Man is free at the moment he wishes to be
‏نمایش پست‌ها با برچسب جاده خاکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جاده خاکی. نمایش همه پست‌ها



باگ مذهبی



یکی تعریف می‌کرد در یکی از مدارس مذهبی تهران معلم داشته در نمازخانه صحبت می‌کرده و یکی از بچه‌های دبستانی از معلمش پرسیده مگر وقتی شیطان به آدم سجده نکرد، خدا از بهشت بیرونش نکرد؟ معلم تأیید کرده. شاگرد گفته پس چطور توانسته دوباره وارد بهشت بشود و آدم و حوا را گول بزند تا سیب را بخورند؟ معلم بنده خدا که روی آخوندی نداشته سرش را انداخته پایین و فقط سکوت کرده!

واقعا هم جای سوال دارد!



استادی



"Anybody can look at a pretty girl and see a pretty girl. An artist can look at a pretty girl and see the old woman she will become. A better artist can look at an old woman and see the pretty girl that she used to be. But a great artist-a master-and that is what Auguste Rodin was-can look at an old woman, portray her exactly as she is...and force the viewer to see the pretty girl she used to be...and more than that, he can make anyone with the sensitivity of an armadillo, or even you, see that this lovely young girl is still alive, not old and ugly at all, but simply prisoned inside her ruined body. He can make you feel the quiet, endless tragedy that there was never a girl born who ever grew older than eighteen in her heart...no matter what the merciless hours have done to her. Look at her, Ben. Growing old doesn't matter to you and me; we were never meant to be admired-but it does to them."

Robert A. Heinlein



هرگز نمی کنم سر خود را به زیر، خوار



- مانا نیستانی


نه سجادیم و نه زینب: نه افسوس می خوریم و نه گریه می کنیم؛ و نه هرگز ایران چون شب صحرای کربلا، بی ستاره ماند. مگر از ابتدا نمی دانستیم که بهای آزادی، این چهار لیتر خونی است که از این خاک به عاریت داریم؟ این راه صد ساله، از سرهای کوفته و لبهای دوخته و مجالس به توپ بسته و عربده و خرافه گذشته تا بر دلهای ما پل بسته. در آن پنج آوای صفت «ایرانی»، سرو آزادگی ملتی سرکشیده است که تسلیم تلخی شکست و جبر تاریخ نمی شود.

من و تو دوریم برادر. نه هرگز زخمی بر تنمان از این قیام به یادگار خواهد نشست، و نه قطره ای از آن خونها که بر خیابانهای میهن خشک می شود، از رگ ما سرچشمه خواهد گرفت. افسوس که راهمان از فریاد قیام نگذشت و کارمان به خلوت کتابخانه های غریب افتاد؛ اما آسمانی را که ستم به سیاهی کشید، می باید که روزی باز به حضور آفتابی درخشان آراست. ما رویای فردای ایران را می باید بیندیشیم. این است سونوشت ما...

پی نوشت: نه خوابم می برد، نه از این دورها کار مفیدی از دستم بر می آید. گفتم مویه نمی کنیم، عجب کار سختی از آب درآمد؛ لعنت...



آنچه گفتیم...






مونولوگ برگی که تاب می خورد



غمت سيگارها را دود کرد و تلخي قهوه را به کامم ماساند. اين آخرين پاييز چه برفي نشست زود هنگام، بر موهايم که ديرزماني است، شخم نوازشت نفشانده ميانشان، بذر محبتي.

برگ‌هاي سبک‌سر که چنان مايه خوشيمان بودند، هر يک سکوتي بيش-گريسته را با چشماني سرخ، در دل زمين جاي مي‌دهند. با خود فکر مي‌کنم که چه ريشه‌اي خواهند کرد، نهال‌هاي اين پاييز در خاطرات ما. در آن خاک که هزاران بوسه پيوندي را نمي‌گيراند، شاخه‌هاي شکسته را همان به که در آغوش تاريک ريشه‌ها نهان، سبقت اميدوارانه‌ي بنفشه‌ها را به سوي نور تشويق کنند.

***

پاييز خاکسترم خواهد کرد با اين نسيم ابله‌اش که مي‌انديشد که اين خاطرات مشتعل، از وزشش خاموش مي‌شوند. فکر کردم که از اشک انگور، آبي بر اين شعله فشانم؛ سرش گرم شد و رخش تافته، دست در گردن مستي انداخت و فواره شراره را در کومه‌ي خاطرات برانگيخت.

سوداي رفتنم نبود، ناي ماندن نداشتم. مي‌بايد کوچ کرد از سرزميني که عاقد بر عاشق حکم مي‌راند.

***

شنيدم اين برگهاي جشنِ رنگ که اين سان شکوهمندانه بر جهان چشم مي‌بندند، با باد چنين نجوا مي‌کردند: تاب تو بي تابمان کرد که از شاخه بريديم؛ باشد که در آغوشت تردستانه بگردانيمان!

این شاخه درد ماست
بگسل از شاخه که ما
اوراق مطلاي همين پاييزيم...



Every single time




Let me tell you this: if you meet a loner, no matter what they tell you, it’s not because they enjoy solitude. It’s because they have tried to blend into the world before, and people continue to disappoint them.




