وجود محیط مناسب برای بروز و نمایش استعدادهای استثنایی، کم‌کم این تصور همگانی به وجود می‌آید که می‌توان با آموزشی مقدماتی، هر دختر دم بختی را به دانشمندی هسته‌ای تبدیل کرد، به گونه‌ای که با وسایلی ابتدایی، و طی فرصت‌های مرده‌ای که در میان وظایف لایتغیر خانه‌داری و آشپزی پیش می‌آید، بتواند هسته را شکاف داده، و نشانه‌های باری تعالی را از آن میان استخراج نماید؛ در حالی که بکس دانشگاهی می‌دانند که با چنین تصوراتی، تنها می‌توان دانشمندان «هسته‌ای» تربیت کرد.

با مطالعه‌ی وبلاگ برادر مجید - مد ظله العالی - بود که احساس کردم نیاز شدیدی به خاطر نشان کردن نکته‌ای وجود دارد:

خطر اصلی و تاریخی‌ای که ما را تهدید می‌کند، دست کم گرفتن و یا آماده نبودن برآمدگان جامعه در مقابل حماقت توده‌های عام بشری نیست: خطر اصلی، در نادیده گرفتن ارزش آموزش، در عدم تهیه ابزار مورد نیاز برای کشف و پرورش قوای بدنی و روانی، و استریل کردن ذهنی نوباوگان یک جامعه، در مقابل احساساتی مانند خطر، ترس، بدگمانی و خشونت است که موجب می‌شود، فرصت کافی برای سوءاستفاده‌ی اقلیت‌های سازماندهی شده‌ی بدنهاد، از توده‌های ناآگاه به وجود آید. وقتی که کودکان را به گونه‌ای بار آوریم که تصور کنند، هر عقیده‌ای، به صرف عقیده بودن، یا پیروان زیاد داشتن، مستوجب احترام و رعایت است، و به بهانه‌ی تربیت، نیکی خود-تعریف‌مان را چنان در ذهنشان سیلی‌کوب کنیم که به حق حذف عقیده معتقد شوند، نباید تعجب کنیم که چگونه پیادگان آش‌خور مقدونی و یا سواران ماست‌خور مغولی و یا سایر جَکس کاف‌کشی که لذت روزمره‌ی امروزین خود را مدیون تأثیر تاریخی‌شان هستیم، بر آن جمعیت صلح‌طلب گوسپندی چیره شده‌اند. وقتی فکر کنیم که در روزگاری زندگی می‌کنیم که مادران ایرانی، موی پسرکان خردسال را های‌لایت می‌کنند و گریه‌ی مستمر و برنامه‌ریزی شده‌ی هفتگی، جهت تخلیه‌ی استرس کارهای دفتری اداری، به مردان این کشور توصیه می‌شود و پسران مادرپرورد، اولین حقوق زندگیشان را - جهت فخرفروشی - به نواختن شیپور پای منقل اختصاص می‌دهند، و همچنان بزرگترین مشکل و برترین افتخار فردی و اجتماعی دخترکان‌مان، ازدواج و پا گذاشتن بر بهشت است، تازه متوجه می‌شویم - و احساس هم‌دردی هم می‌کنیم - که چرا برادر مجید و سایر روشن‌اندیشان‌مان، هر چند بطور ناخودآگاه، اما با جدیت، به دنبال راه حل‌هایی برای هدایت و نیک‌بختی انسان می‌گردند که در آن، نقش انسان به حداقل ممکن رسیده باشد، تا مبادا همانطور که از آنها انتظار می‌رود، زیست-محیط روانی و مادی خود را کود بدهند!

خطر آنگونه که برادر مجید فکر می‌کند، تنها در دست‌کم گرفته شدن، و یا چیرگی حماقت بشری بر جامعه نیست. خطر، این است که - خودآگاه و یا ناخودآگاه - فرض کنیم که انسان بطور عام، ذاتاً بدنهاد و احمق است و برای در دست گرفتن سرنوشت خود نالایق بوده، و نیاز به هدایتی خارجی دارد؛ چنین تفکری است که نهایتاً، با بی‌اعتمادی و بدبینی عمیقی که نسبت به انسان ایجاد می‌کند، به دنبال راهی می‌گردد که بتواند با ایجاد ساز-و-کارهایی که انسان در آن نقش هرچه کمرنگ‌تری دارد، خوشبختی نهایی و نیک‌نهادی انسان را «تضمین» کند.

حیف و صد حیف! چنین راه حلی وجود ندارد و جامعه می‌باید با آموزش مستمر تک‌تک افراد خویش، لحظه به لحظه از خود در مقابل عوامل ناپایدارکننده درونی و بیرونی حفاظت کرده و خود را در مقابل محرک‌های محوکننده‌ی خارجی، آماده و منعطف نگاه دارد. بدبینی به انسان به عنوان شکل‌دهنده‌ی نهایی جامعه، به تندروی‌ای منجر می‌شود، که برادر مجید، در میان مردمی آنچنانی، زندگی کرده و با آنها آشنایی کافی دارد. به عنوان راه‌حلی مشکل‌تر و البته درست‌تر، می‌باید با ناامیدی مبارزه کرده، و انسان‌ها و مفهوم انسانیت را توسعه داده و حفاظت کرد. متأسفانه می‌باید به عرض برسانم راه حل اتوماتیکی برای این کار وجود ندارد؛ لااقل راه حلی که بتوانیم انسان را در آن شرکت ندهیم!

