Man is free at the moment he wishes to be



شب این شهر



نیاوران، پشت چراغ قرمز نارون، ساعت ۱:۴۰ صبح

نشسته‌ام در ماشین، ویگن گوش می‌کنم. یکی از آن سیگارهای لامصب هندوراسی روشن کرده‌ام. سرمای گزنده‌ی زمستان، بلانسبت، دهانم را گلابدان کرده؛ ولی زندگی، هر چند برده‌وار و اسفناک، باز هم «بهتر از این نمی‌شه»! عطر سیگار تسکینم داده. دو تا ماشین بغلی، مجموعاً ۵ دختر مامان، صدای بلندگو را بلند کرده‌اند و بلندتر از آن جیغ جیغ می‌کنند و قهقهه سر می‌دهند. حواسم به سیگار و موسیقی است و دارم شعر شب را در فکرم مزمزه می‌کنم. شیشه‌ی نیمه باز ماشین که دود آبی را بیرون می‌دهد، سرما را هوار کرده سرم. سیگاری نیستم، ولی این برگ‌های معطر گاهی خرم می‌کنند.

- (تق تق به شیشه‌ی نیمه باز) آقا، مهمون نمیخوای؟ (یک لبخند ملیحی می‌زند که زمستان جهنم می‌شود)
- (گیجم) بله؟ (متوجه لبخند دختر می‌شوم، آدرنالین، دودمانم را به باد می‌دهد) بفرمایید، بفرمایید
چراغ سبز می‌شود، دختر می‌گوید کمی جلوتر نگه دارم. دو ماشین دیگر با فاصله‌ی ۱۰ متر، آن جلوتر با خودشان مشغولند. در ذهنم دارم توابع توزیع احتمال نمایی و پواسون را تصور می‌کنم و محاسبه می‌کنم که تا قبل از رسیدن گشت چقدر فرصت داریم.

- ببین (خیلی جوجه است، ولی حس می‌کنم چند برابر من تجربه دارد) من با بچه‌ها یه شرطی بستم.
- خوب
- یه کشیده‌ی آروم می‌زنم بهت؛ نصف نصف، قبوله؟ (فکم می‌افتد زمین) یه لب هم بهت می‌دم (حالا کف و خون قاطی می‌کنم!)
- بینیم بااااااااااااا! (جل‌الخالق! عجب لحن لاتی دارد، من هم بدتر از او)
- (نیشخند می‌زند) نفری ۱۰۰ تومن گذاشتیم وسط ها. سهمت می‌شه ۲۰۰.
- معنی «نه» رو می‌فهمی؟ (مکث می‌کنیم. شاید ۳۰ ثانیه. نمی‌خواهم بگویم پیاده شود، خیلی کنجکاوم. برای بازی هم که شده نمی‌توانم اخم کنم. خنده‌ام گرفته!)
- دوست دختر داری؟
- نه
از صندلی پشتی، جعبه‌ی پیتزا را بر می‌دارد و شماره‌اش را می‌نویسد. روان‌نویس نازک، روی مقوا لرزان می‌نویسد. نمی‌توانی بگویی دستش می‌لرزد یا مقوا پرز دارد. پیاده می‌شود و می‌رود. بدون اینکه پشتش را نگاه کند سوار می‌شود و صدای جیغ و های و هوی بلند می‌شود. با خودم فکر می‌کنم حتماً شرط را باخته. قبل از اینکه دود را بیرون بدهم، دیگر چند تا نور قرمز شده‌اند، آن دورهای خیابان. در اولین فرصت، جعبه را می‌اندازم داخل یکی از این سطل‌های ماشینی کنار خیابان. نمی‌دانم چرا. در واقع دوست داشتم دوباره ببینمش؛ چهره‌ای در ذهنم نمی‌گذارد.