ماچو کباب



بر همگان روشن است که امر کباب، امری خطیر است که تنها توسط مردان و آن هم پس از سالها ممارست و کسب تجربه زیر نظر اساتید امر قابل اجراست. از آنجا که طی سال‌های اخیر، نسوان به علت حضور گسترده در دانشگاه، به این نتیجه‌ی قبیحه رسیده‌اند که در این امر سری نهفته نیست، و هر کسی نیز ممکن است که بتواند سهمی در مراسم کباب جوجه و چنجه بر عهده داشته باشد، این حقیر بر آن شد که با ارائه آخرین متدولوژی کباب، دین خود را به جامعه‌ی مردانه ادا نموده، و همچنین فاصله‌ی تکنولوژیک رجال را با نسوان، در این زمینه حفظ کند. تا که قبول افتد و چه در نظر آید.



// ***********************************************************

// License: GPL v.2 or v.3 (Script Kiddo)
//
// Use of this software is prohibited for women by law,
// in all and every single corner of the universe.
// No woman is allowed to participate in any form or any way,
// in this sacred activity, except if she's single and hot.
// ***********************************************************

Program machoKabaab;

Uses
Sikh, //Shish, Baabzan, Whatever you call it
Meat, //Can be Joojz, Barre, Goosaale, ...
Manghal, //Try not to use it for purposes other than Kabaab
Zoghal, //-e khoob, but notice above
machoMen, //Of utmost importance
Aragh, //Preferably Doggy Spirit Manual, at least 300g per man
Estekan, //Container for the aforementioned item
KSher, //Don't hesitate to use this ingredient excessively
Namak //Salt
;

procedure SayKSher;
begin
HaveASipOfAragh;
ForgetMorality; // Morality is for wusses
TellADegradingJoke; // Be macho, don't be afraid!
end;

procedure IgniteManghal;
begin
UseZoghal; // Always joke about refighe khoob, ...
InviteOthersToDoIt; // Play a sucker

if TheyShowedAnyWeakness then
begin
// You've got the sucker, so:
Say('Agha joon zoghal rooshan kardan raa daare, ' +
'bezaa yaadet bedam!'); //You are so happy
DoItYourselfExactlyLikeTheFailedMan; //Now you have fire
//your own way
end;
end;

procedure RotateSikhs;
begin
// To Make sure you do not forget it, repeat this
// statement in your head:
// *** Kabaab pokhte nagardad magar be gardidan ***

for each Sikh in SikhCollection do
Rotate180Degrees; // Use mitti common style
end;

procedure BadBezan;
begin
// Please pay attention: This procedure uses a highly
// advanced technique to Make sure Kabaab doesn't burn

while not Bored do
begin
TurnFanLeft;
SayKSher;
TurnFanRight;
SayKSher;
end;
end;

procedure BekeshBeSikh(AType: TKabaabType);
begin
case AType of
ktBark: DoItSlowly;
ktJoojz: BragAboutYourSelf;
ktKoobide: KeepYourNoseOutOfIt;
//Don't hesitate to tell others that you make
// the best koobide in this corner of the universe
ktGowje: TellAJoke; // The worst jokes ever
end;
end;

begin
// Init the procedure
AskWomenForMeat; //They have already processed meat with
//Piaz, Zafaroon, and Namak
if PoorWomenHaveForgottenSalt then
//You got lucky! Nag, nag, nag!
raise Exception.Create('Gofte boodam ke gooshto' +
'nabas daad daste zan...');

// Start the procedure
SayKSher;
HaveAnEstekOfAragh; // Essential!

BekeshBeSikh(ktBark);

SayKSher;
IgniteManghal;

SetSikhsOnManghal; // It's bound to be an argument;
// Every man has his own style
// but your's is the best!

while not KabaabIsReady do
begin
BadBezan; // All men around will mention the critical role
// of Fanning on the quality of Kabaab
SayKSher;
RotateSikhs;

BottomsUp; // Arrrrrrrghhhhhhh! Bah bah ajab kooftie!

GiveASikhToEachMan; // Bardar mammad agha, bi kabaab ke nemishe

if KabaabIsAlmostReady then
begin
BekeshBeSikh(ktGowje);
SetSikhsOnManghal;
end;
end;

// All is ready, go give women the half burned Kabaab
// Don't forget to mention that you are the best
// You also are KHARAB, and are walking ZigZags
end.




موش ها و پرنده ها



فرمود «حاج آقا دلگرم؛ ماشالله ماشالله کم نمی خوابی‌ها!»
عرض کردم که این حقیر، شب‌ها اگر پای نماز و ادعیه نباشم، حکماً تا صبح مشغول خدمت به خلق خدا و نتیجتاً در حال عبادتم. و مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند: «برنامه‌نویس سحرخیر نداریم، این مادر مرده شب نخوابیده»؟
پوزخندی به لب، با لحن پدرانه‌ای فرمود: «صد آفرین! اما فراموش نکنید که همانطور که شما امریکایی ها می‌گویید، پرنده‌ی اولی کرم را قاپ می‌زند و سر بقیه بی کلاه می‌ماند»

بنده‌ی خدا فکر می‌کند که با این «اشعار» انگیزشی، با یک تیر دو نشان زده: هم بابت استفاده از کلمات انگلیسی سر به سرم گذاشته، و هم درس دیسیپلین داده. بال ندارد و خودش را با پرنده‌ها مقایسه می‌کند!