به بیان دیگر: بدجوری گیریم مجید جون، بدجور...



... هنوز را ...



هنوز هم که هنوز است، هر بار که می‌بینم کسی سالروز آغاز وبلاگ، ازدواج، تولد و هر چیز مشابه را در وبلاگش می‌نویسد و مستقیم یا غیرمستقیم نیازمند اشاره به تکرار است، و از «آن» انتظار آفرینش معنی‌ای را می‌کشد، طوری که گویی در تکرارِ صِرف، حکمتی چنان ارزشمند نهفته که نیازمند اشاره است، یک «آه» می‌کشم، و هنوز که هنوز است، علت شادی مردم را از باز رسیدن به یک نقطه‌ی فرضی در زمان، و اهمیت زیادی را که برای آن قایل هستند درک نمی‌کنم. یعنی حقیقتاً زندگی می‌تواند تا این حد ورشکسته شود که «تصور» باز رسیدن لحظه‌ای، بتواند همان لذت را بازآفرینی کند؛ و یا ملال با انسان چنان کند، که جلفی لذتی چلانده و وامانده، باز طعم شیرینی داشته باشد؟

عقیده به اهمیت تکرار، و آغاز را برای هر چیزی بدیهی فرض کردن و حریصانه در انتظار پایان و نتیجه بودن، و در آن میان، از جریان داشتن زمان در عجب بودن و این تصور که فاصله‌ی بین آغاز و پایان، تکرار مقدسی در جهت هدفی مشخص و از پیش معین است و هرگز هیچ «آنی» ارزش آغاز و پایان یک فرآیند را ندارد، می‌ترسانَدم. شاید از پیری می‌ترسم، شاید هم از ورشکستگی روحی و ناتوانی در آفریدن لذات تازه؛ من از تصور و معنی بخشیدن به چیزهایی که وجود ندارند می‌ترسم. از آن گونه انسان‌ها هم همین‌طور!

پی‌نوشت: کنجکاوان گرامی! نه تولدم است و نه سالروزی چیزی در زندگیم!
پی‌نوشت ۲: بهانه برای شادی و شادخواری، با آنچه اینجا نوشتم فرق دارد و رسم بسیار پسندیده‌ای هم هست!



عشق‌زدایی از انگیزه



عشق، آن احساس باشکوه انسان‌سوز؛ آیا چنین چیزی هست؟ آیا آن گونه که تبلیغش می‌کنند، پرورش دهنده‌ی انسان است؟ آیا حقیقتاً لایق آن احترامی است که بابت حضور خود از ما طلب‌کار است؟ آیا حقیقتاً عشق، آن گونه که می گویند، سزاوار آن است که بصورت انگیزه‌ای والا برای زندگی انسان معرفی شود؟ آیا این حس مبهم، که بهترین محیط پرورشش در میان زبان‌های پرایهام شرقی بوده است، حقیقتاً می‌تواند آنگونه مایه‌ی حیات باشد که در نبودش، شاعران گریبان دریده، از مرگ - آن یگانه خصم شکست‌ناپذیر انسان - دعوت کنند تا زودتر رشته‌ی حیاتشان را از هم بگسلد؟

اگر که خرابه‌ای باشد و یا قصری، می‌خواهیم و می‌باید که این خانه را بکوبیم؛ چرا که ما فرزندان عصر بتن مسلح، از تجمل ارتباط آنی و دسترسی به مصالح نامتناهی برخورداریم. اگر از مصالحش چیزی قابل ماند، شاید باز چیزی درخور انسان - انسان مدرن، انسان توانا - بسازیم. شاید!

×××

عشق از ابتدا جزئی از مجموعه‌ی اخلاقیات و احساسات انسانی نبود. اگر متون شاخص باستانی را - چون ایلیاد هومر، گیل‌گمش، ... - کاویده باشید، در آنها اثری از آنچه معنی عشق بدهد نخواهید یافت. آنچه باستانیان از زن و مرد، می‌شناختند، کشش بود. این کشش که در فرهنگ‌های متفاوت، اشکال متفاوتی می‌گرفت، جز حقیقت انسان چیزی نبود: ندای غریزه! برای انسان مابعد عصر مذهب، که دچار کوفتگی غرایز و اختگی احساس است، و تصور می‌کند که کشش صرف، انسانی نیست و موجب افول انسانیت و سقوط در ورطه‌ی حیوانیت می‌شود، سخت می‌توان توضیح داد که انسان پیش-مذهبی، چگونه خود را آنگونه که بوده می‌پذیرفته است. انسان مذهبی با پذیرش آرمان‌هایی چون پایان تاریخ، عدالت فرا-انسانی، روح مستقل از جسم و پایداری آن در مقابل مرگ، رنج به عنوان تطهیر کننده، کیفر بی‌طرفانه و غیره، عملاً بخش مهمی از انسانیت خود را به رویا و روایت واگذاشته است.

اجتماعات متمدن اولیه به دلیل ساختارهای ناگزیر اریستوکرات خود، انسان‌ها را طبقه‌بندی می‌کرده‌اند. در نتیجه‌ی این طبقه‌بندی، دسترسی مردان به زنان طبقه‌ی بالاتر ممکن نبوده است. می‌باید توجه داشت که این دسترسی، تعیین کننده‌ی جدی کیفیت سلامت فرد، سلامت زناشویی، دسترسی به ثروت اجتماع و غیره بوده است. از آنجا که می‌دانیم انسان پیش-تاریخی (تا نئاندرتالش را که با مدرک تاریخی می‌دانیم) زن‌سالار بوده است، انتقال زنان خاندان، همچون نشانه‌ی تصمیم خاندان به پیوندهای اقتصادی، اجتماعی با خاندانی دیگر می‌بوده است. این انتقال زن، نه تنها در میان اجتماعات کوچک، که در سطوح سیاسی و بین‌المللی نیز نقش تعیین‌کننده داشته است. فراموش نکنید که ایزدان اصلی پیش از زرتشتیت، آناهید و میثرا، هر دو نمادی از زنانگی و زایش بوده‌اند. پیشگویان دلفی یونان، زن بودند و ....