شهرک غرب، چهار راه خوردین و ایران زمین، پشت چراغ قرمز، ساعت ۱ شب

مامک خادم گوش می‌کنم، هوا گرم است و پیراهنم نم دارد. نگرانم که کمربند ایمنی، رویش رد بیندازد. با خودم فکر می‌کنم که فرار کنم از این شهر. خیلی گرم است. حالم را بهم می‌زند. پشت سر هم از خودم می‌پرسم چرا کولر نمی‌زنی؟ جواب می‌دهم نمی‌دانم، مگر تو گرمت است؟ جواب می‌دهم که نه، ولی حالا چرا کولر نمی‌زنی؟
چراغ انگار که گیر کرده باشد، سبز نمی‌شود. تایمر هم روی PO قرار دارد و معلوم نیست چقدر دیگر دنده به دستیم. ماشین کناری ۲ دختر و یک پسرند و توی سر هم می‌زنند. ماشین، از آن‌هایی است که انگار از آینده آمده. آدمهایش هم همینطور.

- آقا شما چرا اینقدر تنهایی؟
گرما کلافه‌ام کرده، حوصله‌ی جا خوردن هم ندارم. دستش را از پنجره بیرون گذاشته. با خودم فکر می‌کنم چقدر مست است!
- شما از کجا می‌دونی من تنهام؟
- تنهایی دیگه، کسی باهات نیست. نوحه هم گذاشتی. (توی فکرم می‌گویم: مادرتو! تو چه می‌فهمی موسیقی یعنی چه) دوست دختر نداری؟
- نه ندارم
- چرا نداری؟ دوست دختر نمی‌خوای؟ این دوست من خیلی خوشگله‌ها، مایه‌دارم هست
خیلی مبهم با آرنجش دختر راننده را نشان می‌دهد. دخترک راننده و پسرک از خنده ریسه می‌روند. ای لعنت به دمب شیطان! چشمان راننده هم خیره است؛ مست مست! با خودم فکر می‌کنم هر مسیری را این‌ها رفتند، من آن یکی را بروم.
ذهنم را شخم می‌زنم که چیزی بگویم. حس می‌کنم خودش تنهاست. حدس می‌زنم پسرک دوست خودش است. دختر، تنش را بغل کرده، خم شده روی پنجره‌اش. غمی آشنا چنگ می‌اندازد و خفتم می‌کند. چراغ سبز می‌شود و دختر راننده چنان تیک آف می‌کند که صدایش را در اهواز هم می‌شنوند. یک جفت چشم نمدار که نمی‌توانی بگویی مستانه است یا غمگین، ناپدید می‌شوند. ماشین عقبی امان نمی‌دهد نوستالژیک شوم. با خودم می‌گویم: مادرشو! و گاز می‌دهم.



پی‌نوشت: ما می‌دانستیم که بالاخره یک ظالمی پیدا می‌شود و می‌گوید خوشتیپ، خفن، خودت را تحویل بگیر! پیشدستی نکردیم و جلو نگرفتیم که نگویند خودش را تحویل گرفته! بر کلیه‌ی دانشمندان و دوستان معلوم است که نویسنده‌ی سطور بالا، در تیپ و پول و دلبری و ...، حتی رقیب احمدی‌نژاد هم نیست و اگر احمدی‌نژاد دلبر است، ما هم هستیم! با وجود این، نوشته بالا عیناً طی شش ماه اخیر برایم اتفاق افتاده است. چون متواتر شد، تعجب کردم و نوشتم. خوشتیپ نیستم که تعجب کرده‌ام، وگرنه برای «ممد گلی» که این‌ها ارزش گفتن نداشت!