عرض کردم: «شما هم فراموش نکنید که پنیر را، موش دومی می‌برد!»

ده ثانیه طول کشید تا فهمید!



تغییر زاویه‌ی دید، یا وقتی بابا کوچک بود



قدیم که عکس‌های دوره‌ی نوباوگی را نگاه می‌کردم (و نه فقط عکس‌های جوجگی خودم را)، قاب نگاه من را بچه‌های عکس می‌ساختند. اتفاق اخیر این است که به تازگی، پدران و مادرها را نگاه می کنم و دست خودم نیست وقتی با خودم می‌گویم «پسر این‌ها چقدر بچه‌اند! چطور در این سن بچه‌دار شدند؟»

در عکس‌های تولد پنج و شش سالگی ملت، ناخودآگاه بجای حالت چهره‌ی بچه، مدل سبیل بابای ماجرا را نگاه می‌کنم و در دلم هوس سبیل چپی می‌کنم! مادرک جوان عکس را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم این‌ها چطور در این سن بچه بزرگ کردند؟ من امروز، از آن روز آن‌ها سنم بیشتر است و حقیقتش را بخواهید، خودم را هم زن دیگری جمع و جور می‌کند؛ حال فرض کنید که بخواهم یک دماغ روان را سفارش داده و پس از دریافت، تربیت کنم! بگذریم از این که حداکثر تا ۱۰ سال دیگر، اکثریت بکس مزدوج هم‌دوره هم، چند تایی از این عکس‌های تولدی (مادر و پدری، پشت میز و کیک، با یچه‌های نیم وجبی که مادرک کوچکتره را نگه داشته تا انگشت در کیک نکند!) خواهند داشت.

ما دقیقاً از چه سنی با پدران و مادران عکس‌ها، سمپات می‌شویم و کودکان را از قاب خارج می کنیم؟ نمی‌دانم فقط منم، یا دیگران هم در این تغییر زاویه نگاه، عمیقترین اضطراب ممکن را حس می‌کنند؟ حقیقتاً چه واقعه‌ای در زندگی لازم است تا انسان از رضایتی سرشار شود، که سخاوت لازم برای صرف وقت عمده برای انسان دیگری را به دست آورد؟

می‌گویند حجت الاسلام نصرالدین در کوچه بچه‌ها را با چوب دنبال می‌کرد. پرسیدند «حاجی چته؟» گفت «مگر نمی‌دانید؟ این پدر سوخته‌ها که آمده‌اند، یعنی که ما باید برویم!»

گورخماخ، گورخماخ، گورخماخ! من از عکس‌های بچگی، یعنی آن‌هایی که پدران و مادران جوان سی سال پیش در آنها حضور دارند، می گورخم! اگر خیلی وقت است که آلبوم عکس نوباوگی را نگاه نکرده‌اید، پیشنهاد جالبی برایتان دارم...!



Afters.e.x




Science is like s.e.x: sometimes something useful comes out, but that is not the reason we are doing it.

- Richard Feynman




محدودیت منابع




Sometimes it's a good idea to remind men that God gave them a pe.nis and a brain, and only enough blood to run just one at a time!

- Robin Williams




تبلیغ وبلاگ




... ما (فکر می کنیم که) ثروتمندیم چون بیشترین فسیل دایناسورها در زیر خاک کشور ماست. مکانیزم های فعال در اقتصاد ما به کسانی پاداش میدهند که به فسیل دایناسورها نزدیکترند. (من از اینکه اکثر سیاستمداران ما رانت خورند تعجب نمی کنم تعجب من از آن است که عده ای از این سیاستمداران هنوز هم سالمند.) اقتصاد کره جنوبی اقتصادی است وابسته به ارتباط با مراکز علمی، تکنولوژی و اقتصادی و مالی جهان که خود کره یکی از قطبهای آن است. اقتصاد ایران منزوی است، اقتصادی است مبتنی بر شعار مضر خودکفایی. کره ای ها علم اقتصاد را میفهمند. دولت ما اما دولتی است که با افتخار علم اقتصاد را منکر است. رییس جمهورش منکر علم اقتصاد است چون علم اقتصاد را نمی فهمد و به دنبال کلید حل مشکلات اقتصادی خود در جای دیگر است...
مشکل فقط دولت نیست. دید کلی مردم ما درباره جهان پیرامون خود قسمت عمده ای از این مشکل است. احمدی نژاد زاییده این دید است. دیدی که تصور می کند که ما منابع سرشار زیرزمینی داریم و مشکل فقط در توزیع این ثروت است ... وقت آن است که ما به عنوان یک ملت از خود بپرسیم که اگر ما به انرژی هسته ای دست پیدا کنیم چه می شویم؟ اگر ماهواره ای به فضا بفرستیم شبیه کدام کشور می شویم؟ ترس من از آن است که در پس ذهن ما الگویی از ایران آینده وجود دارد که شبیه شوروی گذشته (در ابعادی کوچکتر) است شبیه کره شمالی است نه کره جنوبی، نه ژاپن و نه امریکا...