باید توجه کرد که تبادل زنان در اجتماعات اولیه، نمادی از خواست اجتماعی بوده است؛ بدین معنی که نمی‌شده طبقه‌ی حاکم بدون رضایت عام طبقات مختلف اجتماع، دست به اقدامات مبتکرانه‌ی سیاسی بزند! در نتیجه‌ی ابداع عشق شد که ملل ضعیف‌تر توانستند صلح را به قیمت مناسب از ملل پیروزمند، «تزویج» کنند!

می‌باید دانست که آن گونه که از رساله‌ی ضیافت افلاطون برمی‌آید، عشق در انتهای دوره‌ی پریکلس، پدیده‌ای آن قدر جدید و فاقد بنیه تئوریک بوده که سزاوار توجه فلاسفه‌ی پیشرو گردد، بخصوص با نتیجه‌ی جالب انتهایی‌اش که صد البته دور از ذهن خواننده‌ی آشنا به فرهنگ یونانی انتهای آن عصر نیست: عشق، در مجلسی در میان نمایندگانی از نمادهای شور و منطق و خرد و شعر، از جنبه‌های خودخواهانه، زیباشناسانه و کشش صرف مورد بحث قرار می‌گیرد تا در انتها، سقراطی که افلاطون خلق کرده است، عشق را تبدیل به یک مجاز کند، که علاقمندی اصلی افلاطون و مایه‌ی اصلی فلسفه‌ی اوست! (و می‌باید توجه داشت که در آنجا منظور از عشق، کشش میان زن و مرد نیست؛ عشق میان مردان است: و عشقی از نوع شمس و مولانا، نه آنگونه که در لطیفه‌های ایرانی، از قزوین حکایت می‌شود!)

با این مقدمات شاید تا حدودی به خاستگاه‌های عشق نزدیک شده باشیم: خاستگاه عشق، ضعف مردان بود و محدودیت زنان.

عشق آمد، تا هر مردی بتواند ادعای هر زنی را بکند. تا پیش از تئوریزه شدن عشق، ضعفاء نمی‌توانستند زنانی با پوست سالم، رشدیافته با تغذیه‌ی کافی، تحصیل کرده و بدون بیماری‌های مقاربتی داشته باشند. یا بازرگانان نمی‌توانستند زنان جنگجویان را تزویج کنند. از اینجاست که می‌توان به ماهیت پایه‌ای سوسیالیستی عشق پی برد. عشق به معنی متمدن آن، پس از دموکراسی‌های یونانی ایجاد شده است و جز در میان حکومت‌های خودکامه و اجتماعات شدیداً محدود سامی محل رشد نیافته است.

راه‌اندازی عشق به عنوان یک مفهوم، در نهایت کمک کرد تا بهانه‌ای برای عدم پایبندی به قوانین سرسختانه‌ی زناشویی‌های ملل سختگیر برای حفظ نژاد یا حفظ قدرت طبقه‌ی حاکم ایجاد شود. اکنون دیگر می‌شد سرداری رومی، با وجود داشتن همسری رومی، همسری مصری نیز اختیار کند و با استفاده از بهانه‌ی عشق، عمل خود را توجیه کند (ماجراهای پمپیوس، کایزر و آنتونیوس با کلئوپاترا)

از عشق به عنوان بهانه و یا دلیلی برای روابط خارج از ازدواج و یا روابط نوجوانان نابالغ استفاده شده است. همچنین با ایجاد ابهام در نقش ش.هوا.نی و جسمانی عشق، و با تبلیغ وسیع عشق به عنوان تنها دلیل رابطه سالم میان جن.سی، عملا جلوی بشر را برای ابراز تمایل جن.سی - در جوامع بسته‌ای که امکان ابراز مستقیم وجود ندارد - باز گذاشته‌اند. از طرف دیگر، عشق تنها توجیه ممکن برای برپا نگاه داشتن روابط ناقص، ناکارا یا بیمار، و تنها سرابی است که می‌تواند روابط ممنوع بی تماس جن.سی را، - به بهای طوفان محرک‌های شدیدتر و شدیدتر - سر پا نگاه دارد.

عشق از میان ضعف و سرخوردگی برخاست و تا امروز هم ماهیت متناقض و افسرده خود را حفظ کرده است. در آن التماس و تمنی‌ها، دروغ‌های عاشقانه، رقابت‌ها و پستی‌های رقبای عشقی، می‌توان تصویر طمع مردمان دون‌پایه‌ای را دید که می‌خواهند در رویاهای خود، «شیرین» شاهزاده‌ی ارمنستان، نصیب «فرهاد»ی از میان خودشان باشد، تا شاهنشاه ظالم! (و توجه کنید که در این میان میل و انتخاب شیرین نقش پررنگی ندارد!) عشق در میان طبقات دون پایه، بیشتر فانتزی پاک‌نمایی از هم‌خوابگی است تا نیاز به زیبایی و هارمونی. درست به دلیل همان دروغ‌ها و اغراق‌هاست که همانطور که گفتیم، بهترین محیط پرورش عشق، در میان زبان‌های پر ایهام و ادبیات گزافه‌گو و دروغ‌باف شرق میانه بوده است.

