آرام راه می روم؛ هرگز به عقب بازنمی گردم



جهت فرار



ایران جهنم نیست که از ترس مار غاشیه، به عقرب جراره پناه ببریم.

از پشت بام بیا پایین بالام جان؛ و ترجیحاً سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر!



در رهگذار باد




آن کس که باد می کارد، توفان درو می کند.




یک درخت نیست و دو، جنگل که به تبر توانیش انداخت




بعضی را باید پیش پایشان را آب و جارو کرد، بعضی پس پایشان را



یکی این شعر را به کروبی یاد بدهد



خاقانی*، انوری** را هجوی گفت. انوری برآشفته و در پاسخ این نوشته فرستاد:


خـاقـانـیـا! اگـرچـه سـخــن نیــک دانیــا
پــنـدی دهـم تـو را، بـشـــــنـو رایـگانیـا
هجو کسی مکن که ز تو مِه بُوَد به سن
شــایــد تـو را پـــدر بُــوَد و تــو ندانیـا!



* شاعر معروف سده ۵ هجری
** شاعر دیگر معروف و پدر زن خاقانی




به انتخابات ربط دارد




رهبری بزرگ غالباً ایجاب می‌کند که دودلی کنار گذاشته شود، در مقابل خرد متعارف مقاومت شود و تنها به ندای درونی که می‌گوید چه چیز درست است و چه چیز اشتباه توجه شود. این‌ها جوهره‌ی یک شخصیت مقتدر را تشکیل می‌دهند. معضل اینجاست که رهبری بد هم می‌تواند از همین خصوصیات نشأت گیرد: اراده‌ی پولادین می‌تواند به خودسری تبدیل شود، میل به تحقیر خرد متعارف می تواند به مثابه فقدان عقل سلیم باشد و ندای درونی هم می‌تواند وهم‌آلود شود.

این واقعیت که کسی تحت شرایط شگفت‌آور محق به نظر آید، لزوماً بدین معنا نیست که در موارد بعدی نیز محق خواهد بود. ولی احتمالا بدین معناست که افراد، به لحاظ روانی نمی‌توانند تشخیص دهند که در موارد آتی دچار اشتباه خواهند شد.





پاچه‌خواری متقابل اجتماعی



یعنی ببینم، اگر از کسی تعریف کنید ولی تعریفتان نکند یا بدتر، خدای نکرده خدای نکرده از شما انتقاد کند، حقیقتاً احساس خیانت و غبن به شما دست می‌دهد؟! مثلاً اگر بگوید شما کم کتاب می‌خوانید، شما اول بگویید که چون کتاب نمی‌خوانید خود را از بقیه جدا نمی‌دانید و بعد بدون اینکه ربطی داشته باشد بگویید که افتخار می‌کنید که جزء فروتن و کوچکی از این اجتماع هستید، بعد طرف از شما بپرسد ۵ کتاب آخری که خوانده‌اید چه بوده و شما نتوانید جواب بدهید، برای همیشه از او متنفر خواهید شد؟ اگر طرف هزینه‌اش را تقبل کند که شما طی مشاوره‌ای پزشکی، توجیه شوید که انجام فعالیت‌های فرهنگی مثبت، خطری برای سلامتتان ندارد چطور؟ اگر دکترش برادر محمد رضا گلزار یا خواهر نیوشا ضیغمی باشد چطور؟ اگر دکترش به شما پیشنهاد ازدواج بدهد چطور؟

***

نویسنده، شرمنده‌ی چشمان و سلیقه‌ي حسنه‌ی جمیع خوانندگان این وبلاگ می‌باشد. شرمنده‌ی جمیع افکار ایده‌الیستی شخص خودش هم می‌باشد. با این وجود، از آنجا که این کشتی در حال غرق شدن است و ما هم به هر حال سوارش هستیم، و همچنین جهت حفظ سنت حسنه‌ی رأی دادن از لج یکی به آن یکی، فعلاً با کلروفیل همنشینی خواهیم کرد.

سبز رنگ جوادی است؛ در همین راستا، نویسنده‌ی این سطور، جواداً به «موسوی» رأی خواهد داد.