آن عبارتی که قرمز رنگ کرده‌ام، از آن جملات شاهکاری است که جهان‌بینی اقتصادی ایرانیان را با سادگی و شفافیت تام تصویر کرده است. تا اینجا که خوانده‌ام (یعنی همه‌اش را!)، نوشته‌ها و دغدغه‌های حجت قندی از مصادیق روشنفکری به حساب می‌آیند. خواندن وبلاگش را از دست ندهید. حتی پیشنهاد می‌کنم ته وبلاگش را در بیاورید!



رؤیت ماه




میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است!




بی‌جنبگی



«نفهمیدن»، درک فرایند «نفهمیدن»، پذیرفتن و سر فرود آوردن در مقابل «نفهمیدن»، کاری است که هر کسی از پسش بر نمی‌آید. هر قدر که بخواهی کول باشی، وقتی در مقابل پدیده‌ای قرار می‌گیری که ریشه‌های عقلت را به سخره می‌گیرد، و از این طریق حضورت را در صحنه‌ی ماجرا نفی می‌کند، مغزت جریان زیاد می‌کشد و فیوز می‌پرانی. این جهان «برگزیده‌گرا» طوری بارمان آورد که فکر کردیم فهمیدن است که می‌باید یاد بگیریم چگونه با آن برخورد کنیم؛ فراموش کردیم که حجم «نفهمیدن» در جهان، هزاران بار بیشتر از فرآیند عجیب و غریبی است که ظاهراً توانایی پیش‌بینی و (در صورت خطا،) توجیه اتفاقات را دارد.

همیشه فکر می‌کردم که شخصیتی ساخته‌ام که می‌تواند تعادل ذهنی خودش را در مقابل پیش‌بینی نشده‌ترین و محرک‌ترین اتفاقات حفظ کند. «ندانستم که این دریا، چه موج خون‌فشان دارد»! می‌دانستم که روزی ممکن است برسد که کسی را نفهمم. می‌دانستم که پذیرفتن نفهمیدن، شجاعت می‌خواهد. فقط ندانسته بودم که نفهمیدن، «جنبه» هم لازم دارد که امروزه روز، اثبات شده است که حقیر، اساساً فاقد آن بوده‌ام!

×××

نسبت تفکر به انسان، بهتر از نسبت لجن به گلشن نیست. کدام انسان وحشی و آزادی (و کاملی!)، آنگاه که روحش را، هنوز با وردنه‌ی مسئولیت در برابر گذشتگان و آیندگان و پایندگان خرد نکرده بودند، می‌فلسفید؟ این عادت بیمار تفکر، بی آن کوفتگی عظیم غرایز، بی آن نفی مطلق لذت، پیش نمی‌آمد. ما روزی به تفکر افتادیم، که به شکرخوری افتاده بودیم. تفکر، هدفی والا برای بهتر شدن و رشد نبود: می‌باید آن تنهایی و تلخی حاصل از اجبار - آن اجبار کوبنده‌ی تشکیل تمدن که اعضایش را به سربه‌زیری وادار می‌کند - توجیه می‌شد. اینکه تفکر با همان روشی توسعه داده شده باشد که «یک قل دو قل»، یک طور نچسبی، احساس رضایتم را از مهمترین تواناییم به گند می‌کشد.

×××

«آی به قربون خم زلف سیاهت»! «جمع مستان غزل‌خوان» هم که نباشیم، به هر حال «جز این هنر نداریم، که هر چه می‌توانیم، غم از دلها براندازیم»! «موشیگی» را گوش کن، حالش را ببر، شاید زلف سیاهت را یک تابی هم دادیم! همین یک امشب را بی‌خیال تفکر! فاک ایت، بحول‌ا... تعالی!


(موسیقی را این انسان گذاشته بود، از طریق این یکی انسان؛ هر دو شادکام باشند)



آرزو



حالا از چه کسی چه چیزی کم می‌شد اگر ما می‌رفتیم در پیاده‌رو، دور یک میز چوبی پدر و مادر دار لهستانی می‌نشستیم، یک قهوه‌ی خوبی کوفت می‌کردیم، یک اهل ذوقی هم ویولون می‌زد کاسبی خوبی می‌کرد برای خودش؟ چه می‌شد یک هنری می‌زدیم به رگ، زنده و تازه؟ بیرون که می‌روم، قشنگ حس می‌کنم در قلب دنیای الیور توییستم!

چه می‌شد مثل این داستان‌ها یا سریال‌های آب دوغ خیاری، ما هم یک شبی می‌خوابیدیم، طی یک رویای صادقه، بر می‌گشتیم صد، صد و پنجاه سالی قبل‌تر، خدمت بَکس مورد علاقه‌مان، یک چند سالی فلسفاً می‌پاشیدیم به هم، یک حال مبسوطی می‌کردیم؟ دیگر بیدار هم نمی‌شدیم، نمی‌شدیم، خیالیمان نبود!

همنشین خوب حکم کیمیا پیدا کرده، آن چند تای معدودی را هم که داریم، زیاد مصرف نمی‌کنیم مبادا مستهلک بشوند داغ افکار ظریفشان به دلمان بماند. کمبود خلاقیت و افکار جدید، به مرز خطرناکی رسیده! انسان آزاد دیگر پیدا نمی‌شود. با مغز خورده‌ایم به دیوار تمدن؛ دیواری که ما را به آن ورش راه نمی‌دهند...