باید بپذیریم که عشق، اخلاق جوانمردانه و بزرگمنشانه را تشویق و ترویج نمی‌کند. عشق در فرهنگ‌های مختلف به جنگ تشبیه شده و هر عملی در آن جایز شمرده شده است. قول‌های دروغ و غیرممکن، اغراق‌های مضحک و ناجوانمردی در جهت «وصال»، همگی از استراتژی‌های عشقی مورد قبول هستند. کدامین انسان والایی می‌تواند به کسی که دوست دارد، قول فنا و فدا بدهد، و سپس جان را دریغ کند؟ تنها طبقاتی از اجتماع که اساساً فاقد اعتبار و بزرگمنشی و توان لازم برای عمل به قول خویش هستند، می‌توانند اینگونه بی‌شرمانه دروغ بافته و وعده‌هایی بدهند که اساساً از ابتدا می‌دانند که هرگز نه می‌خواهند و نه می‌توانند به آنها عمل کنند. در حالی که اعتبار مردمان توانمند، در وفای به عهد و توانایی چیرگی بر تاریخ و سرگذشت شخصی خویش است و پس از قول دادن، از آنجا که توانایی کافی برای نیل به مقصود را دارند، از آنان انتظار می‌رود که به قولشان عمل کنند! بدین ترتیب، از آنجا که والاترینان، قولی را که نتوانند بدان عمل کرد نمی‌دهند، در قافله‌ی هرزه‌ای که از میان توده‌های ناتوان برخاسته است، اینان از «عقب‌افتادگان»اند! و صد البته دیگر جنگی هم میان بد و نیک و میان طبقات پاک و پلید اجتماع، بدان مفهوم کلاسیک‌اش در میان نیست که مردی بتواند خود را فدای زنی کند! مگر اینکه منظور جنگ‌های راهزنان تجاری جدید باشد، که همه به تجربه می‌دانیم زنان هر چند پهلوانان اقتصاد را دوست می‌دارند، اما یاد شهدای اقتصاد (همان ورشکستگان فدا شده) را گرامی نمی‌دارند! عشق می‌باید که انگیزه‌ای برای اعتلای زندگی باشد، و سخن گفتن از مرگ و فنا و فدا در آن، نه تنها تناقض، که دو رویی و بی‌مایگی و کم فرهنگی است.

بزرگترین نشان اخلاق منحط و ضعیفی که عشق از آن برخاسته است، تواضع بی‌شرمانه‌ای است که در ادبیات عاشقانه جریان دارد. تواضع حسی اصیل نیست و برای بروز، نیاز به اجتماع دارد. انسانی که بر خویشتن خویش پابرجاست، نیازی به تواضع ندارد. تواضع حسی دروغین است، مانند پس اندازی برای روزهای ناتوانی: هیچ انسانی «برای خود و بخاطر خود» تواضع نمی‌کند، مگر اینکه در میان جمعیتی باشد؛ در چنان حالتی هم، انسان متواضع، معمولاً بابت تواضع خود انتظار تحسین دارد! تواضع رفتاری سیاسی است. بروز پدیده‌ی تواضع در عشق، و آمیختگی سیاست با مهمترین احساسی که می‌خواهد نمایانگر والامنشی و خلوص فرد باشد، خود نشان از انحطاط مفهوم عشق دارد.

از بزرگترین مبلغان تئوریک عشق، عرفاء و اهل عرفان بوده‌اند. عرفان از میان تناقض شدید دین در ادعای رستگاری همه، و عدم اعتماد به «همه» بیرون آمد (برای مثال، هر چند در بعضی ادیان ادعای رستگاری همه می‌شود، اما در نهایت عده‌ای می‌باید «از میان بروند» تا پایان تاریخ فرا برسد!) این تناقض عظیم در ادعای رستگاری و عدم اعتماد به انسان در وصول به آن، باعث شد که میدان برای عرفان به عنوان توجیه‌گر و داروی بی‌حسی برای تحمل فشار متناقض دین باز شود. عرفان با تبلیغ و توسعه‌ی مفهومی عشق به عنوان بالشی ضربه‌گیر و درخواست از همگان در عشق‌ورزی بی‌دلیل به همه کس و همه چیز، در عمل آن اصالت عشق را که از اخلاق مردمان سزاوار برخاسته بود، از میان برد.

برای قضاوت در سودمندی هر چیزی، می‌باید به نتیجه‌ی آن نیز نگریست. نتیجه‌ی عشق چیست؟ آن وصالی که از آن سخن می‌رود چیست؟ جز مغلطه‌ای شیرین از عشقبازی و زیستن در بند دیگری، چه کسی تعریفی از وصال ارائه داده است؟ آیا وصال، جز آن چیزی است که ما امروزه ازدواج می‌نامیم، و خود اعتقاد داریم که پایان عشق است؟ نباید فراموش کرد که عشق، از اخلاق مردمان ناتوان برخاسته است و به همین دلیل و به عادت همان مردمان، از آنجا که خود به خود انگیزه‌ای در پیشرفت ندارد، همواره نیازمند محرکی قویتر برای زنده ماندن است. وصال، آنگونه که میان جماعات محدود شده و دست بسته، به همخوابگی گفته می‌شود، آخرین محرک عشق است؛ «و آنگاه مرگ فرا می‌رسد». وصال، و اعتقاد به پایان در هر چیزی، اعتقاد مردمانی است که مرگ خود را، پایان جهان فرض می‌کنند و از این محمل، انتظار دارند که پایان هر گونه فرآیندی که در زندگیشان جریان دارد، پیش از آن لحظه‌ی پایان نهایی فرا برسد! انسان کم‌مایه، تصور می‌کند که نتیجه و بهترین قسمت هر چیز، در پایان آن است و در راه رسیدن به آن پایان، اصرار و پشتکار به خرج می‌دهد! از ریشه‌ی منحط «اعتقاد به پایان» روزی بیشتر خواهیم گفت.