شبانه


در گله‌ی ستارگان افتاده
گرگ شهابی؛
تا کی میان رمگان می‌تازی؟


- ۱۴ تیر ۸۰




شبانه



بر باد سواری مگر که اینگونه
ناباورانه
سر بر دیوار می‌کوبد
و درختان
ضجه‌ی باد را با برگهایشان
تشویق می‌کنند؟

- ۱۴ مرداد ۷۹



کلاس معارف



توجه کرده‌اید که در معارف دبیرستانی، به شما وجود خدا را با برهان علیت و اینکه هر چیزی بدون استثنا در دنیا علتی طبیعی دارد و بالاخره باید به واجب الوجودی ختم شود اثبات می‌کردند و بعد نمایندگی پیامبران را از طرف خدا (بدون توضیح و اثبات فرض می‌کردند این خدا همان خداست!)، با نقض علیت و ظهور معجزه اثبات می‌کردند؟ چرا تا بحال کسی متوجه این تناقض نشده؟

تعجبی ندارد که من از ۱۵ تا ۱۸ سالگی حق صحبت در کلاس معارف و قرآن را نداشتم وتازه خیلی هم مذهبی بودم! دیشب خواب آن دوره را دیدم گفتم بنویسم جهت تحکیم ایمان دوستان!



شبانه



اگر آن پرنده‌ی خسته
که به مرداب نهان شد
من بودم
به بود

نه از آن روی که من خسته‌ام از شب
از مهتاب
از پرواز؛

من تو را در خلوت می‌جویم، ای رود!


- تابستان ۸۱



غرنوشت



هر چه بیشتر نوشته‌های ملت را در وبلاگستان می‌خوانیم، بیشتر به شدت تحریم عقل در ایران واقف ‏می‌شویم. بزرگترین سرمایه‌ی بشری عقل و وقت است، ظاهراً ما اولی را نمی‌شناسیم و فقط دورادور سلام و ‏علیک داریم و دومی را هم چون زیاد داریم، هدر می‌دهیم ببینیم چه کسی اعتراض می‌کند تا حالش را ‏بگیریم! آره بابا جان، ما ملت شاخی هم هستیم، تا کور شود هر آنکه نتواند دید! دشمن هم زیاد داریم، ‏همه‌اش به خاطر اینکه ما بچه باحال محلیم و آنها به ما حسودی‌شان می‌شود.‏

یک خانمی با کلی ادعای دانش و فهم، با این استدلالات کشکی تیشه به ریشه‌ی آموزش جن.سی و ‏استفاده‌ی بچه‌های دبیرستانی از موبایل می‌زند و نگران بلوغ زودرس جوانان است و فکر می‌کند بلوتوث یعنی ‏‎]‎اهم!‏‎[‎، از آن گوشه یوتول و سایرین را به اتهام جدایی‌طلبی - به خاطر مقالاتی در باب هویت و قومیت و مقاله‌ای در باب نام دریای خزر - در ‏بالاترین پوست می‌کنند چون کاسی‌ها (یا کاسپی‌ها) یک ربطی به گیلک جماعت دارند و این‌ها برای اثبات ‏وطن‌دوستی، ناشیانه از تاریخ انقلابات گیلان در مقدمه مقاله استفاده کرده‌اند؛ از آن ور هم یک سری جماعت ‏هنگام صحبت کردن طوری شعار می‌دهند که «خارپشت شاکی» روی اعصاب انسان دوانیده می‌شود. نقل ‏قول: ‏

‏«... در آن زمان بر فراز خلیج همیشه فارس با هواپیمای ‏F14‎‏ در حال پرواز بودم که ناگهان با بوق سیستم ‏هشدار، متوجه شدم که هواپیمای پیشرفته‌ی استکباری دشمن به سمت ما موشک‌های پیشرفته‌ی ابرقدرت ‏جهانخوار را شلیک کرده است ‏‎]‎موشک خوشبختانه به تامکت خوشگلمان نمی‌خورد و با فاصله منفجر می‌شود ‏ولی ترکش‌هایش صدمه‌ای به هواپیما می‌زنند که پس از کلی ماجرا و کش و قوس، خلبان با مهارت و ‏شجاعت و بطرزی معجزه‌آسا موفق می‌شود در تهران بنشیند و می‌بینند که هواپیما کلی آسیب دیده، آن وقت ‏توسط پرسنل تعمیرات، هواپیما پس از ۶۰۰۰ نفر ساعت کار دوباره آماده‌ی پرواز می‌شود؛ ادامه:‏‎[‎‏ حالا هم ‏همین هواپیماها و حتی هواپیماهای مسافری را، با وجود سن بالا و کمبود قطعات به علت تحریم ناجوانمردانه، ‏غیرت و همت بچه‌ها روی هوا نگاه داشته!»‏