دارک لرد



صبح که از خواب بیدار شدیم، حسی عظیم بر ما مستولی شده بود؛ همچین بگویی نگویی در مایه‌های حسی که روزهای استیک‌خوران به ما دست می‌دهد!

پا شدیم رفتیم دفترمان یک کاری به رگ بزنیم، که... برق رفت! خوشحال شدیم، گفتیم می‌رویم دانشگاه، کار اداریمان را انجام می‌دهیم. سر خیابان دانشگاه که پیاده شدیم، تصمیم گرفتیم سر راه یک کار بانکی کوچک هم در این بانکهای مرکز شهری خلوت انجام بدهیم، که دیدیم آن داخل‌ها ظلمات است و دم در یکی تسبیح می‌گرداند و زیر لب می‌گوید «السلام و علیک ایتها ام و اخت...» بعله! خلاصه نتوانستیم!
رفتیم وارد دانشگاه شدیم، هنوز به ساختمان آموزش نرسیده، یکی از کارگران خدماتی چنان سلام بلندی خدمت خواهر مادر یکی از خدماتی‌های ارشد کشوری عرض کرد که فوراً فهمیدیم برق به لقا ا... رفته است! دیگر ورود نکردیم و همانطور مستقیم ادامه دادیم و از این یکی در خارج شدیم. گفتیم سری به بازار کامپیوتر بزنیم، که هنوز پا به درون نگذاشته، بانگ «السلام، السلام...» به هوا خاست!

گورخیدیم! پاقدم شنیده‌اید؟ آره خلاصه یک خوبش را ما داریم! جهت آزمایش و حصول اطمینان، یک توک پا رفتیم جمهوری جهت قیمت کردن دوربین، که هنوز از فروشنده‌ی سومی «هاو ماچ ایز ایت» را نپرسیده، برق مفکوک شد!

دیگر معطلش نکردیم، پریدیم داخل تاکسی دربست، الفرار! منزل که رسیدیم، دیدیم همه چیز سر جایش است، شکری کردیم و بعد از سال‌ها، خواب بعد از ظهری زدیم به بدن.

عصر که شد، طبق قرار قبلی، با بکس‌مان رفتیم خرید البسه. همه چیز عادی بود، کمی صبر کردیم و وقتی خیالمان راحت شد که برق نخواهد رفت، گفتیم سر سلامتیمان، برویم یک ویتامینه بزنیم به بدن، میزان باکتری خونمان تنظیم بشود. ویتامینه که تمام شد، ده قدم برنداشته، برق رفت جهت قرائت فاتحه سر قبر حاج آقا ادیسون!

خلاصه از خرید هم جواب نگرفتیم، دیگر هم به سرنوشتمان راضی شده بودیم. گفتیم لااقل برویم شامی بزنیم، جهت حفظ بنیه! رسیدیم، میزمان را دادند، رفتیم دستمان را بشوییم که باز رفت! آقا شما به روح اعتقاد دارید؟ ما که ایمان آوردیم و استفاده ابزاری هم کردیم! دیگر شاکی شدیم. به سبک موسی عرض کردیم بار الهی! ما را بی‌خیال شو که طاقت نداریم! کمی انتظار کشیدیم، جوابی باز نیامد! البته ما به حساب شرم حضور جبرئیل و وضع نامناسب خودمان گذاشتیم.

شام فجیعاً رومانتیکاً صرف شد. بازگشتیم. برق منزل که برای بار دوم، رفته بود، به میمنت ورودمان آمد!

دعایمان مستجاب شده بود. خفتیم.

پی‌نوشت: دوستانی شاکی شده‌اند که چرا نوشته‌های انتقادی من، گاهاً پیام یا پایان اخلاقی ندارند. تقصیر من نیست؛ زندگی همین است! گاهی سراپا منتظر می‌مانیم که به ما درسی بدهد، لامصب ما را و انتظارمان را به هیچ کجایش حساب نمی‌کند و ادامه می‌دهد!




افسوس




توله گربه‌ی کوچولویم، همه‌ی حس خوشحالی سه ماه اخیرم، همه‌ی امیدم به زیبایی زندگی و زایش و از سرگیری طبیعت خسته، موجود بازیگوشی که شکار را با یورش به انگشت‌های من آغاز کرد، جلوی چشمم و در میان دست‌های ناتوانم، از چیزی شبیه آنفولانزا خفه شد و مرد. همه‌ی سه روز اخیر را برایم میو میو کرد و کمک خواست و من جدی نگرفتم. همه‌ی امشب را که بیدار بودم و در ۵ متریش کار می‌کردم درست مثل یک انسان ناله کرد و نفس نفس زد. دیوارها صدایش را آنقدر خفه نکردند که بی‌تفاوتی من.

همه‌ی امید یک بچه گربه‌ی بازیگوش، آقای بلند ترسناک بود؛ و آقای بلند ترسناک نفهمید که توله‌ی نمکدانش به او چقدر نیاز دارد. آقای ترسناک نفهمید که توله‌اش که از او می‌ترسید، چقدر به کمک نیاز دارد که اینگونه داوطلبانه و نیازمندانه می‌آید و خود را به پاهایش می‌مالد و از ته دل میو میو می‌کند، آنقدر که صدایش بند بیاید و به خرخر بیفتد.