عشق اگر به عنوان یک نقطه در زندگی و یا نقطه اوج یک رابطه در دوره‌ی زمانی خاص مورد نظر باشد قابل قبول است، در غیر این صورت مانع رشد یک رابطه می‌شود تا آنجا که می‌تواند جلوی ایجاد یک رابطه‌ی پایدار را به علت عدم وجود زایندگی انگیزشی بگیرد.
عشق تنها در میان مردمانی پایدار و تناور می‌ماند، که آن را انگیزه‌ای برای ادامه‌ی حیات خویش نمی‌بینند: تنها یکی از طعم‌هایی است که در روی میز چیده اند، و می‌باید پذیرفت که همگان به تمامی چاشنی‌ها برای لذت بردن از زندگی نیاز ندارند. چاشنی را هرگز نمی‌باید با غذایی که نیرو می‌بخشد اشتباه گرفت. انگیزه‌ی زندگی نیازی به عشق ندارد.

×××

می‌بایدش فرا کشید و از نو ساخت. عشق را می‌باید از پستی رهانید و آزادش کرد. عشق را می‌باید از مجالس خواستگاری و «بله‌برون» بیرون کشید، از اقتصاد رهایی‌اش داد، از «وصال» و حتی امید به «وصال» نهی‌اش کرد، باید به انسان و انگیزش انسانی نزدیکترش کرد، و باید آن را با «تن» آمیخت و در نهایت، می‌بایدش به خدمت زندگی گرفت، نه اینکه زندگی را در خدمت عشق در آورد.

از «آن» قصر عشقی که در آغاز گفتیم، برای ما چیزی نماند که با آن، کلبه‌ای هم بنیاد توان کرد. اما ما نسل بتن مسلح، که خویشتن را سزاوار سقف‌های بلند می‌بینیم، می‌توانیم و می‌باید که باز بنایی بنیان کنیم، که برای ورود از ما نخواهد که رو به زمین خم شویم؛ بلکه بتوانیم سر را بالا بگیریم و از آنچه ساخته‌ایم، مبهوت بمانیم.



خطر باور به تکرار




مادام که «گذشته»، چیزی لایقِ تقلید به شمار آید - چیزی که بتواند تقلید شود و دوباره ممکن گردد - تا آن هنگام، «گذشته» در معرض تحریف شدن است و امکان دارد که دوباره بر حسب معیارهای جدیدی تفسیر شود و به مرز افسانه نزدیک‌تر گردد. بدین ترتیب، هرگاه که جهان‌بینیِ مبتنی بر عظمتِ «گذشته»، بر سایر انحاء نگریستن به «گذشته» تفوق یابد (یعنی بر نحله‌های یادوارگی یا انتقادی)، خودِ «گذشته» آسیب می‌بیند.





فلسفه‌ در شبکه



بی‌توجه به اینکه زندگی روزانه به عنوان یک انسان، چقدر سختی در کار می‌آورد، زندگی به عنوان یک انسان هوشمند در ایران، چالشی روزانه را نیز در پی دارد: چنین انسانی، هر صبح که از خواب برمی‌خیزد، می‌باید به این پرسش پاسخ دهد که در این دیوانه‌بازار، دقیقاً چه غلطی می‌کند؟ این پرسش، بر خلاف ظاهر ساده‌اش، پاسخی آنچنان قانع‌کننده ندارد تا بر پایه‌ی آن، آرامشی درازمدت دست دهد؛ در نتیجه، این پرسش و پاسخ درونی، روزانه و به تواتر تکرار می‌شود و از آنجا که جانهای بیدار، تاب تکرار مکرر را نمی‌آورند، آرام آرام، بی‌خبر و بی‌هشدار، به محکمه‌ای درونی تبدیل می‌شود که در آن، اراده‌ی هشیار، می‌باید پاسخگوی خواسته‌های روان ناهشیار و سرخورده‌ی فرد باشد. روان ناراضی، پرفشار و بی‌تاب، خواستار پاسخ است، و از این محمل، هر ذهن روشنی، روی به خطابه‌ی دفاع می‌آورد تا از فشار جانکاه درون، بکاهد؛ و اگر انسان امروزین ایرانی را نمونه بگیریم، فشار بیشتر از آن است که درونی و پنهان بماند. مدت‌هاست که هر گوشه‌ی وبلاگستان را که ورق بزنید، هر نوشته‌ای را بخوانید که از بیانی پَروار و فکری استوار و ذهنی پایدار برخاسته باشد، اعلامیه‌ای شخصی بر علیه حماقت، و اعلام تبری از نمایشی است که در صحنه جریان دارد.