- ‏(فرازی از خاطرات یک خلبان قهرمان، خلاصه و ویرایش شده ولی با همان کلمات)‏


از کجا شروع کنم؟ (اصلا شروع کنم یا بی‌خیال بشوم بروم دلسترم را بخورم حالش را ببرم و عشق دنیا را ‏بکنم؟)‏

ما آخرش نفهمیدیم اگر «تن آدمی شریف است»، پس دیگر این همه تبعیض برای چیست؟ دیگر اعالی و ‏اسافل ندارد که! همه جایش شریف است! همه با کله از همان اسافل در آمده‌ایم، در حالی که چند نفر با دقت ‏زل زده بوده‌اند به ما! تازه تجربه نشان داده که در اکثر موارد، اعالی انسان، به نفع اسافل انسان تبعیض قائل ‏می‌شود جهت کسب فیض روحانی! آخر چرا بعضی طوری خودشان را می‌گیرند که انگار از دماغ مادرشان در ‏آمده‌اند، بالاخص که خودشان مادر هم باشند؟ از یک طرف می‌گویند ازدواج خوب است و اسلام آن را به ‏عنوان راه حل جهت ‏‎]‎اهم!‏‎[‎‏ تشویق کرده (اسلام می‌گوید سوم دبستان که رسیدید، حله!) ، از آن ور می‌گویند ‏دختران دبیرستانی متأهل چون از طبقات بی‌فرهنگ اجتماع هستند(!)، نباید با دیگران در یک کلاس بنشینند! ‏‏(دبیرستان یعنی از ۱۵به بالا) ببینید و عبرت بگیرید که یک روشنفکر میان‌مایه، چگونه می‌تواند از ‏‎[…]‎‏ هم ‏مرتجع‌تر و خطرناک‌تر باشد. عزیز دل! بچه‌ی دبیرستانی شما، هر چند هرگز به شما که طاقت شنیدنش را ‏ندارید نخواهد گفت، ولی اطلاعات بخور و نمیری در مورد مسائل جن.سی خواهد داشت. حیف که چون شما ‏و مدرسه او را راهنمایی نمی‌کنید، ممکن است که کارگاه آموزشی را با استاد ناجوری پاس کند! من پسرهای ‏دبیرستانی‌ای می‌شناسم که جوان ناکام نخواهند بود، چون از پدرشان هم کامرواتر بوده‌اند! خود دانید؛ یا ‏این‌ها، یا خودتان و کارشناس مدرسه! ‏
یک زمانی شلوار جین و ابروی برداشته و این اراجیف، همان موبایل امروز بود. حال می‌کردید سر صف به ‏خاطر فوکول و شلوار جین، جرتان می‌دادند؟ آن زمان هم یک عده‌ای مثل شما فکر می‌کردند فوکول و جین، ‏نشانه‌ی دعوت بی‌دریغ از جماعت مذکر متزلزل(!) جهت ‏‎]‎اهم!‏‎[‎‏ است.‏
حالا این وسط بلوغ زودرس کجایش بد است؟ حتی اگر منظور شما، جنبش‌هایی انقلابی در اسافل نوجوانان ‏باشد باز هم بد نیست. برای من بلوغ یعنی عشق، یعنی شعر، یعنی انرژی، یعنی گسترش اعجاب‌آور جهان! ‏خواهرم، کمی شعر بخوان همه چیز دنیا درست می‌شود، بخصوص نظرت در مورد بلوغ زودرس و انقلابی! شما ‏جماعت عادت به مخالفت دارید، می‌دانید چه می‌گویم؟ چراییش مهم نیست، درک می‌کنم؛ غلیان احساس ‏است دیگر، می‌گذرد! شاخ‌هایتان هم هنگام غلیان احساسات وطن‌پرستانه می‌گویند نگویید «ایمیل»، بگویید ‏‏«پست الکترونیک»؛ چون فارسی‌تر است! منطقتان مرا کشته! اصولتان مرا کشته! اصولا فقط در کار کشتنید!‏