معمولاً بیماری، علت ضعف نیست؛ معلول آن است. بیماری نتیجه‌ی تبهگنی اساسی یک بخش یا تمام وجود است. این توله ضعیف بود. هر سه خواهر و برادرش ظرف سه روز اول مرده بودند. از همان اول هم چشمش عفونت کرد و به زور دارو خوبش کردم. شادیم از وجود پرهیجان و شیرینش، از یادم برد که حیات موجودی به آن کوچکی، چقدر شکننده می‌تواند باشد. ایراد شادی است این، که علت خود را از یادمان می‌برد. این تنها از دست شدن توله گربه نیست که اینگونه افسرده‌ام کرده؛ یک جایی آن توها، مرگ زشت، باز با هیبت بی‌همآورد خود، با بی‌جنبگی یادم آورده که چقدر نزدیک و شوم است.

مادرش آن بیرون صدایش می‌کند و ناله سر داده، هر چند گریه نمی‌داند. من هم اینجا قلم را آنقدر که می‌سزید گریاندم.

حالا من می‌مانم و این ناامیدی لعنتی، که باز یقه‌ام کرده...



ماچیسمو



باید استراحت کرد. باید این حس تن‌آسانی را مثل سیگارهای هندوراسی، با ولع و حرص پک زد و دودش را فرو داد پایین. خسته شدیم از این کشاکش روزگار. عطر باید زد به خود از این گند اجتماع. امیدمان فرسود و پشتمان خمید از این بار هستی ویران‌گر. این قوم سوختندمان و پیرمان کردند. جوانیمان تباه شد و فرصتهایمان سوخت. دیگر باید نشست. باید نشست و نگریست و غم‌ها را گریست و راحت جهان را اختیار کرد. تاریک شده زمانه از بدی انسان. دیگر روزنه‌ای نیست؛ نوری نیست. باید حذر کرد از این گردنه‌ی ناامن و شب تاریک. باید فرار کرد. به هر جا؛ به درون؛ به عرفان؛ به خرافه؛ حتی شاید به آغوش گرم ابو تل...

×××

خیالتان برندارد! حتی به یک کلمه‌اش اعتقاد ندارم! آن جملات بالا را نوشتم برای آنها که چند قطره خون و دو شب سردرد و سه کلمه‌ی درشت و چهار بار سرخوردن و پنج کلمه انتقاد و یک بار شکست، کامشان را تلخ می‌کند و سقفشان را فرو می‌ریزد. نوشتم برای آنهایی که روان فرسوده‌شان، به محرک‌های قویتری نیاز دارد تا لذت را تجربه کند. نوشتم برای پیرمردهای بیست ساله؛ برای آن ارواحی که می‌خواهند با کلمات زیبا، به ضعف پل بزنند. آنهایی که بجای خشمگین شدن، سرخورده می‌شوند. آنهایی که زندگی عرصه‌ی تاختشان نیست، جلادشان است.

برای ما اما، شرکت در این تجربه‌ی عظیم انسانیت، نیاز به دلیل و انگیزه ندارد. ما آن جوانان بی‌راحتیم که ستون‌های جهان را می‌لرزانیم و دامن می‌گیریم تا ستاره جمع کنیم. جهان برای ما همیشه بهار است و جز از ساتگین، نمی‌نوشیم. عشق ما با گلی شکفته می‌شود؛ زیبایی ما از برق جواهر نیست، لبخند ماست که خورشید طالع است. روح ما خود به خود سرشار است، گدایی چیزی را نمی‌کند که به دست‌مایه‌ی آن لبریز شود. داس مرگ، از گردنکشی نمی‌ترساندمان. ما آن رُستگان دِیمیم که در انتظار کشاورز و رهاننده، سر به زیر نیفکنده‌ایم. اگر بسوزانندمان، ققنوسیم و اگر بچینندمان، شاه دانه‌ایم و اگر بگیرندمان، گرگیم: از خاکستر سر بر می‌داریم و در باد دانه می‌افشانیم و در بند، سر فرو نمی‌آوریم. نور در چشمان ماست، وسعت جهان در اذهان ماست، گرمی در آغوشهای ماست. ماییم معنی زیبایی!

ما شکست خوردگان امید نیستیم. ما لاف ارواحی را می‌زنیم که هر چند نابود می‌شوند، اما هرگز شکست نمی‌پذیرند. ارواحی عربده‌کش، که حتی وقتی نمی‌نوازند، باز از آنها صدای نویز اسپیکرهای خدا واتی، به گوش می‌رسد. «امید» ناممان نیست تا در افیون بیاویزیم و بسراییم: کاوه‌ای پیدا نخواهد شد «امید»...

کاوه
ماییم.



نظر شیخ ما



حاجی ما معتقد است که «قدرت احمق می‌کند» و ما هم با حاجیمان توافق نظر کلی داریم.

این حقیر عمیقاً متحیر است که اجداد ما عجب قدرت و دفتر دستکی برای خودشان به هم زده بوده‌اند که با وجود زوال، عواقب آن تا امروز هم با این شدت برای ما ادامه یافته است!