ماچو کباب



بر همگان روشن است که امر کباب، امری خطیر است که تنها توسط مردان و آن هم پس از سالها ممارست و کسب تجربه زیر نظر اساتید امر قابل اجراست. از آنجا که طی سال‌های اخیر، نسوان به علت حضور گسترده در دانشگاه، به این نتیجه‌ی قبیحه رسیده‌اند که در این امر سری نهفته نیست، و هر کسی نیز ممکن است که بتواند سهمی در مراسم کباب جوجه و چنجه بر عهده داشته باشد، این حقیر بر آن شد که با ارائه آخرین متدولوژی کباب، دین خود را به جامعه‌ی مردانه ادا نموده، و همچنین فاصله‌ی تکنولوژیک رجال را با نسوان، در این زمینه حفظ کند. تا که قبول افتد و چه در نظر آید.



// ***********************************************************

// License: GPL v.2 or v.3 (Script Kiddo)
//
// Use of this software is prohibited for women by law,
// in all and every single corner of the universe.
// No woman is allowed to participate in any form or any way,
// in this sacred activity, except if she's single and hot.
// ***********************************************************

Program machoKabaab;

Uses
Sikh, //Shish, Baabzan, Whatever you call it
Meat, //Can be Joojz, Barre, Goosaale, ...
Manghal, //Try not to use it for purposes other than Kabaab
Zoghal, //-e khoob, but notice above
machoMen, //Of utmost importance
Aragh, //Preferably Doggy Spirit Manual, at least 300g per man
Estekan, //Container for the aforementioned item
KSher, //Don't hesitate to use this ingredient excessively
Namak //Salt
;

procedure SayKSher;
begin
HaveASipOfAragh;
ForgetMorality; // Morality is for wusses
TellADegradingJoke; // Be macho, don't be afraid!
end;

procedure IgniteManghal;
begin
UseZoghal; // Always joke about refighe khoob, ...
InviteOthersToDoIt; // Play a sucker

if TheyShowedAnyWeakness then
begin
// You've got the sucker, so:
Say('Agha joon zoghal rooshan kardan raa daare, ' +
'bezaa yaadet bedam!'); //You are so happy
DoItYourselfExactlyLikeTheFailedMan; //Now you have fire
//your own way
end;
end;

procedure RotateSikhs;
begin
// To Make sure you do not forget it, repeat this
// statement in your head:
// *** Kabaab pokhte nagardad magar be gardidan ***

for each Sikh in SikhCollection do
Rotate180Degrees; // Use mitti common style
end;

procedure BadBezan;
begin
// Please pay attention: This procedure uses a highly
// advanced technique to Make sure Kabaab doesn't burn

while not Bored do
begin
TurnFanLeft;
SayKSher;
TurnFanRight;
SayKSher;
end;
end;

procedure BekeshBeSikh(AType: TKabaabType);
begin
case AType of
ktBark: DoItSlowly;
ktJoojz: BragAboutYourSelf;
ktKoobide: KeepYourNoseOutOfIt;
//Don't hesitate to tell others that you make
// the best koobide in this corner of the universe
ktGowje: TellAJoke; // The worst jokes ever
end;
end;

begin
// Init the procedure
AskWomenForMeat; //They have already processed meat with
//Piaz, Zafaroon, and Namak
if PoorWomenHaveForgottenSalt then
//You got lucky! Nag, nag, nag!
raise Exception.Create('Gofte boodam ke gooshto' +
'nabas daad daste zan...');

// Start the procedure
SayKSher;
HaveAnEstekOfAragh; // Essential!

BekeshBeSikh(ktBark);

SayKSher;
IgniteManghal;

SetSikhsOnManghal; // It's bound to be an argument;
// Every man has his own style
// but your's is the best!

while not KabaabIsReady do
begin
BadBezan; // All men around will mention the critical role
// of Fanning on the quality of Kabaab
SayKSher;
RotateSikhs;

BottomsUp; // Arrrrrrrghhhhhhh! Bah bah ajab kooftie!

GiveASikhToEachMan; // Bardar mammad agha, bi kabaab ke nemishe

if KabaabIsAlmostReady then
begin
BekeshBeSikh(ktGowje);
SetSikhsOnManghal;
end;
end;

// All is ready, go give women the half burned Kabaab
// Don't forget to mention that you are the best
// You also are KHARAB, and are walking ZigZags
end.