یوتول را هم که باید دعوایش کرد که چرا بحث خاص را به غوغای عام واگذاشته! من چون به عقل عامه ‏اعتقادی ندارم، حتی در موردش وقت تلف نمی‌کنم! ولی چون خود یوتول حسابی دمق است و پست جدید نداده و ‏قهر کرده و کامنت‌دانش را هم بسته، و انگشت شست و میانه خیرات می‌کند، با اعلام همدردی و تشویق ‏فراوان، به همین میزان تنبیه بسنده می‌کنم! همه‌ی ایران هم سرای توست، حتی شده به زور!‏ ولی خوب یک وطن یدکی هم ضرری ندارد! خدا را چه دیدی؟ شاید وطن ما به زور، نخواست وطنمان باشد!

و اما شعار و بزرگنمایی! آخر برادر من! خلبانی که من از ته دل تحسینت می‌کنم! تو دیگر چرا؟ تو که در همان استکبار دوره دیده‌ای! مدرکت معادل مدرک دکتراست! از تو ژاژخایی دور باد! مگر هواپیمایی ‏که خودت سوار بودی غیر استکباری بود؟ موشکش چطور؟ ساخت ایران بود؟ نخیر! همان استکبار ساخته بود! ‏بعد از ۴۰ سال هم همچنان فقط خود جاروکشش می‌تواند بسازد و لاغیر! و تازه شانس آوردیم که بزرگترین ‏استکبار ممکن ساخته بود، و خوب هم ساخته بود، چون خدا وکیلی این ‏F14‎‏ و موشکهایش «بد کوفتی ‏هستند»! حالا تحریم ناجوانمردانه یعنی چه؟ شما می‌روی می‌ریزی داخل سفارت یارو، ملت را یک سال و ‏اندی گروگان می‌گیری، بعد هر روز شعار «مرگ بر» سر می‌دهی و پرچمش را لگدکوب می‌کنی و آتش ‏می‌زنی، انتظار داری طرف ماچت هم بکند؟ به خود دعوا کاری ندارم، کار سیاستمدارهاست، ولی خداییش «تحریم ناجوانمردانه‌ی دشمن بر علیه خودمان» دیگر چه صیغه‌ای است؟ جل الخالق! ‏
راستش را هم بخواهی، من ترجیح می‌دهم به جای «همت و غیرت»، بچه‌ها «علم و تجربه و مهارت»، و ‏هواپیماها هم «قطعه‌ی سالم و با کیفیت» داشته باشند! در علوم هوا - فضا، با تحقیق فراوان روشن شده است ‏که غیرت و همت، ارتباطی با اوج‌گیری و قابلیت اعتماد موتور هواپیما ندارد.

این داستان عبارت «خلیج همیشه فارس» هم عجیب است! اولاً که اگر کارتان درست است، بگویید پارس! ‏فارس را همان عرب‌هایی می‌گویند که در کارتان موش می‌دوانند! ثانیاً «همیشه» یعنی چه؟ خانه‌ی پرش این ‏خلیج ۳۰۰۰ سال است که خلیج پارس است؛ قبل از آن که اصلا پارسی نبوده که خلیج داشته باشد. حتماً نام ‏دیگری داشته. شما به ۳۰۰۰ سال می‌گویی «همیشه»؟ (جالب است که همه‌ی نقشه‌های رفرنس مورد ‏استنادمان هم یا رومی و یونانی است، یا عربی؛ در اینجا جا دارد که از همت جغرافیدانان ایرانی همه اعصار ‏تشکر ویژه در قزوین به عمل بیاوریم!) از این به بعدش هم همچین معلوم نیست خلیج پارس باقی بماند. فعلاً ‏که ناوگان خفن امریکایی بدجوری «سوکسه میاد»! من راضی بودم اگر خلیج اسمش پارس نبود، ولی آن ‏ناوگان خفن و فناوری پشتش ایرانی بود. اسم کیلو چند بابا، پشت بازو رو ببین حال کن!‏