گاهی که لذت را به خودم راه می‌دهم



با خودم فکر کرده بودم که بی برو برگرد عروسی می‌کنیم. باغ را خوشگل می کنیم و یک مراسم مکش مرگ منی می‌گیریم، با دامبال فراوان. تو از آن ور با دوستان به همچشمی مشغول و ما این ور با رفقای جانی مرتکب حال و هول. سیرکی به پا می‌کنیم و کولی‌وار چند شبانه روز می‌رقصیم و عیش می‌کنیم، بعدش هم می‌رویم سر خانه زندگیمان. فکر کرده بودم ماه عسل را می‌رویم هند و تو بالاخره یک عکس با عشق قدیمت آیشواریا رای می‌گیری و روحت تازه می‌شود. می‌رویم سری به زیباترین سواحل دنیا می‌زنیم و من پاهای کشیده‌ی زن خودم را دید می‌زنم و عشق دنیا را می‌کنم. وقتی هم که بالاخره حوصله‌مان سر رفت، یک چند تا توله تولید می‌کنیم و من مادربازی‌های تو را نگاه می‌کنم و تفریحاتم روحانی می‌شود. بی‌خیال تحصیل و دکترا و کوفت و زهرمار می‌شوم و مانند انسان، به گشادی ذاتی میدان می‌دهم که زندگیم را از خودپسندی و رضایت پر کند تا دیگر نیازی به اثبات برتری و قدرت نداشته باشم. می‌روم پشت بازو را تپل می‌کنم با خودم حال بی حد می‌کنم، با این خیال که خیلی خفنم؛ گاهی هم یک گیر سه پیچی بهت می‌دهم بفهمی چقدر دوستت دارم - البته این تیریپ با من سازگار نبود، ولی خوب تو به گیر عاشقانه معتقدی! فکر کرده بودم یک زندگی نرمی راه میندازیم برای خودمان، دختر لِنگ‌درازت را بزرگ می‌کنیم و حسابی لوسش می‌کنیم. شیفته‌ی این فکر بودم که دخترک را تو چنان تربیتی می‌کنی که جد من هم نتواند جمع و جورش کند. از تو چه پنهان بدم هم نمی‌آمد سر دخترک گاهی دعوا کنیم! آخرش هم بیاید زبان بریزد و من هم بی رد خور، فی‌المجلس، خر بشوم. می‌دانی، واقعاً دلم اینها را می‌خواست. اینکه با خیال راحت، دستم را بیندازم دور شانه‌ات، از دامن مادرانه‌ات مایه بگذارم و عموی بچه‌های پویان باشم و دایی بچه‌های نازلی. با خودم می‌گفتم گاهی هم حسادتت را قلمبه می‌کنم و آن پیشانی خوشگلت را که وقتی غضب می‌زنی قرمز می‌شود و رگش می‌زند بیرون نگاه می‌کنم. می‌دانم که درک می‌کنی اینها عاشقانه می‌بود، نه بدخواهانه. فکر می‌کردم بیست-سی سالی با هم زندگی می‌کنیم و من شکمم را آنقدر تقویت می‌کنم که جزو علمای برجسته به حساب بیایم. و راستش را اگر بخواهی، هر چند ممکن بود حتی قولش را هم به تو بدهم، باز آن پشت‌ها، وقتی که نبودی و سرت جای دیگری گرم بود، به توصیه‌ی بَکس خیامی، بقدر کفایت خمره خالی می‌کردم که تا قبل از اینکه زشت و غیر قابل تحمل و سیاه شوم، این سکته‌ی قلبی ارثی یک راست و بدون اینکه خجالتم بدهد، بفرستدم در آن قاب زیبای طلاییت روی میزعسلی کنار تخت، آنجا که بتوانی حس نوستالژیک همسری داغدیده و مادری فداکار را هم تجربه کنی با بچه‌ها. می‌دانی، برایت همه‌ی چیزهای عاشقانه‌ی دنیا را خواسته بودم. همه چیز. هیجان، آرامش، دیوانگی، جدایی‌های گاه گاهی، اطمینان، عشقبازی‌های نامنتظره‌ی لحظه‌های بیداری ناگهانی شبانه، پیاده‌رویهای زیر نم نم باران شمال، بوی نارنج؛ واقعاً همه چیز را خواسته بودم، حتی چیزهایی را که نمی‌دانستم و ایمان داشتم که کشف خواهم کرد؛ حتی برای موقعی که تو باشی و من خودم نباشم...