اینکه چنین چالشی بطور روزانه و بطور همگانی جریان دارد، از آنجا معلوم می‌شود، که هدف هر صاحب فکری، به سرعت از صِرف نوشتن، به بیشتر خوانده‌شدن و افزایش نفوذ بیان تغییر می‌کند تا در نهایت، پاسخی نهایی در جهت اتهام درون یافته شود. نویسنده، نه تنها به خوانده‌شدن و فهم نوشته‌اش نیاز دارد، بلکه کم‌کم می‌خواهد بیشتر و بیشتر خوانده شود. تمامی وبلاگ‌های اصحاب اندیشه، توسط خدمات آمارگیرهای اینترنتی کنترل و به دقت پیگیری می‌شوند. ظاهراً آن نتیجه که در بالا بی‌برهانی بیان کردیم، که پاسخی آنچنان قانع‌کننده برای پرسش بالا موجود نیست که درونی آشفته را سامان بخشد، چندان هم دور از حقیقت نیست. نیازی همگانی بر پراکندن سخن وجود دارد، و با افسوس باید گفت که این نیاز هم، چندان قابل فروکاهیدن نیست!

حقیقت این است که جامعه‌ی ایرانی، خواندن نمی‌داند و یا نمی‌خواهد! به همین سادگی! ضریب نفوذ کلام، از تیراژ روزنامه‌ها و کتاب‌ها پیداست! گاهی که کتابی ارزشمند را می‌خوانیم، با نگاه کردن به تیراژ کتاب، که جدیداً به ۱۲۰۰ و ۲۰۰۰ جلد کاهش یافته، احساس اشرافیتی دلپذیر به ما دست می‌دهد: اگر فرض کنیم که در هر زمان دلخواه، بخش قابل توجهی از این کتاب‌ها بر پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها باقی می‌مانند، با خواندن چنین کتابهایی ما در تجربه‌ای سهیم می‌شویم که کمتر از ۱۰۰۰ نفر دیگر در تمامی کشور در آن سهیمند! احتمالاً تیراژ کتاب‌ها در دوره‌ی استنساخ دستی، بیش از تیراژ امروزین کتاب‌ها بوده است! از نظر من، نقطه‌ی اوج سانسور اندیشه، آنجایی است که کتابهایی به چاپ برسند، که کسی آنها را نخواند؛ و ظاهراً ما از این نقطه‌ی اوج، چندان دور نیستیم!

نوشته‌های وبلاگ‌های پر خواننده را که نگاه می‌کنم، آن «تک جمله‌ای»های مشهور، «یک جمله و هزار نظر»ها، «تک‌گویی‌های اذهان پریشان» و آن «دشنام‌نامه‌های سیاسی» را، و پس از آن، نوشته‌های حقیقی و افکار تازه را، تازه می‌فهمم که در این خانه، کسی نیست! میدانگاهی که ما در آن حرف می‌زنیم، خالی از جمعیت است.

تقصیر شاید از خواننده نیست. آن گونه که در آغاز نوشتم، کسی فکری را نمی‌پرورد و یا بر دردی مرهمی نمی‌یابد. نوشتار روشنفکری ایرانی، خطابه‌ای درونی برای رفع اتهام از خودِ خویشتن است. اگر این خطابه‌ها - هر قدر عالمانه و روشن‌بین که می‌خواهند باشند - مخاطبی نمی‌یابند عجب نیست: اینجا هر کس برای خود می‌نویسد...

این روزها، روزهای اوج سخن نیست در این گوشه‌ی جهان. اما چه بهتر از این؟ آنگاه که سخن کاستی پذیرد، اندیشه ریشه بگیرد! «من آن کسی را که چیزی برتر از خود بیافریند دوست می‌دارم.» شاید وقت آن گذشته باشد که فلسفه بافتن، به تنهایی ممکن باشد. شاید این امروزهایی که مکرر می‌کنیم، روزهایی است که ما، در میان این وزش بی‌امان بیت‌ها و بایت‌ها، نَم نَمک فلسفه‌ی جدید اجتماعمان را می‌بافیم. روزهای اندیشه و سخن باز خواهند گشت: انسان به زیبایی محتاج است، و به هوای تازه هم! و در نهایت، ما نیز جز آن نمی‌خواهیم که زندگی را ژرف‌تر و تیزتر دریابیم، اگر چه به بهای درد و رنج باشد...



مبادا که گفته باشی...




چنین می‌گویند: «نیکان ماییم و عادلان ما و انسان خیرخواه ما و بس.» آنان در میان ما همچون سرزنش جاندار، همچون هشداری به ما می‌گردند - گویی که سلامت و درستی و نیرومندی و غرور و حس قدرت به خودی خود گناهانی است که می‌باید روزی از برای آنها تاوانی داد و چه تلخ تاوانی! دلشان چه غنج می‌زند برای تاوان ستاندن و چه تشنه‌ی دژخیم بودندند. و در میانشان چه فراوانند انتقام‌جویان در چهره‌ی قاضی که واژه‌ی «عدالت» را همواره چون تُفی زهراگین در دهان دارند و با لبان فشرده آماده‌ی تف کردنند بر آنانی که ناخرسند نمی‌نمایند و شادمانه به راه خود می‌روند. و در میانشان کم نیستند آن نوع خودبینان دل بر هم زن و نگون‌بختان دروغزنی که دوست دارند همچون «روان‌های زیبا» نمایان شوند و شهوت‌پرستی باژگونه‌شان را در جامه‌ی شعر و لباس‌های گرم و نرم دیگر بپوشانند و نامش را پاکی دل بگذارند و به بازار آورند. و این یعنی خواست بیماران برای نشان دادن گونه‌ای فرادستی نسبت به تن‌درستان، و غریزه‌ی کژروِشان برای یافتن راه فرمان‌روایی خودکامانه بر آنان! هان کجاست که این خواست قدرت ناتوان‌ترینان را نمی‌توان دید؟