موش ها و پرنده ها



فرمود «حاج آقا دلگرم؛ ماشالله ماشالله کم نمی خوابی‌ها!»
عرض کردم که این حقیر، شب‌ها اگر پای نماز و ادعیه نباشم، حکماً تا صبح مشغول خدمت به خلق خدا و نتیجتاً در حال عبادتم. و مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند: «برنامه‌نویس سحرخیر نداریم، این مادر مرده شب نخوابیده»؟
پوزخندی به لب، با لحن پدرانه‌ای فرمود: «صد آفرین! اما فراموش نکنید که همانطور که شما امریکایی ها می‌گویید، پرنده‌ی اولی کرم را قاپ می‌زند و سر بقیه بی کلاه می‌ماند»

بنده‌ی خدا فکر می‌کند که با این «اشعار» انگیزشی، با یک تیر دو نشان زده: هم بابت استفاده از کلمات انگلیسی سر به سرم گذاشته، و هم درس دیسیپلین داده. بال ندارد و خودش را با پرنده‌ها مقایسه می‌کند!

عرض کردم: «شما هم فراموش نکنید که پنیر را، موش دومی می‌برد!»

ده ثانیه طول کشید تا فهمید!



نوروز




چون ابــــر به نـوروز رخ لاله بشسـت
برخـيز و به جام بـاده كـن عزم درسـت
كـين سبـزه كه امروز تماشـا گه توسـت
فــردا همه از خاك تو بر خواهد رســت





غرنوشت



داری به این فکر می‌کنی که «ع» را چقدر غلیظ بگویی که با موج برخورد می‌کنی. نفر اول خانمی محجبه است. مثل ژاپنی‌ها خبردار سلام می کنی و کمی خم می‌شوی، می‌بینی دستش را جلو می‌آورد. آرام دست می‌دهی و نفس راحتی می‌کشی که بابا این‌ها مردم رله‌ای هستند که می‌رسی به خانم دوم. از سینه‌های این خانم، بیش از آنچه انتظار می‌رود در دید قرار دارد (بعضی خانم‌ها به تفاوت قد در انتخاب لباس توجه نمی‌کنند) چشمانت را درویش می‌کنی و دستت را دراز می‌کنی که زودتر شر ماجرا را بکنی و رد بشوی، که خودش را و دستش را عقب مي‌کشد! شاخ از نهادت جوانه می‌زند! با نفر سوم، که آقای جا افتاده‌ای است دست می‌دهی و دیده بوسی می‌کنی، می‌روی برای روبوسی سوم که آقا خودش را عقب می‌کشد، ضایع می‌شوی و تو هم عقب می‌کشی، حالا او جلو می‌آید، داری با خودت فکر می‌کنی که این صحنه را در کدام فیلم لورل و هاردی دیده بودی که حاج آقا می‌گوید «[دلگرم] جان حزبول می‌زنی!» بعد از عمری مغزت آژیر خطر می‌کشد که حاجی آلرت! این یارو می‌خواهد وصلت کند به اهل ارزش! نوامیسش را وصلت کن! با احتیاط می‌پرسی چطور مگر؟ می گوید «خوب حزبول‌ها سه بار ماچ می‌کنند» جل الخالق! این جاروکش‌ها روبوسی را هم سیاسی کرده‌اند. بی‌خیالی طی می‌کنی با نفر بعدی دست می‌دهی، می‌گوید «بابا تو چقدر سوسولی، مرد که شل دست نمی‌ده!» اعصابت می‌گوید حاجی اگر گاز ماز خواستی بزنی ما در خدمتیم. می‌رسی به بانوی بعدی، می‌آیی احتیاط به خرج دهی و دستت را دیر می‌بری جلو، بانوی زیبا در آغوشت می‌کشد! بالاخره که می‌آیی و می‌نشینی، احساس می‌کنی از جنگ برگشته‌ای!

×××

یکی آرام و دزدکی می‌گوید «پسسست، شعر جدید برای خاتمی را شنیده‌ای؟» هنوز جوابت را نشنیده، گوشی را مثل «جنس» از جیبش در می‌آورد و صدایش را کم می‌کند و یک فایل را ردیف می‌کند و می‌دهد دستت می‌گوید گوش کن حالش را ببر! با خجالت تمام صدای گوشی را کمتر می‌کنی و گوش می‌کنی و گوش می‌کنی، حتی یک «کاف» هم ندارد. می‌گویی پس چرا اینقدر دزدکی؟ این که خیلی باحال بود؛ می‌گوید «خوب آخه سیاسی بود!» ظاهرا در این کشور مشاغلی مانند سیاست و فروش مواد، در یک رده قرار گرفته‌اند!