تمة!‏

پی‌نوشت: اگر کسی به وطن‌دوستی من شکی ببرد، می‌کشمش!‏
پی‌نوشت ۲: مراتب بالا فقط جهت اور.گس.م روحی نویسنده عرض شد و ارزش دیگری ندارد.‏



باران


وقتی که آفتاب ملتهب تیر
قطره قطره شعرهای هجرت ما را
از برکه‌های گوشه‌ی چشم خمار تو
می‌قاپد و در آسمان ابر می‌کند
رگبار عصرگاهی دلچسب و داغ را
آیا کدام ملت عاشق سروده است
در ماورای کوه‌های کشور بی‌ابر؟


- ۵ تیر ۸۷




شبانه



گاهی تو
گونه‌ی دیگری از انسانی
که خواستنت
همچون تنت
چنان به پستی و بلندی می‌انجامد
که زائر خسته
سرانجام
سر بر بلندی‌های داغش می‌نهد
بی آنکه از تو
جز آنچه بدان سوخته
آگاهی یابد

تو رقیب امواج موسیقی‌ای ای فرشته مظلوم من
که به گناهی نابخشودنی
از نواختن دست کشیده‌ای
و به تیر نگاهی تیره
از اسب بلورین در هم شکسته‌ات
فرو غلتیده‌ای
و به رویای دست موسیقایی مردی
در تن تبدارت
جاودان گشته‌ای

تب داغ پریای خسته رو من می‌دونم
که برای عاشقی یه مرد یاغی ندارن


از میان آلاچیق‌های شعر
در هیأت رویای من
دست در آب که می‌کنی
خون صد گزمه‌ی خودفروش
در شاهرگ خشک می‌شود
آهنگ شعرهای ناسروده‌ی هر شب!
لبخندهای خسته که با آه می‌زنی
چون تیرهای کام گرفته
بر صورت تکیده‌ی من نقش می‌شود

غم سرد شاعرای عاشقو من می‌دونم
که برای بوسه‌هاشون لب داغی ندارن


-تابستان ۸۱




مردی که طاقت حماقت را نداشت





جورج کارلین، خفنترین کمدین تاریخ، بدون هیچ شکی، یکی از قهرمانان زندگی من است. سه سال بیشتر نیست که می‌شناسمش، اما نحوه نگاهش به زندگی، زبان و انسان، در بینش من آنقدر تأثیرات ژرف داشته است که بتواند به یک قهرمان بلامنازع تبدیل شود. ماجراجویی‌های این استاد در ارتباطات کلامی، دلیل اصلی‌ای است که باعث شده گاهی از من جملات عجیبی بشنوید! او مردی بود که انسان‌ها را دوست داشت، اما تنها برای مقاطعی کوتاه! خانه‌ی ُپرش یک دقیقه، یک دقیقه و نیم! او هم مانند این شیفته‌اش، تحمل حماقت آدمیزادگان میانمایه را نداشت. و یکی از معدود انسان‌های تریاکی‌ای در جهان که من عمیقاً تحسین می‌کنم.