دَدِ بیمار




در هر روزگاری، خواسته‌اند بشر را بهبود بخشند. اخلاق، پیش از هر چیز، نام همین کار است. اما در زیر همین یک کلمه، چه همه گرایش‌های گوناگون که نهفته نیست. هم «رام کردن» دَدِ بشری را«بهبود بخشیدن» نامیده‌اند، و هم «پرورش نوع خاص»ی از بشر را. این عناوین جانورشناسی، بیانگر واقعیت‌هایی هستند - واقعیت‌هایی که نمونه‌ی سنخ «بهبودبخش»، یعنی حاج آقای سر کوچه، به راستی چیزی از آن نمی‌داند - و نمی‌خواهد هم بداند. رام کردن جانور را «بهبود بخشیدن» آن نامیدن، در گوش ما بیشتر به شوخی می‌ماند. کسی که بداند در جانورخان چه می‌گذرد، هرگز گمان نمی‌کند که در آنجا دَد را بهبود می‌بخشند، بلکه می‌داند که او را ناتوان می‌کنند، بی آزار می‌کنند، با عاطفه‌های افسردگی‌آور ترس، با درد، با زخم زدن، با گرسنگی، او را به دَدِ بیمار بدل می‌کنند. در مورد بشر رام شده‌ای که حاج آقا او را بهبود بخشیده است نیز جز این نیست. تلاش در جهت بهبود انسان به این شکل، او را به شکلک یک انسان بدل ساخته است؛ یک «دُژزاد»: او را به آدم گناهکار بدل کرده‌اند؛ او را در قفس کرده‌اند و در چنبره‌ی مفهوم‌های دینی هولناک سراپا به کُند و زنجیر کشیده‌اند و ... اکنون آنجا افتاده است، بیمار و درمانده و بیزار از خویش؛ آکنده از نفرت از رانه‌های حیاتی و غرایز؛ آکنده از بدبینی نسبت به هر چه که توانی داشته باشد و شادمانی‌ای؛ کوتاه سخن: به یک «دیندار»...

برای از پا در انداختن دَد در این نبرد، تنها راه، ناتوان کردن اوست و بیمار کردنش. مرد کنترلچی این نکته را خوب می‌فهمید: حاجی سر کوچه بشر را ویران کرد و کم‌توان کرد - اما بر آن بود که او را «بهبود» بخشیده است...

- از مجموعه‌ی بیانات گهربار حاجی ما




روز داوری



عارف دنیا را دشنام می‌دهد و سوسیالیست جامعه را؛ این هر دو مسبب ناتوانی ذاتی خویش در خوشبختی را، در بیرون خویش می‌جویند؛ و هر دو، در آن غریزه‌ی تبهگن انتقام که در پی شکست انسان خوارمایه روی می‌دهد، با هم یکسانند. نیاز به انتقام، که نیاز به لذت است، گریبان هر چیزی را می‌تواند بگیرد: «روز داوری» خود چیزی جز چشیدن مزه خوش و آرامبخش انتقام نیست. انقلابی که کارگر سوسیالیست به دنبال آن است، تنها کمی اندیشیده‌تر است و بس.



درد نوشتن



وبلاگ‌نویسی یکی از مخاطرات زندگی من است. تا به حال سه بار با عناوین مختلف وبلاگ ساخته‌ام و مدتی نوشته‌ام و خواننده پیدا کرده‌ام و دست آخر، طی شبی افسردگی، همه نوشته‌ها را پاک کرده‌ام. نوشتن برایم سخت و وقت‌گیر است. همیشه وسواس کلمه، طاقتم را طاق می‌کند. برای من فقط سوژه مهم نیست و اصولاً کم می‌شود سوژه‌ای را پیدا کرد که قبلاً در مورد آن صحبت نشده باشد. من به فرم نوشتار همان قدر اهمیت می‌دهم، که به موضوع آن؛ و وقتی محدودیت‌های فرمی و موضوعی خلق نوشته بیشتر می‌شوند، تازه مشکلات اصلی رو می‌نمایند.

اولین مشکل در نوشتن برای من، عوام‌زده شدن نوشته‌هاست. البته این مشکلی شخصی نیست، کاملاً عمومی است. ابزار انتقال افکار و تجارب، مشکلی اساسی دارد و آن، عقب‌ماندگی کلمه نسبت به فکر و لزوم عمومی شدن تجربه است. اصولاً ما نمی‌توانیم به درستی در مورد افکار جدید بنویسیم، چون برای مفاهیم جدید، کلمه نداریم. کلمه وسیله‌ی بیان مفاهیمی است که کاملاً آنها را تجربه کرده و آزموده‌ایم. علاوه بر این، یک تجربه یا فکر و مفهوم، نه تنها می‌باید در قالب کلمه‌ و یا ترکیبی ریخته شود، بلکه می‌باید عمومی هم بشود تا بتوان آن را با کلمه انتقال داد. حتی اگر کلمه‌ای برای بیان مفهومی وجود داشته باشد، تا زمانی که مخاطب بطور بالقوه یا بالفعل از آن تجربه بهره‌مند نشده و یا آماده درک آن مفهوم نباشد، نمی‌توان با توضیح، معنای آن کلمه را منتقل کرد. در نتیجه، نوشتن، خواهی نخواهی کاری عوام‌زده است و نویسنده با نگارش اولین کلمه، عوام‌زدگی خود را جار می‌زند. نیازی به گفتن نیست که من از عوام‌زدگی متنفرم و به همین دلیل هر چه بیشتر می‌نویسم، از نوشته‌هایم بیشتر زده می‌شوم و تحمل آنها، و قبول این حقیقت که من آنها را نوشته‌ام، سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود.