×××

تنگی را می‌آورند، می‌دهند حاجیتان جهت کنترل کیفیت بو کند. می‌گویم بالام جان، من فکر می‌کردم نتیجه‌ی تقطیر نفت خام، بنزین و گازوییل می‌شود، این چرا بوی آب شنگولی و روغن ترمز را با هم می‌دهد؟ می‌گوید حاجی اشکال نتراش، کار کار خود ذکریاست! می‌گویم اگر حضرت ذکریا بجای الکحول این را نوش می‌کرد، بجای این که نور چشمش کم بشود، چشمانش مشتعل می‌شد که! در میان نارضایتی حضار و اظهار ندامت‌های آشکار از اینکه از این حاج نظرخواهی شده است، عصاره سگ از مجلس خارج، و دختر رز به زیباترین وجهی وارد می‌شود. می‌ریزی و دست به دست می‌دهی که یکی از آن ور غر می‌زند «ای بابا! آخه این به کجامون می‌رسه؟» بالاخره عنان اعصاب را باز می‌گذاری که خم را بگذارد جلوی طرف و بگوید «شما از شیر نوش جان کنید». منتظری که ظریفی پیدا بشود و «نوش باد» را بگوید، می‌بینی همه خاموشند. سرت را می‌گیری این ور مجلس ببینی این ور چه خبر است که می‌بینی خبری نیست. با خودت می‌گویی خوب ظاهرا باز خودمان باید دست به کار شویم. سرت را بر می‌گردانی که... ای بر مذهب جمیع شیاطین! این ها همه را یک ضرب بالا کشیده‌اند، و تازه یکی دو نفر آنچنان «اااااه» می‌گویند و دهانشان را کج می‌کنند که انگار لب بر لب افعی گذاشته و زهرمار را مستقیما دندان به دندان کرده‌اند! دیگر بی خیال می‌شوی، بر می‌گردی به بانوی زیبای این وری شادباش بگویی که می‌بینی مثل چای نبات دو طرف لیوان را گرفته و قلپ قلپ نوش می‌کند! پس از سال‌ها کم می‌آوری! یک مزمزه‌ای می‌کنی و جامت را یک جور مظلومی می‌گذاری روی میز. حسش پرید!

×××

شام را گذاشته‌اند روی میز، می‌روی و می‌بینی عشقت روی میز چشمک می‌زند. یکی دو ملاقه می‌ریزی که فورا بغل دستی می‌گوید «اینطوری سرت کلاه می‌ره ها! مرغ بردار!» می‌خواهی بگویی که عرض ارادت خدمت معشوق واجب‌تر است و با سوپ جو به اندازه مجموعه‌ی مرغ‌های هستی حال می‌کنی، که از آن‌ور یکی بشقاب را می‌دهد دستت و می‌گوید بسم‌الله! تا می‌آیی بشقاب را بپیچانی، از چند طرف کفگیر غافلگیرت می‌کند. چشمت به بشقابت می‌افتد، بازار مکاره: قرمه‌سبزی و فسنجان همسایه، مرغ و ماهی همپایه! هراسان نگاه می‌کنی مبادا سوگلی رنجیده باشد. چشمکی می‌زند و لبخندی، و به خلوت می‌خواندت…

×××

۱۵ دقیقه از وقت خداحافظی گذشته، به تعداد جایگشت‌های ممکن، همه با همه خداحافظی کرده‌اند، اما خانه خالی نمی‌شود؛ مشکل ریاضی‌ای که جلوی در به وجود آمده، بغرنج‌تر از آن است که کسی قادر به حل آن باشد: چه کسی باید اول بیرون برود؟ وقتی ایرانیان به در می‌رسند، حل مسأله نیاز به یک سوپرکامپیوتر، پیشرفته‌ترین نرم‌افزار برنامه‌ریزی خطی و دانشمندان کنجکاوی دارد تا مسأله را مدل کرده و حل کنند. حالا حالاها منتظریم!

×××

محض رضای جناب باری تعالی، جز دروغ و دو رویی و دزدی، معیار اخلاقی یا اجتماعی دیگری در این کشور باقی مانده که بیشتر از ۱۰ نفر بتوانند در مورد آن به اجماع برسند؟

×××

البته خیلی خوش گذشت!
نقل مطالب با ذکر مأخذ آزاد است.