خوب شد که از نارسایی قلبی مرد. مرگی یک‌ضرب، بدون اینکه غرور و آبروی انسان، با دردی طولانی و بدنی خرد شده خدشه‌دار شود. مرگی عاقلانه و مهربان، برای مردی که مهربانیش عاقلانه بود!
با مرگش، یکی از دلایل مهم من برای دیدن آینده، از میان رفت. چند نقل قولش را می‌گذارم شاید کنجکاو شوید و بروید شو‌هایش را ببینید:


I can't understand why prostitution is illegal: selling is legal, fu##ing is legal! why isn't selling fu##ing legal? In the army they give you a medal for spraying napalm on people, in civilian life you go to jail for giving someone an or.ga.sm!


Why is it, that most of the people who are against abortion, are the people you wouldn't wanna fu## in the first place?


How come when it's us, it's an abo.rtion, but when it is chicken, it's an Omelet? When did we pass chickens in goodness? Name six ways we're better than chicken. See? Nobody can do it!


Hey, if you read history, you'll see that God has been one of major causes of death. Hindus, [...], Jews, Christians all taking turns killing each other just because God told them that it was a good idea!

- You believe in God?
- No
- Doof, dead!

- You believe in God?
- Yes
- You believe in my God?
- No
- Doof, dead! My God has a bigger Di.ck than your God!


To me, war is a prick waving Di.ck-fight! Men are insecure about the size of their Di.cks, so they go to war over it. You don't need to be a historian or a political scientist to see the foreign Di.ck policy at work. It works like this: "What?! They have bigger Di.cks? Bomb them!" And of course, all bombs and the bullets are shaped like Di.cks! It's a subconscious need to project the pen.is into other peoples affairs!


Now that I've come off as a complete pig up here, let me ask a question from men: Are you able to watch a woman eating a Banana, and not thinking about a bl.ow job? I can't! And I know, I'm a sick evil fu##! I know that! I accept that! But I can't do it!


It's the old American double standards, you know: Say something, do something different! This whole country was founded on double standards! It's our history! This country was founded by slave owners who wanted to be free! So they killed all the white English people, in order to continue owning their black African people, so they can wipe out the rest of the red Indian people, and move west and steal the rest of the land from the brown Mexican people, giving them place to take off and drop nuclear weapons on the yellow Japanese People! You know what the motto of this country outta be? You give us a color, we'll wipe it out!


They want to tell you what you can say on radio and television! The FCC (The federal communication commission, an appointed body, not elected, answerable only to the president) decided all by itself that the radio and the television were the only two parts of the American life not protected by the free speech provisions of the first amendment to the constitution. I'd like to repeat that because it sounds vaguely important! [he repeats it] Why did they decide that? Because they got a letter from a reverend from Mississippi! A reverend Donald Wildman from Mississippi heard something on the radio that he didn't like! Well reverend, did anyone tell you that there are two knobs on the radio? Of course I'm sure reverend is uncomfortable with anything that has two knobs on it! But hey, there are two knobs on the radio: One of them turns the radio off, and the other one, changes the station! Imagine that reverend, you can ACTUALLY change the station! It's called freedom of choice, and is one of the principles this country was founded upon; Look it up in the library reverend, if you have any of them left when you finished burning all the books!





تقدیم به هاله‌ی نوری که نموده ما را




Get on!

You think you see me, in the glass
You think you hear me, better listen fast
I think I see you, gone to seed
I think your reason, is your guilt and greed

You're out there on your own
Your face is turned to stone
What ever happened to your life?
Stone dead forever
All right!

You're a financial wizard, yeah, a top tycoon
You're a sweet long lizard, with a silver spoon
You know you've never had it, quite so good
And you didn't know, that you even could

Your time has come to own
Your touch turned to gold
What ever happened to your life?
Stone dead forever
All right!

It's been a long time, it's been a long long wait
And you caught your fingers, in the pearly gates
You better leave your number, and we'll call you
You know your problem, ain't exactly new

Your time has come today
Your face has turned to hay
What ever happened to your life?
Stone dead forever
That's right!

- Stone dead forever, by Motörhead (covered by Metallica, 1998, in Garage Inc.)


نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.