مشکل ثانوی در نوشتن، سختی انتخاب مخاطب است. اینکه نوشته کوتاه باشد یا بلند، طنز باشد یا جدی، چقدر پیچیده باشد، چقدر در لفافه پیچیده شود، تا کجای ذهن خواننده ساختارشکنی کند و غیره، مشکلی نیست که به سادگی قابل حل باشد؛ و مخاطب عام و خاص، تقریباً در همه‌ی این موارد با هم اختلاف نظر و سلیقه دارند. مخاطب عام از شکستن ساختارهای ذهنش می‌ترسد، از بهم ریخته‌شدن ذهنش و تغییر ارزش‌های حاکم بر تفکرش وحشت دارد. مخاطب خاص سلیقه‌ای کاملاً دیگرگون دارد. من هرچند خودخواهانه می‌نویسم، اما تنها برای خودم نمی‌نویسم. نوشتن من، به این علت است که به قول دوستی، هر چند داناتر از من کم نیست، اما نادان‌تر از من چه بسیار؛ صد البته حتی بدون در نظر گرفتن تضاد و تضارب آرا هم می‌باید تا حد امکان، افکار را منتشر کرد تا مخاطب، طیف وسیعی از آنچه را که بشر بدان اندیشیده، در سبد انتخاب داشته باشد. همه‌ی ما می‌نویسیم، تا نه تنها خوانده شویم، بلکه زیاد خوانده شویم. سختی کار آنجا بیشتر می‌شود که برای جذب بزرگترین مجموعه‌ی ‌‌کلاس مخاطبان، می‌باید چند لایه نوشت و این کار، نه همیشه ممکن است، و نه در همه‌ی موضوعات؛ و من هم به عنوان نویسنده، محدودیت‌های مختلفی در گستره‌ی دید و فرصت و ساختار و قالب‌های ذهنی دارم که امر را برایم در موارد فراوانی ناممکن می‌کند. بعلاوه، چند لایه‌نویسی و استفاده‌ی فراوان از نمادها و ایهام‌های مینوتوری، خطر خطای ادراک و انتقال اشتباه و یا مخدوش افکار را پیش می‌آورد که هر چند عده‌ای به خاطر هاله‌ی رمزآلودی بر گردشان فراهم می‌آورد دوستش دارند، من چون به انگیزه‌ی جفت‌یابی نمی‌نویسم، از آن گریزانم. نوشتن برای من کافی نیست، می‌خواهم درست ادراک شوم و بازخورد دریافت کنم.

مسأله‌ی دیگر، غلطیدن در ورطه رمانتیسیزم، و تباه‌شدن تدریجی اعتبار نویسنده در نتیجه‌ی ابتلای به این بلاست. مهمترین افکاری که در زندگیم به آنها اندیشیده‌ام و در مورد آنها مطالعه کرده‌ام، افکاری نبوده‌اند که مخاطب عام داشته، و یا در چارچوب سیاسی و یا اجتماعی روز، قابل گنجیدن بوده باشند. طبیعی است که من در مورد چیزی بهتر و عمیق‌تر می‌نویسم، که از آن بیشتر می‌دانم. حال از یک طرف بیان مستقیم آنها مخاطره‌آمیز است، و از طرف دیگر، عدم بیان آنها، نه تنها مرا به عنوان نویسنده وامدار مخاطب می‌کند، بلکه به دلیل تضاد درونی خواست من در بیان آنها و باور من به عدم وجود امکان بیان آنها، کم کم به رمانتیسیزم منجر شده و روحم را تباه می‌کند. (لطفاً توجه کنید که منظور من از رمانتیسیزم، معنی فلسفی آن است، نه معنی ادبی و شایع در افواه)

نوشتن مانند زایش زندگی، امری طبیعی نیست. من فکر می‌کنم که نوشته‌ای که قابل تأمل و یا کمینه قابل تحمل باشد، می‌باید راوی آن چیزی باشد که هرگز بیان نشده و یا سرانگشت انسان‌های فراوانی بدان سوده نشده باشد؛ کاری که از زادن کودک، دردناک‌تر و خطرناک‌تر است. بیان تجربه‌ای که مشترک نباشد، با کلمه ممکن نیست؛ تنها با انگیزش افکار و احساساتی که ممکن است منجر به خیزش افکار متشابه شوند، آن هم برای روان‌های مستعد، می‌توان بیان ناشده و یا بیان ناشدنی را، بیان کرد. و آنگاه، کیست که بیان ناشدنی را، بیان کند؟ کیست که کلمه‌ای جدید و مفهومی بکر، در این فاحشه‌خانه‌ای که زبانش می‌نامیم، وارد کند؟ کیست که طاقت پذیرش درد مسئولیت نوشته، و خطر بد و یا اشتباه درک شدن را بپذیرد؟

آیا وسوسه‌ی نگارش، به تنهایی می‌تواند انگیزه‌ی وبلاگ‌نویسی باشد؟

نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.