نشد که نشد. البته تو اشتباه می‌کردی، تو را خوب شناخته بودم. خودم را نشناخته بودم. این دیوی را که همه‌ی انرژی سال‌های نیمه‌ی اول بیستم را کرده بودم هوارِ سرش، نمی‌شد تا ابد خواب کرد. هوای خون داشت. هوای رگ گردن، هوای توطئه و بلند پروازی. نمی‌خواست شکم گنده باشد، نمی‌خواست خمره‌هایش را از چشم کسی پنهان کند. نمی‌خواست شکار نکند، شکار نشود، بازی نکند. نمی‌خواست گیر بدهد برای اثبات دوستی، مرامش با شک جور در نمی‌آمد. نمی‌توانست ببیند از او بهتر هم هست، نمی‌توانست بنشیند و دست روی دست بگذارد و ببیند سایرین از او گذر می‌کنند. روحم، کافه‌نشینی را تاب نمی‌آورد. ازدواج به ضرب وِرد عربی حالیش نمی‌شد. تضمین در عشق برایش محال بود. نمی‌خواست مجبور باشد که با تو باشد. نمی‌خواست مجبور باشی که باشی. وحشی بود و همه چیز را وحشیانه می‌خواست؛ نتیجه نمی‌توانست غیر از این باشد. می‌دانی؟ اگر غیر از این می‌شد، من جنایتی کرده بودم که از عهده‌ام بر نمی‌آمد. تو از آن ور، آرام و متمدن و خانم، با همه‌ی بند و بست‌های اخلاق مهذبت، مته زده بودی به عمق روح پلیدم. بخاطر عشق همه کار می‌کردی، شاید حتی می‌مردی، ولی آنچه من عشق می‌نامیدم، با آنچه تو به آن علاقه داشتی، جور در نمی‌آمد. می‌دانی، عشق مذهبیت حالم را به هم می‌زد، برای من زیادی پاک بود. نمی‌شد، تو که بهتر از همه می‌دانی. مشکل این بود که تو بهترین بودی و من بقدر کافی خوب نبودم. ولی من جا داشتم و تغییر می‌کردم، تو به انتها رسیده بودی و انگیزه‌ی تغییر نداشتی. تقلای بی وقفه‌ی من، ترساندت؛ و زبان من برای آرام کردنت کافی نبود.

در تاریکی چشمانت را جستم، در تاریکی چشمانت را نیافتم و شبم تا همیشه بی‌ستاره ماند. من مانده بودم و خانه‌ای که تو را دعوت نمی‌کردم از عاری که داشتم نسبت به سقفی که خودم آقایش نباشم، و تو مانده بودی با پسرکی که در دنیای پدران، می‌خواست پسر بابا نباشد. نمی‌شد باباجان. جور نمی‌شدیم. می‌خواستم یک دهاتی مدرن باشم، با همه‌ی غریزه‌های دل به هم زنش. نشد! از من رعیت بازی و حریرپوشی و زر دوزی بر نمی‌آمد. تواضع و گردن خمیده، تیریپ من نیست. من رجزم می‌آمد و ادعایی که خلف خر را پاره می‌کرد. باید آهن می نوشیدم و زره می‌پوشیدم و کافه را به هم می‌زدم، حتی اگر شده دون کیشوت‌وار. رد خور نداشت. باید شاخ می‌بودم. و این طور شد که آخرش شاخ از جیب‌هایم جوانه زد. آخرش عصب زدم. گازت زدم. می‌دانی، ته ماجرا امیدوار بودم که برگردی یک پنجه‌ی عمیقی بکشی، یک جورِ عاشقانه‌ای، یک جورِ علاقمندانه‌ای. دریغ. هر چه زخم زدی جایش را نگه داشتم و پزش را به این و آن دادم، هر چه پنجه کشیدمت که نظرت را جلب کنم، استخوان لای زخمت گذاشتی و هر روز به رخم کشیدی. جواب نگرفتم از بودن و نبودنت؛ از خودت را گروگان گرفتن و رقیب جور کردنت؛ از حرف نزدن و میانجی طلب کردنت.

می‌دانی، هنوز که هنوز است، شیرجه که می‌زنم داخل خم، طینتم که مخمر می‌شود، آن لحظه هایی که حس می‌کنم دنیا گاوبازی را کنار گذاشته و سهواً دارد حال می‌دهد، آن ساعت‌هایی که لامصب اگر بمیرم هم باز با عزراییل عکس یادگاری می‌گیرم، آن دقایقی که روحم باور می‌کند که بالاخره لوطی شده، آن ثانیه‌های اندکی که مثل آدم آرام می‌گیرم و بی‌خیالِ جِزجِز کردن همیشه می‌شوم؛ وقتی که عمیقاً قانع می‌شوم که پهلوان اول شهرم، درست سر بزنگاهی که همه‌ی دنیا و مافیها جمیعاً اجمعین دایوِرت می‌شوند به آتی‌سازِ سمت چپی، در آن لحظه‌های رویایی که برای لمحه‌ای، تَوَهم برتری رهایم می‌کند، یادت خِفتَم می‌کند. وقتی که فکرم ردت را می‌گیرد و به آن صبح‌های خلوت گلابدره‌ی بیست سالگیمان می‌کشانَدَم، همه‌ی باورهای هسته‌ای مردانه هم، نمی‌توانند قانعم کنند که اشک نباید ریخت. من می‌مانم و خرابه‌ی دستهایی که قرار بود سقفی بسازند، ولی ناباورانه و نابهنگام روی سر صاحبشان خراب شدند. من می‌مانم و این هراس وحشی، که بچه‌ات مرا عمو صدا خواهد زد. من می‌مانم و این دیو زنجیر گسسته، که بالاخره تا ریشه‌ام ریشه دوانده. پافیلی ته طلایی را روی میز صیقلی، چرخ می‌دهم و چرخ می‌دهم و چرخ می‌دهم و با خودم بیهوده می‌فلسفم که نمی‌توان با خون یک شکارچی، بیل به دست زندگی کرد.
نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.